Part
Part ⁶
ا.ت ویو:
یکی زدم به شونش گفتم
ا.ت:برو دیگه..
و مانیا از ماشین پیاده شد و گفت
مانیا:الان ردش کنم یا قبولش کنم
کمی فکر کردم گفتم
ا.ت:این قراره توعه و بستگی به خودت داره
مانیا سری تکون داد و وارد رستوران شد و منم سمت کافه همیشگی حرکت کردم..موقع پارک کردن ماشین چشمم خورد به همون بوگاتی که دیشب جلوی کافه پارک کرده بود..بعد از پارک کردن ماشینم رفتم نگاهی به بوگاتیه انداختم..یعنی کدوم یکی از مشتری ها اینو سوار میشه..یا شاید هم برای رییس کافه باشه..دیگه بیخیالش شدم و رفتم داخل و پشت یک میز دونفره نشستم و یه قهوه سفارش دادم..قبل از اوردن قهوم طبق عادت همیشه نگاهی به اطرافم انداختم..امروز از روز های دیگه شلوغ تر بود..صدای خنده های بلندی رو میشنیدم..با چشمام دنبال صدا گشتم که رسیدم به یه میز کناریم که چند تا دختر پسر دورش نشسته بودن و بلند میخندیدن..نگاهمو روی تک تک اون افراد چرخوندم که همون پسره که دیشب دیده بودمش رو دیدم..مثل دیشب بود نه لبخندی نه اخمی کاملا بی حس و چیزی که توجهمو جلب کرد دخترایی که پیشش بودن..همشون زیبا بودن اما نیم نگاهی هم بهشون نمیکرد..مثل ندید بدید ها خیره شده بودم بهش که سرش رو کمی چرخوند و نگاهشو داد بهم و اونجا بود که فهمیدم چه غلطی کردم..اروم و با یه لبخند ضایع سرم رو براش کمی خم کردم و بعد اروم سرم رو چرخوندم و دستمو گذاشتم روی صورتم و هرچی فحش بلد بودم به خودم دادم..توی همون حالت بودم که قهومو اوردن..نفسی عمیق کشیدم و صاف سرجام نشستم و مشغول خوردن قهوم شدم انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده..زیر چشمی نگاهی به پسره انداختم نگاهم نمیکرد نفسی راحت کشیدم و بقیه قهومو خوردم..مدتی بود که قهومو تموم کرده بودم و هیچ کاری نداشتم..اون پسر دخترا یا بهتره بگم میز بغلی انقدر بلند بلند میخندیدن که ادم بدون اراده خودش سرش رو سمتشون برمیگردوند اما من تمام تلاشمو کردم که دیگه نگاهشون نکنم..مشغول بازی با دستام بودم که یه نفر پشت میز نشست به خیال اینکه مانیا باشه سرم رو بالا اوردم و دیدم یه پسر جلوم نشسته..کمی که نگاهش کردم فهمیدم یکی از اون پسر میز بغلیه هست..با گیجی نگاهش کردم که گفت
:من شمارو میشناسم..اخه چهرتون خیلی برام اشناست
پسره یه قیافه متفکرانه ای به خودش گرفت و یهو بشکن زد گفت
:اها فهمیدم شما خیلی شبیه دوست دختر بعدیم هستین
عجب پسره پرویه..نگاهی از بالا تا پایین بهش انداختم گفتم
ا.ت:عه راست میگینا..شما هم شبیه قربانی بعدیم هستین
پسره که اول متوجه حرفم نشده بود خندید بعد خندش بند اومد و گیج نگاهم کرد گفت
:دروغ میگی
تک خنده ای کردم
ا.ت:نه کاملا باهات روراستم
پسره اروم از روی صندلیش بلند شد و بدون اینکه پشتش رو بکنه بهم عقب عقب رفت و همون جور هم گفت
ادامه دارد
ا.ت ویو:
یکی زدم به شونش گفتم
ا.ت:برو دیگه..
و مانیا از ماشین پیاده شد و گفت
مانیا:الان ردش کنم یا قبولش کنم
کمی فکر کردم گفتم
ا.ت:این قراره توعه و بستگی به خودت داره
مانیا سری تکون داد و وارد رستوران شد و منم سمت کافه همیشگی حرکت کردم..موقع پارک کردن ماشین چشمم خورد به همون بوگاتی که دیشب جلوی کافه پارک کرده بود..بعد از پارک کردن ماشینم رفتم نگاهی به بوگاتیه انداختم..یعنی کدوم یکی از مشتری ها اینو سوار میشه..یا شاید هم برای رییس کافه باشه..دیگه بیخیالش شدم و رفتم داخل و پشت یک میز دونفره نشستم و یه قهوه سفارش دادم..قبل از اوردن قهوم طبق عادت همیشه نگاهی به اطرافم انداختم..امروز از روز های دیگه شلوغ تر بود..صدای خنده های بلندی رو میشنیدم..با چشمام دنبال صدا گشتم که رسیدم به یه میز کناریم که چند تا دختر پسر دورش نشسته بودن و بلند میخندیدن..نگاهمو روی تک تک اون افراد چرخوندم که همون پسره که دیشب دیده بودمش رو دیدم..مثل دیشب بود نه لبخندی نه اخمی کاملا بی حس و چیزی که توجهمو جلب کرد دخترایی که پیشش بودن..همشون زیبا بودن اما نیم نگاهی هم بهشون نمیکرد..مثل ندید بدید ها خیره شده بودم بهش که سرش رو کمی چرخوند و نگاهشو داد بهم و اونجا بود که فهمیدم چه غلطی کردم..اروم و با یه لبخند ضایع سرم رو براش کمی خم کردم و بعد اروم سرم رو چرخوندم و دستمو گذاشتم روی صورتم و هرچی فحش بلد بودم به خودم دادم..توی همون حالت بودم که قهومو اوردن..نفسی عمیق کشیدم و صاف سرجام نشستم و مشغول خوردن قهوم شدم انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده..زیر چشمی نگاهی به پسره انداختم نگاهم نمیکرد نفسی راحت کشیدم و بقیه قهومو خوردم..مدتی بود که قهومو تموم کرده بودم و هیچ کاری نداشتم..اون پسر دخترا یا بهتره بگم میز بغلی انقدر بلند بلند میخندیدن که ادم بدون اراده خودش سرش رو سمتشون برمیگردوند اما من تمام تلاشمو کردم که دیگه نگاهشون نکنم..مشغول بازی با دستام بودم که یه نفر پشت میز نشست به خیال اینکه مانیا باشه سرم رو بالا اوردم و دیدم یه پسر جلوم نشسته..کمی که نگاهش کردم فهمیدم یکی از اون پسر میز بغلیه هست..با گیجی نگاهش کردم که گفت
:من شمارو میشناسم..اخه چهرتون خیلی برام اشناست
پسره یه قیافه متفکرانه ای به خودش گرفت و یهو بشکن زد گفت
:اها فهمیدم شما خیلی شبیه دوست دختر بعدیم هستین
عجب پسره پرویه..نگاهی از بالا تا پایین بهش انداختم گفتم
ا.ت:عه راست میگینا..شما هم شبیه قربانی بعدیم هستین
پسره که اول متوجه حرفم نشده بود خندید بعد خندش بند اومد و گیج نگاهم کرد گفت
:دروغ میگی
تک خنده ای کردم
ا.ت:نه کاملا باهات روراستم
پسره اروم از روی صندلیش بلند شد و بدون اینکه پشتش رو بکنه بهم عقب عقب رفت و همون جور هم گفت
ادامه دارد
- ۳.۶k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط