ازدواج اجباری پارت 7
ازدواج اجباری پارت 7
کوک به خودش اومد و سریع یه قدم فاصله گرفت
کوک: تو برو... منم میام
ات: باشه
کوک ویو
رفتم پارکینگ و خریدارو تو ماشین گذاشتم
کوک: من چم شده.نباید انقدر بهش نزدیک بشم*آه*
سیگارمو روشن کردم و یه پک کشیدم و خاموشش کردم
دوباره رفتم تو پاساژ و مغازه رو پیدا کردم
کوک: انتخاب کردی؟
انگشتر تو دستشو نشونم داد و با ذوق گفت
ات: اره نگا کن چقد قشنگه
محو نگاه دختر شد
کوک: اره...
فروشنده: خیلی بهم میایین*لبخند* میخوایین شما هم امتحان کنین؟
حلقرو به سمت کوک گرفت و کوک به خودش اومد
قدمی به جلو برداشت و حلقرو از دستش گرفت و به دستش انداخت
ات: اندازته*ذوق* میشه همینو بگیریم؟
کوک:*آه* باشه
بعد از خرید حلقه از مغازه بیرون رفتن
کوک نگاهی به پای ات کرد. دوباره داشت لنگ میزد.
کوک: وایسا
برگشتم و نگاش کردم
ات: چیشده؟
کوک: همینجا وایسا الان برمیگردم
پاکت حلقه هارو داد دستم و رفت. کنارم یه صندلی بود و ازونجایی که پام بخاطر کفشی که دیروز پوشیده بودم زخم بود و درد میکرد رفتم نشستم
چند دقیقه بعد دوباره برگشت
ات: کجا...
حرفم کامل نشده بود که جلوی پام زانو زد و کفشمو دروورد. چسب زخم رو باز کرد و روی زخم پشت پام گذاشت
کوک: مسئولیتت با منه نمیخوام بری بگی کار من بوده
دست به سینه شدم
ات: میمیری بگی نگرانم شدی؟
کوک: نگرانت شدم
کفشمو پام کرد و پاکت رو ازم گرفت
کوک: بریم
راه افتاد سمت آسانسور
همچنان تو شوک حرفی که زد بودم و تکون نمیخوردم
کوک: چیه میخوای کولت کنم؟
اومد سمتم که سری بلند شدم و راه افتادم
کوک:*نیشخند*
..........
تا به خونه رسیدیم تقریبا داشت هوا تاریک میشد. ماشین رو جلوی در خونه نگه داشت. هیچ حرفی بینمون رد و بلد نمیشد و فقط به جلو نگاه میکردیم
ات: من دیگه... میرم
کوک: خریدارو یادت نره
ات: اوه راست میگی.
پاکتارو برداشتم و خواستم پیاده شم که
ات: عا داشت یادم میرفت
از توی پاکت جعبه ی حلقرو درووردم و به حلقه های ست نگاه کردم
ات: مال خودتو یادت رفت
کوک: الان باید بندازم؟
ات: خب حلقه ی توعه... نمیشه که پیش من باشه برش دار.. تصمیم خودته که بندازیش دستت یا...
حلقرو دروورد و دستش کرد
اون یکی حلقرو هم برداشت
ات: اون مال م...
دستمو و گرفت و خیلی آروم انداختش دستم
نمیدونستم چی بگم پس فقط دستمو آروم کشیدم و پاکتارو برداشتم و از ماشین پیاده شدم. دوییدم تو خونه و درو بستم و بهش تکیه دادم. صورتم از خجالت قرمز شده بود و صدای قلبمو تو سرم میشنیدم
چشمامو باز کردم و با سه جفت چشم کنجکاو و شیطون مواجه شدم
صبر کن
سه تا؟
ات: وئول؟*شوک*
کوک به خودش اومد و سریع یه قدم فاصله گرفت
کوک: تو برو... منم میام
ات: باشه
کوک ویو
رفتم پارکینگ و خریدارو تو ماشین گذاشتم
کوک: من چم شده.نباید انقدر بهش نزدیک بشم*آه*
سیگارمو روشن کردم و یه پک کشیدم و خاموشش کردم
دوباره رفتم تو پاساژ و مغازه رو پیدا کردم
کوک: انتخاب کردی؟
انگشتر تو دستشو نشونم داد و با ذوق گفت
ات: اره نگا کن چقد قشنگه
محو نگاه دختر شد
کوک: اره...
فروشنده: خیلی بهم میایین*لبخند* میخوایین شما هم امتحان کنین؟
حلقرو به سمت کوک گرفت و کوک به خودش اومد
قدمی به جلو برداشت و حلقرو از دستش گرفت و به دستش انداخت
ات: اندازته*ذوق* میشه همینو بگیریم؟
کوک:*آه* باشه
بعد از خرید حلقه از مغازه بیرون رفتن
کوک نگاهی به پای ات کرد. دوباره داشت لنگ میزد.
کوک: وایسا
برگشتم و نگاش کردم
ات: چیشده؟
کوک: همینجا وایسا الان برمیگردم
پاکت حلقه هارو داد دستم و رفت. کنارم یه صندلی بود و ازونجایی که پام بخاطر کفشی که دیروز پوشیده بودم زخم بود و درد میکرد رفتم نشستم
چند دقیقه بعد دوباره برگشت
ات: کجا...
حرفم کامل نشده بود که جلوی پام زانو زد و کفشمو دروورد. چسب زخم رو باز کرد و روی زخم پشت پام گذاشت
کوک: مسئولیتت با منه نمیخوام بری بگی کار من بوده
دست به سینه شدم
ات: میمیری بگی نگرانم شدی؟
کوک: نگرانت شدم
کفشمو پام کرد و پاکت رو ازم گرفت
کوک: بریم
راه افتاد سمت آسانسور
همچنان تو شوک حرفی که زد بودم و تکون نمیخوردم
کوک: چیه میخوای کولت کنم؟
اومد سمتم که سری بلند شدم و راه افتادم
کوک:*نیشخند*
..........
تا به خونه رسیدیم تقریبا داشت هوا تاریک میشد. ماشین رو جلوی در خونه نگه داشت. هیچ حرفی بینمون رد و بلد نمیشد و فقط به جلو نگاه میکردیم
ات: من دیگه... میرم
کوک: خریدارو یادت نره
ات: اوه راست میگی.
پاکتارو برداشتم و خواستم پیاده شم که
ات: عا داشت یادم میرفت
از توی پاکت جعبه ی حلقرو درووردم و به حلقه های ست نگاه کردم
ات: مال خودتو یادت رفت
کوک: الان باید بندازم؟
ات: خب حلقه ی توعه... نمیشه که پیش من باشه برش دار.. تصمیم خودته که بندازیش دستت یا...
حلقرو دروورد و دستش کرد
اون یکی حلقرو هم برداشت
ات: اون مال م...
دستمو و گرفت و خیلی آروم انداختش دستم
نمیدونستم چی بگم پس فقط دستمو آروم کشیدم و پاکتارو برداشتم و از ماشین پیاده شدم. دوییدم تو خونه و درو بستم و بهش تکیه دادم. صورتم از خجالت قرمز شده بود و صدای قلبمو تو سرم میشنیدم
چشمامو باز کردم و با سه جفت چشم کنجکاو و شیطون مواجه شدم
صبر کن
سه تا؟
ات: وئول؟*شوک*
- ۲۹۱
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط