من با جمعه هیچ قراری نداشتم
من با جمعه هیچ قراری نداشتم
اما او
غروب هر هفته
حضور سنگینش را
آنچنان بر لحظه هایم می گستراند
که ساعت ها یک گوشه بنشینم
و به چرای نبودن آدم ها فکر کنم...
دامن کهنه خاطرات را می گرفت
و بی ملاحظه می تکاند
و اینگونه همیشه مهمانی ناخوانده بود
و بی اندازه دلگیر
اما او
غروب هر هفته
حضور سنگینش را
آنچنان بر لحظه هایم می گستراند
که ساعت ها یک گوشه بنشینم
و به چرای نبودن آدم ها فکر کنم...
دامن کهنه خاطرات را می گرفت
و بی ملاحظه می تکاند
و اینگونه همیشه مهمانی ناخوانده بود
و بی اندازه دلگیر
- ۲۷۶
- ۱۵ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط