روزی دو مرد به خدمت شیخ رسیدند که برسر طفلی نزاع داشتند و

روزی دو مرد به خدمت شیخ رسیدند که برسر طفلی نزاع داشتند و هر یک ادعا می کردند که پدر آن طفل هستند.
شیخ فرمودند: تنها راه رفع این مشکل آن است که هر سه آنها شبی را در یک اتاق بگذرانند.
صبح هنگام شیخ از کودک پرسید: ای طفل!دیشب چه کسی کولر را خاموش کرد؟
کودک پاسخ داد: این چپیه!
شیخ گفت: فرزندم! همانا این مرد پدرتوست!
جمله مریدان از این درایت شیخ کف و خون قاطی کرده و خشتک بدریدند و راه بیابان درپیش گرفتن
دیدگاه ها (۲)

حکایت____روزی دو مرد به خدمت شیخ رسیدندی که بر سر طفلی نزاع ...

روزی دو مرد به خدمت شیخ رسیدندی که بر سر طفلی نزاع داشتندی و...

روزی دو مرد به خدمت حکیم رسیدندی که بر سر طفلی نزاع داشتندی ...

شیخ و مریدانش در بیابان، عربی را سوار بر شتر بدیدند.....شیخ ...

روزی شیخ سر سفره دیسی که درونش کباب بودندی را برداشت و آن را...

روزی شیخ سر سفره دیسی که درونش کباب بودندی را برانداشت و آن ...

خیلی جالبه:(smiley)يه روزی شیخ سر سفره دیسی که درونش کباب بو...

روزی شیخ سر سفره دیسی که درونش کباب بودندی را برانداشت و آن ...

روزی مردی بر شیخ و مریدان وارد شد. پس ادعا کرد که من همی توا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط