داستان این پسر رو بخونید ضرر نداره طولانیه ولی قشنگ و غم

داستان این پسر رو بخونید ضرر نداره طولانیه ولی قشنگ و غم انگیز⇊
نامش لقمان بود پسری مؤمن و یک قاری قرآن....
۱۵ساله بود...خوش رو و خوش اخلاق بود... و در شهر اهواز زندگی میکرد
در یکی از مساجد نزدیک به خانه شان قرآن آموختن را به شاگردان یاد میداد با اینکه ۱۵ سال داشت اما همه او را به چشم یه استاد قاری قرآن میشناختند
در مسابقات زیادی شرکت میکرد و مقام می آورد. او در خانوادشان پسر و البته فرزند آخر بود.او خواهر و برادران زیادی داشت و همه او را دوس داشتند
و جالب اینجاس که او ناخواسته چشم به جهان گشود در حالی که مادرش دیگر قصد باردار شدن نداشت ناخواسته بار دار شد و پسری به دنیا آورد به نام =لقمان
از همینجا قصه ی این قاری قرآن مؤمن شروع شد.....
چند بار خطر تهدیدش کرد امااا زنده ماند گمان میکنم خدا میخواست او برای این جامعه ای که به تازگی فساد در آن رواج پیدا کرده است الگویی باشد...
یه شب در مسجد بود که ناگهان پایش درد گرفت خودش را به خانه رساند و به پدر و مادرش خبر داد.او را به بیمارستان بردند اما حیف که حیف.....پزشکان تشخیص دادند تومور سرطانی در پایش وجود دارد همه از شنیدن این خبر شوکه شدند گذشت و گذشت حتی یک پایش را قطع کردند...با ویرچر راه میرفت... در آن زمان حتی وقتی که در بستر بیماری بود خوابیده نمازش را میخواند.... دوا و درمان زیاد جواب نداد و این بیماری کار خودش را کرد و بر روی ریه هایش اثر گذاشت و این پسر مومن دچار. سرطان ریه شدهمه امید داشتند امید به زندگی او...در بیمارستان پرستاران چون او نمیتوانست به آن ها بگوید که چه میخواهد و از شدت بیماری نمیتوانست لب به سخن باز کند با او کمال بد رفتاری را میکردند زیرا فکر میکنند هر کسی بیمار هست نمیفهمد
عجب جامعه ای شده است که حتی به بیماران هر رحم نمیکنند..شاید باور نکنید اما در این نوشته ی کوتاه دو سال سپری شد ...دو سال گذشت یک شب به کما رف همه خواهران و برادران و پدر و مادرش گریه میکردند ...اما من باز هم به بالایی توکل کردم....
دو روز گذشت
صبح به برادرش زنگ زدند و خبر دادند که لقمان فوت کرده
خواب بودم صدای جیغ و ناله به گوشم میرسید ...بیدار شدم و میترسیدم در را باز کنم و بفهمم که مرده....
اما او چشمهایش را از این جهان بسته بود او دیگر در آغوش خدا زندگی میکند آری او در ۱۷ سالگی به دیدار خدااا رفت ... اینجا بود که من سه سال است هنوز یاد و خاطره ی آن مرحوم که دایی من بود از مغزم پاک نشده و تا وقتی که زنده ام به یاد او مینویسم............دایی جاان
♥روحت شاد یاد و خاطرت گرامی♥
دیدگاه ها (۸۴)

# قولی_که_شکست### پارت ۱صدای آرام و آشنای مادرش، سکوت اتاق ر...

𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2𝙋𝙖𝙧𝙩:1اگر داستان طوری پیش برود که هر نفر در ...

شهید صالح عباسی فقط ۱۱ سال داشت؛ دانش‌آموز کلاس پنجم، پسری ک...

[اونا هیچی درباره ما نمیدونن] part 1

یاقوت صورتی

(#قرمز_ممنوع ❤️#part⁸﴿ویو ات﴾دستم را محکم به نرده گرفتم و دو...

در نیمه های شب پارت سیزدهم (فلش بک به زندگی زاندر)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط