شب را بیدار ماند تا زمانی که کوچک ترین عقربه ساعت روی پن

شب را بیدار ماند تا زمانی که کوچک ترین عقربهٔ ساعت روی پنج رفت و صدای جارو کشیدن یک حرامزاده در خیابان ، خون او را سرد کرد .
تمام بدنش از عرق خیس شد و لباس هایش به تن چسبیده ، نفس کشیدن ، آرام آرام خفه میشد .
آه ...
صبح شده بود .
چشم را برای یک لحظه باز کرد و به پنجره نگاه کرد ، روشنایی وحشتناکی آنطرف پنجره فریاد میزد .
موج عظیمی از واقعیت به سمت این واقعیت می آمد که او ، تنها یک واقعیت نیاز داشت برای نابودی کامل ، اما جهان آن را نمی‌فهمید .

( تقدیم به روحی که هرگز نتوانست جهان را مهربان تصور کند )
(به بنده ای که خدا هوایش را داشت ، اما او مدام فرضیه هایی می‌ساخت تا ثابت کند خوشبختی محصول خدا نیست ، محصول واقعیتی از سوی جهانی عادل است .
و روزی در تلاش برای محدود کردن خدا به یک اعتقاد ، دستی او را رها کرد که تمامِ این بی‌ناموس ها ، آن را خدا می‌نامند)
دیدگاه ها (۰)

1یک فرد بود در خیابان ها راه می‌رفت اما یک پالتوی شبیه برگ م...

زمانی بود که او زنده بود و راه می‌رفت .اکنون که به جنازه اش ...

مبدأ گوش های او ، صوت کشیدن است .تا زمانی که به دنیا می آید...

شب را نمیداند .زیرا که ، زیرا که .... ... که تمایزی نمی‌بیند...

نومیدی

نقص هایت را می پرستم پارت پنجم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط