من با جمعه هیچ قراری نداشتم

من با جمعه هیچ قراری نداشتم
اما او
غروب هر هفته
حضور سنگینش را
آنچنان بر لحظه هایم می گستراند
که ساعت ها یک گوشه بنشینم
و به چرای نبودن آدم ها فکر کنم...
دامن کهنه خاطرات را می گرفت
و بی ملاحظه می تکاند
و اینگونه همیشه مهمانی ناخوانده بود
و بی اندازه دلگیر
دیدگاه ها (۱)

من با جمعه هیچ قراری نداشتماما او غروب هر هفته حضور سنگینش ر...

من با #جمعه هیچ قراری نداشتماما او#غروب هر هفتهحضور سنگینش ر...

من با جمعه هیچ قراری نداشتماما اوغروب هر هفتهحضور سنگینش راآ...

من با جمعه هیچ قراری نداشتماما اوغروب هر هفتهحضور سنگینش راآ...

‍‍ من با جمعه هیچ قراری نداشتماما اوغروب هر هفتهحضور سنگینش...

من با جمعه هیچ قرارے نداشتماما اوغروب هر هفتهحضور سنگینش راآ...

من با جمعه هیچ قراری نداشتماما اوغروب هر هفتهحضور سنگینش راآ...

وقتی که عاشقی، وقتی که تموم جاده های عالم برات آرزوی اومدن ت...

درد دل امشب من با خداباز هم دلم غمگین است. چقدر این حس و حال...

🌹 نـ✒ ــون وَ الْــــقَــلَــم🌹 #آیه_های_جنون #قسمت_سیزدهم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط