#حکایت_قدیمی

#حکایت_قدیمی

🌿 حکایت ملانصرالدین و ارزن روی طناب

روزی روزگاری، در یکی از روزهای گرم و تابستانی، ملانصرالدین در خانه‌اش لم داده بود و استراحت می‌کرد.

در این هنگام، درِ خانه‌ی ملا به صدا درآمد. ملا اصلاً دلش نمی‌خواست در آن هوای گرم از اتاقش بیرون بیاید؛ اما ناچار بلند شد و در را باز کرد.

همسایه‌اش را پشت در دید.

همسایه گفت:
«سلام، ببخشید مزاحم شدم.»

ملا با اخم جواب سلامش را داد.

همسایه گفت:
«راستش، همسرم لباس زیادی شسته است. ما هم یک طناب بیشتر نداریم و نمی‌توانیم همه‌ی لباس‌های شسته‌شده را روی آن پهن کنیم. آمده‌ام طنابتان را قرض بگیرم.»

ملا با دلخوری به داخل خانه برگشت.

یکی دو دقیقه که گذشت، آمد و غرغرکنان گفت:
«ببخشید همسایه! متأسفانه روی طنابمان ارزن پهن کرده‌ایم تا خشک شود. اگر به طنابمان دست بزنم، ارزن‌ها می‌ریزند زمین!»

همسایه‌ی ملا ناراحت شد و گفت:
«مرد حسابی! این چه حرفی است که می‌زنی؟ مگر می‌شود دانه‌های ارزن را که خیلی هم ریز است، روی طناب پهن کرد؟»

ملا گفت:
«اگر تو آدم حسابی باشی، بیشتر از این اصرار نمی‌کنی و به دنبال کار و زندگی‌ات می‌روی! آیا همین عذر و بهانه کافی نیست که بفهمی دلم نمی‌خواهد طنابم را به تو قرض بدهم؟»

و از آن به بعد، هر وقت کسی برای انجام ندادن کاری، بهانه‌های غیرمنطقی بیاورد، می‌گویند:

«روی طنابش ارزن پهن کرده!»


💯
دیدگاه ها (۰)

مرغ ملانصرالدین فقط یک پا داشتچرا می‌گوییم «مرغش یک پا دارد»...

#حکایت_قدیمی در گذشته های دور مهمانی سرزده و دیروقت به خانه ...

✦ اولین گناه ✦فصل نوزدهم: صبحی که برنگشت---لب‌هایش.روی لب‌ها...

#حکایت_قدیمی در روزگاران قدیم دو همسایه بودند که مرتب با هم ...

غم را نمى شود از تن بيرون كرد؛ اين را خيلى دير فهميدم.آدم خي...

مرد بی رحم

✦ اولین گناه ✦فصل ششم: شبی که هیچ‌کس نمی‌خوابد---در باز شد.ه...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۱ پارت ۴‌آنیا لرزش دست‌هایش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط