تنها لبخندی، تنها نگاهی.

تنها لبخندی، تنها نگاهی.
حضور تاریکی گسترده شده و شیطان سیطره پیدا کرده.
داستان‌های زیادی هست، اما این بار من به شیوه‌ی خودم روایتش می‌کنم:
شهری بود. شهری غریب، تنها و کوچک که اسمش را جهان گذاشتند.
شهری کوچک و دوست‌داشتنی.
تا روزی که غریبه‌ای از راه رسید و قلب‌هایشان به وجد آمد و شهرِ پر غم دوباره شاد شد.
اما عده‌ای بی اعتقاد، شک کردند و با استهزا، غریبه را از شهر راندند. او رفت و اکنون شهرِ غم‌آلود، اندوهی بیش از پیش دارد.
به جاهای مختلفی قدم نهادم که او حتی نمی‌توانست وجود داشته باشد.
اما می‌دانم که مسیح روزی باز خواهد گشت.
#جمعه #دلتنگی
دیدگاه ها (۱)

امام خمینی را در خواب دیدم که دوبار به من گفت: تو یوسف می‌شو...

فعالیت های بین المللیفعالیت های بین المللی گروه تاجمیر از سا...

پیوست «تاریخ کوتاه ایران – 25» (ویرایش 2):::::::::::::::::::...

وقتی در شهری آن سوی اندیشه‌های نا آگاه پیاده شدممثل پیامبری ...

درخواستی تهیونگ تکپارتیتهیونگ روی صندلی کنار پنجره نشسته بود...

استراتژی های صرافی• ایجاد ارزش افزوده برای مشتریان از طریق ا...

تاریخ کوتاه ایران و جهان - 18 _____________________________...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط