(عاشق غریب)

(عاشق غریب)
پارت ۲۴
از زبان باران
(بچه ها قبل از شروع یه توضیحی بدم... هانا دوتا برادر داره به اسم های حمید و حامد....حامد پسری هستش که باران تو شرکتش کار میکرده و حمید هم خواستگارش بود....چون توی پارت پیش به جای اسم «حمید»نوشتم«حامد» گفتم یه توضیحی بدم)
آروم از پله ها رفتم پایین...به محض پایین اومدنم تمام نگاه ها چرخید سمت....ناچار رفتم از نزدیک بهشون سلام کردم....همه شون خشک جوابم رو دادن به جز حمید...حمید با دیدنم پاشد و دستشو دراز کرد...با لبخند تا بنا گوشش گفت:
_به سلام عروس خانوم....خوشگل شدی
نگاهی به دست دراز شدش انداختم....بین دو راهی مونده بودم... دست بدم یا نه؟؟
میترسیدم دوباره مهرشاد دنبال بهونه باشه تا دعوا کنه....زیر چشمی نگاهی به مهرشاد انداختم....با حرص داشت به دست حمید نگاه میکرد....از نگاهاش معلوم بود اصلا میل نداشت که بهش دست بدم....منم طبق خواسته اون انجام دادم...بهش دست ندادم اما یه لبخند بزرگی به روش زدم و گفتم:
_نظر لطفته
وقتی که فهمید تمایلی به دست دادن ندارم دستشو گذاشت تو جیبش و نشست.... واقعیت دلم براش سوخت...اگه به خاطر مهرشاد نبود به گرمی باهاش دست میدادم...آروم رفتم کنار زندایی نشستم....آروم دم گوشش گفتم:
_زندایی خیلی بد کاری کردم دست ندادم؟؟
_نه دختر اتفاقا کار خوبی کردی....میدونی که مهرشاد چقدر از حمید بدش میاد...اگه دست میدادی معلوم نبود چه قشقرقی میخواست به پا کنه
راست میگفت....درسته باعث شدم حمید ناراحت شه اما بهتر از این بود که دوباره یه دعوای دیگه توی خونه اتفاق بیوفته....با صدای ربیعه خانم از فکر اومدم بیرون....رو به زندایی گفت:
_ثریا جان از حامدمون شنیده بودم عروست چند روز از خونه فرار کرده بود....راسته؟؟؟
با حرفش خونه رو سرم آوار شد....من که میدونم فقط سر اینکه ما رو اذیت کنه داره میپرسه اما به خاطر کارای من دایی و زندایی جلو شون خورد شدن....زندایی نیم نگاهی به من انداخت...
_نه عزیزم حامد شما هم خیلی پیاز داغش رو زیاد کرده....عروس ما فقط چند روز رفته بود به خانوادش سر بزنه ....همین
ربیعه پوزخندی زد....
_آهان بعد لازم بوده که اون موقع بره سرکار؟؟
صدای عمو نصرت ، بابای هانا بلند شد....
_خانوم ها به نظرم بیاید در مورد موضوعی دیگه ای صحبت کنیم
عمو نصرت مرد شریفی بود....بر عکس تمام اعضای خونوادش با من مشکلی نداشت و منو فقط به چشم یکی از هم خونه ی دخترش میدید.... با صدای آرتا همه ی نگاه چرخید سمت اون... با لحن بچگونش گفت:
_باران میشه یه لحظه بیایی؟؟
از اینکه اونقدر با من راحت بود که منو به اسم صدا میزد خوشم میومد...با مهربونی جوابش رو دادم:
_باشه جونم ولی برای چی؟
_بیا بهت میگم
#عاشق
#عاشقانه
#رمان
دیدگاه ها (۰)

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۵ | خانه‌ای که همه‌چیز را به یاد ...

قسمت دوم: شبِ سرنوشت‌سازمکان: حاشیه استخرِ لوکسِ پشت‌بام هتل...

فیک . ( عشقی که نباید رخ میداد )

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

پارت ۱ساعت ۶ و ۴۵ دقیقه صبح_جونگکوک:با صدای الارم از خواب بل...

*ویو ات *شب شده بود ساعت نزدیکای ۹ بود پس تصمیم گرفتم برم بی...

رمان:(تا وقتی که عاشقت شدم )^_^

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط