داستان اصلی از این جا شروع میشه...
داستان اصلی از این جا شروع میشه...
پارت7:-نیلوفر...نیلوفر خبر بالاخره پاسپورتا جور شد...
نیلوفر:جونه من شوخی نکن اصن حال و حوشصله ندارم...
-بخدا شوخی نمیکنم ایناهاش..
فکر میکرد دارم باهاش شوخی میکنم...بعد که پاپورتارو دید بهم دیه یه نگاه شیطنت امیزی کردیمو یه داد بلند کشیدیمو گفتیم:هووووووووورااااااااااااااا ایولللللللللللللل پیش به سوی کرررررررررره...
-نیلوفر وایییییییی نمیدونی دارم از خوشحالی سکته میکنم....
نیلوفر:دم رفتی حوصله مرگ و میر ندارم...
-مرض اصن تو چرا تشکر نمیکنی؟؟؟خسته شدم ابس رفتم از پله ها بالا پایین...میدونی چه قدر سخت بود؟؟
نیلوفر:خیلی ممنونم سارا خانوم..
-اهان حالا شد..
نیلوفر:من میرم زنگ بزنم به مامان بابام خبر بدم...
-باشه برو..
رفتم نشستم رو تختم واقعا باورم نمیشد که بالاخره داریم میریم...دفتر خاطراتی که چند سال پیش دوستم بهم کادو داده بود و باز کردم سفیده سفید بود چون علاقه ای به خاطره نوشتن نداشتم...ولی میخواستم خوشحالیه بی انتهامو توی دفترم بنویس پس نوشتم:من سارا ام متولد17/11/75یه دختری که اصلا شبیه دخترا نیست نه اخلاقش نه رفتارش...یه دختره دیوونه به تمام معنا!تا هجده سالگی با مامان و بابام تو شیراز زندگی میکردم ولی وقتی با نیلوفر تهران قبول شدم(دانشگاه صنعتی شریف در رشته رباطیک)مجبور شدیم از شیراز به تهران بیاییم.یادمه از ده سالگیم عاشق کره بودیم و نه سال بود داشتیم رو مخ مامان بابامون کار میکردیم تا با رفتنه ما موافقت کنن..بالاخره بعد چندین سال به ارزومون رسیدیم...
بابای منو نیلوفر همکارن و هردو جراح مغزو اعصابن...من و نیلوفر بچه تکیم نیلوفر متولد1/8/75و از من 3 ماه بزرگتره!اخلاقو رفتارش کپی خودمه!ولقعا باورم نمیشه ...یه هفته دیگه پروازمونه...)
صدای نیلوفرو شنیدم که بلند میگفت:سارااااااااا داری چکار میکنی؟بیا دیگه...
-اومدم اومدم...
/نویسنده/
سارا از اتاق اومد بیرونو گفت:چیشد؟خبر دادی؟
نیولفر:اره گفتم...تو زنگ زدی؟
سارا:اره من تو راه بودم زنگ زدم قرار شد سه شنبه بیان...
نیلوفر:اره انگاری باهم میان..
(نیلوفر چشماش قهوه ای سوخته بود وموهاش حالت دار کلا چهره مهربونو دوس داشتنی ای داشت!سارا چشماش مشکی بود و موهای پسرونش لخت بود صورته تقریبا گردی داشت و با نمک بود)
از همون ده سالگی که شروع کرده بودن به یادگیری زبان و الان زبان کره ای رو فولن...زبان انگیلیسی رو هم خوب بلدن..
پارت7:-نیلوفر...نیلوفر خبر بالاخره پاسپورتا جور شد...
نیلوفر:جونه من شوخی نکن اصن حال و حوشصله ندارم...
-بخدا شوخی نمیکنم ایناهاش..
فکر میکرد دارم باهاش شوخی میکنم...بعد که پاپورتارو دید بهم دیه یه نگاه شیطنت امیزی کردیمو یه داد بلند کشیدیمو گفتیم:هووووووووورااااااااااااااا ایولللللللللللللل پیش به سوی کرررررررررره...
-نیلوفر وایییییییی نمیدونی دارم از خوشحالی سکته میکنم....
نیلوفر:دم رفتی حوصله مرگ و میر ندارم...
-مرض اصن تو چرا تشکر نمیکنی؟؟؟خسته شدم ابس رفتم از پله ها بالا پایین...میدونی چه قدر سخت بود؟؟
نیلوفر:خیلی ممنونم سارا خانوم..
-اهان حالا شد..
نیلوفر:من میرم زنگ بزنم به مامان بابام خبر بدم...
-باشه برو..
رفتم نشستم رو تختم واقعا باورم نمیشد که بالاخره داریم میریم...دفتر خاطراتی که چند سال پیش دوستم بهم کادو داده بود و باز کردم سفیده سفید بود چون علاقه ای به خاطره نوشتن نداشتم...ولی میخواستم خوشحالیه بی انتهامو توی دفترم بنویس پس نوشتم:من سارا ام متولد17/11/75یه دختری که اصلا شبیه دخترا نیست نه اخلاقش نه رفتارش...یه دختره دیوونه به تمام معنا!تا هجده سالگی با مامان و بابام تو شیراز زندگی میکردم ولی وقتی با نیلوفر تهران قبول شدم(دانشگاه صنعتی شریف در رشته رباطیک)مجبور شدیم از شیراز به تهران بیاییم.یادمه از ده سالگیم عاشق کره بودیم و نه سال بود داشتیم رو مخ مامان بابامون کار میکردیم تا با رفتنه ما موافقت کنن..بالاخره بعد چندین سال به ارزومون رسیدیم...
بابای منو نیلوفر همکارن و هردو جراح مغزو اعصابن...من و نیلوفر بچه تکیم نیلوفر متولد1/8/75و از من 3 ماه بزرگتره!اخلاقو رفتارش کپی خودمه!ولقعا باورم نمیشه ...یه هفته دیگه پروازمونه...)
صدای نیلوفرو شنیدم که بلند میگفت:سارااااااااا داری چکار میکنی؟بیا دیگه...
-اومدم اومدم...
/نویسنده/
سارا از اتاق اومد بیرونو گفت:چیشد؟خبر دادی؟
نیولفر:اره گفتم...تو زنگ زدی؟
سارا:اره من تو راه بودم زنگ زدم قرار شد سه شنبه بیان...
نیلوفر:اره انگاری باهم میان..
(نیلوفر چشماش قهوه ای سوخته بود وموهاش حالت دار کلا چهره مهربونو دوس داشتنی ای داشت!سارا چشماش مشکی بود و موهای پسرونش لخت بود صورته تقریبا گردی داشت و با نمک بود)
از همون ده سالگی که شروع کرده بودن به یادگیری زبان و الان زبان کره ای رو فولن...زبان انگیلیسی رو هم خوب بلدن..
- ۳.۰k
- ۱۳ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط