cold melody~»
cold melody~»
part2
یونگی هنوز پشت به من بود، ولی قشنگ حس میکردم داره چشمغره میره. انگار انتظار داشت با یه نگاهِ سرد، سریع عقبنشینی کنم و در رو ببندم. ولی نه، من برای این کار ساخته نشده بودم.
نفس عمیقی کشیدم، لپتاپم رو باز کردم و صندلیِ چرخدارِ کنارِ میز رو کشیدم عقب و با صدایِ بلندی نشستم. یونگی با تعجب سرش رو چرخوند. نگاهش عصبی بود.
— «شنیدی چی گفتم؟ بیرون!»
با خونسردیِ کامل، فایلهای پروژهی مشترکمون رو روی سیستمِ اصلی کپی کردم.
— «ببین مین یونگی، من اینجا نیومدم که وقتت رو بگیرم یا بهت بگم چجوری آهنگ بسازی. کمپانی منو فرستاده چون این آلبوم باید دو هفته دیگه بره برای میکس. تو هم تنها گیر کردی رویِ لاینِ بیسِ تراکِ چهارم.»
مکث کردم و نگاهش کردم. قشنگ مشخص بود شوکه شده که چطور انقدر راحت دارم باهاش حرف میزنم. ادامه دادم:
— «اگه میخوای غر بزنی، بهتره غر زدنات رو با ریتمِ آهنگ انجام بدی، حداقل شاید یه دردی از کار دوا کنه. الان هم یا اون هدفون کوفتی رو بذار کنار تا با هم فیکسش کنیم، یا بشین و تماشا کن چطور بدونِ کمکِ تو، این لاین رو درست میکنم.»
یونگی برای چند لحظه کاملاً ساکت شد. فقط صدایِ فنِ ضعیفِ سیستم توی اتاق میپیچید. انتظار داشتم داد بزنه یا بندازتم بیرون، ولی اون فقط با تعجب بهم خیره شده بود... انگار تازه متوجه شده بود که یه نفر واقعاً جرئت کرده تو صورتش بایسته.
ادامه دارد...
part2
یونگی هنوز پشت به من بود، ولی قشنگ حس میکردم داره چشمغره میره. انگار انتظار داشت با یه نگاهِ سرد، سریع عقبنشینی کنم و در رو ببندم. ولی نه، من برای این کار ساخته نشده بودم.
نفس عمیقی کشیدم، لپتاپم رو باز کردم و صندلیِ چرخدارِ کنارِ میز رو کشیدم عقب و با صدایِ بلندی نشستم. یونگی با تعجب سرش رو چرخوند. نگاهش عصبی بود.
— «شنیدی چی گفتم؟ بیرون!»
با خونسردیِ کامل، فایلهای پروژهی مشترکمون رو روی سیستمِ اصلی کپی کردم.
— «ببین مین یونگی، من اینجا نیومدم که وقتت رو بگیرم یا بهت بگم چجوری آهنگ بسازی. کمپانی منو فرستاده چون این آلبوم باید دو هفته دیگه بره برای میکس. تو هم تنها گیر کردی رویِ لاینِ بیسِ تراکِ چهارم.»
مکث کردم و نگاهش کردم. قشنگ مشخص بود شوکه شده که چطور انقدر راحت دارم باهاش حرف میزنم. ادامه دادم:
— «اگه میخوای غر بزنی، بهتره غر زدنات رو با ریتمِ آهنگ انجام بدی، حداقل شاید یه دردی از کار دوا کنه. الان هم یا اون هدفون کوفتی رو بذار کنار تا با هم فیکسش کنیم، یا بشین و تماشا کن چطور بدونِ کمکِ تو، این لاین رو درست میکنم.»
یونگی برای چند لحظه کاملاً ساکت شد. فقط صدایِ فنِ ضعیفِ سیستم توی اتاق میپیچید. انتظار داشتم داد بزنه یا بندازتم بیرون، ولی اون فقط با تعجب بهم خیره شده بود... انگار تازه متوجه شده بود که یه نفر واقعاً جرئت کرده تو صورتش بایسته.
ادامه دارد...
- ۳۶۳
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط