دستم به قلم رفت که سازی بنوازم

دستم به قلم رفت که سازی بنوازم
با نغمه ی سازم غزلی تازه بسازم

از چشم تو یک جام پر از باده بگیرم
با اسب خیالم به همه دهر بتازم

آوای منه دل شده در شهر بپیچد
آنجا که دل و عقل به ناز تو ببازم

رسوایی من رونق افسونگری تست
هرچند کنی جور به این جور بنازم

گفتی که نگویم همه اسرار نهان را
مجنون تو هستم نه که من محرم رازم

ای عشق ز دست تو دوصد ناله و فریاد
ویران شده دل را به چه امید بسازم
دیدگاه ها (۱)

شاید که ندانی غم ویران شدنم را در برزخ این فاجعه مهمان شدنم ...

قاصدک‌های پریشان را که با خود باد برد...با خودم گفتم مرا هم ...

آب مرداب آخرین منزلگه نیلوفر استبازهم عاشق شدم٬ این‌بار٬ ...

ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺩﻭﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻡ ﭼﻪ ﺷﺪ؟ﯾﮏ ﻏﺰﻝ ﺷﻌﺮﯼ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﺖ ﻓ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط