dark life =36

dark life =36

جیمین تقلا کرد. سعی کرد خودش رو آزاد کنه. ولی تهیونگ محکم‌تر فشار داد. صدای قرد شدن استخوان‌های مچ جیمین توی هوا پیچید. جیمین ناله کرد، ولی ساکت نشد. «تو... تو یه دیوونه‌ای. یه بیمار. ات هیچ‌وقت مال تو نمی‌شه. چون من... من نمی‌ذارم. حتی اگه بمیرم، نمی‌ذارم.»

تهیونگ لبخند زد. یه لبخند سرد و بی‌روح. «آره؟ خب... پس بمیر.»

و بعد، بدون هیچ هشداری، دست دیگه‌ش رو برد سمت جیبش و یه چاقوی جیبی براق بیرون آورد. تیغه رو باز کرد. جیمین چشمانش گشاد شد. سعی کرد فریاد بزنه، ولی تهیونگ سریع دستش رو روی دهنش گذاشت. بعد چاقو رو محکم توی شکم جیمین فرو کرد.

جیمین توی دست تهیونگ لرزید. تهیونگ چاقو رو چرخوند. آروم. با لذت. بعد بیرون کشید. خون گرم و سرخ روی دست‌هاش پاشید. جیمین روی زانو افتاد. دست‌هاش رو روی زخمش گذاشت. ولی خون بند نمی‌آمد. تهیونگ بالای سرش ایستاد و بهش نگاه کرد.

«می‌دونی چرا این کار رو کردم؟» تهیونگ آروم پرسید. «چون تو گفتی ات نامزد داره. و این... این یعنی ات مال من نیست. و من نمی‌تونم چیزی که مال من نیست رو تحمل کنم. پس تو رو می‌کشم. بعد مین‌هو رو. بعد هر کسی که ات بهش فکر کنه. تا وقتی که فقط من توی ذهنش بمونم.»

جیمین با آخرین نیروش سرش رو بلند کرد. خون از گوشه لبش جاری بود. «ات... ات... می‌فهمه... تو... تو رو...»

تهیونگ خم شد. چاقو رو دوباره توی بدن جیمین فرو کرد. این بار توی سینه. جیمین یه بار دیگه لرزید و بعد... ساکت شد. چشم‌هاش خالی شد. بدنش شل شد و روی زمین خاکی افتاد. خون از زیرش پخش شد.

تهیونگ چند ثانیه بالای سرش ایستاد. بعد به نگهبان‌ها اشاره کرد. «جسدش رو تیکه‌تیکه کنید. توی کیسه بذارید. ببرید بندازید توی دریا. هیچ‌کس نباید بفهمه. نه پلیس. نه ات. اگه یه کلمه از این ماجرا بیرون بیاد، زبون همتون رو می‌برم.»

نگهبان‌ها سرشون رو پایین انداختن. تهیونگ دست‌هاش رو توی جیبش کرد و به سمت عمارت راه افتاد. مثل اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده. مثل اینکه همین الان یه نفر رو نکشته. مثل اینکه خون روی دست‌هاش، فقط آب بارونه.

---

ات هنوز توی کتابخانه بود. پشت به پنجره. غرق توی کتاب و افکار خودش. حتی صدای پارس سگ‌ها رو هم دیگه نمی‌شنید. فقط سکوت بود و بوی کاغذ. چند دقیقه بعد، صدای در کتابخانه باز شد. ات سرش رو بلند کرد. تهیونگ وارد شد. با همون لباس مشکی همیشگی. با همون لبخند گرم. ولی دست‌هاش... دست‌هاش تازه شسته شده بود و هنوز یه ذره خیس بود.

«سلام عزیزم.» تهیونگ با صدای نرم گفت. «چی می‌خونی؟»

ات لبخند زد. یه لبخند آروم و واقعی. «یه کتاب روانشناسی. مال فروید. همون که همیشه می‌خواستم بخونم. ممنون که برام خریدی.»

تهیونگ کنارش نشست. دستش رو دور شونه‌هاش حلقه کرد. بوی ادکلنش توی مشام ات پیچید. بوی نعناع و چوب. و یه بوی خیلی خفیف... بوی فلز. ولی ات متوجه نشد. فکر کرد شاید بوی بارون باشه.

«خواهش می‌کنم، عشق من. هر چی بخوای برات می‌خرم.» تهیونگ زمزمه کرد و پیشونیش رو بوسید. «حالا بیا، بریم شام بخوریم. آشپز امروز غذای مورد علاقه‌ت رو درست کرده.»

ات کتاب رو بست و بلند شد. تهیونگ دستش رو گرفت و به سمت سالن غذاخوری برد. ات توی راه از کنار پنجرهٔ راهرو رد شد. یه نگاه گذرا به حیاط پشتی انداخت. حیاط خالی بود. فقط چند تا سگ نگهبان اونجا پرسه می‌زدن. ات شونه‌هاش رو بالا انداخت و به راهش ادامه داد. هیچی ندید. هیچی نفهمید.

---

همون شب، بعد از شام، تهیونگ به دفترش رفت. در رو بست. پوشه‌ای رو از کشو بیرون آورد. پوشه‌ای که توش اطلاعات جیمین بود. عکس‌ها، مدارک، گزارش‌های تحقیقات. تهیونگ یه ماژیک قرمز برداشت. روی عکس جیمین، یه ضربدر بزرگ قرمز کشید. بعد زیرش نوشت:

«کارت تموم شد.»

پوشه رو بست و گذاشت توی یکی از کشوهای میزش. قفلش کرد. بعد به ساعت نگاه کرد. ساعت یازده شب. ات خواب بود. تهیونگ بلند شد و به سمت اتاق خواب رفت. آروم در رو باز کرد. ات توی تخت دراز کشیده بود. چشم‌هاش بسته بود. نفس‌هاش آروم و منظم بود. واقعاً خواب بود.

تهیونگ کنارش دراز کشید. دستش رو دور کمرش حلقه کرد. صورتش رو توی موهای ات فرو کرد. و زمزمه کرد: «می‌دونی، ات... امروز یه کار خیلی مهم کردم. یه کار که باعث می‌شه تا ابد مال من بمونی. حتی اگه خودت نخوای. حتی اگه ازم متنفر باشی. چون حالا... حالا هیچ‌کس نیست که بخواد تو رو از من بگیره. هیچ‌کس.»

ات توی خواب ناله‌ای کرد و خودش رو به تهیونگ نزدیک‌تر کرد. تهیونگ لبخند زد. یه لبخند پیروزمندانه. یه لبخند سرد. و توی تاریکی اتاق، به سقف خیره شد. به فرشته‌های سقوط‌کرده‌ای که از گچ‌بری آویزون بودن. و برای اولین بار، احساس کرد که واقعاً برنده شده.
دیدگاه ها (۱۵)

dark life = ۳۷

dark life = 38

dark life = 35تهیونگ سیگارش رو انداخت روی زمین. با پاشنه کفش...

dark life = 34سه روز از شب اعتراف گذشته بود. سه روزی که تهیو...

dark life = 39

پارت ۱۹۵

dark life = 40

dark life = 33

dark life = 28

صدای زنگ که پیچید، ات با ذوق وسایلش رو جمع کرد. امروز جیمین ...

dark life = 31

dark life = 27

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط