Part تقاص ابریشمی
✨ Part ¹⁶ : تقاصِ ابریشمی ✨
یونگی با خونسردی گفت: «فرشته یا شیطان، مهم اینه که حالا دیگه خطری نداره. درسته جانگ می؟»
جانگ می در حالی که شراب میریخت، هیچ واکنشی نشان نداد. اما وقتی نوبت به جونگکوک رسید، دستش برای لحظهای لرزید. جونگکوک متوجه شد. او دستش را روی ران پای جانگ می گذاشت و با فشارِ انگشتانش، هشداری خاموش به او داد.
«جانگ می فقط داره یاد میگیره که چطور مفید باشه.» جونگکوک رو به بقیه کرد و ادامه داد: «اون قراره از این به بعد تمام کارهای شخصی من رو انجام بده. از مدیریت اتاقها تا... هر چیزی که من اراده کنم. او دیگه بخشی از اموال این عمارته.»
او سپس به جانگ می نگاه کرد و با لحنی که بوی دستور میداد، گفت: «حالا برو کنار صندلی من بایست و تا آخر شام تکون نخور. میخوام حس کنم که بندگیات چقدر عمیقه.»
جانگ می مثل یک مجسمه، پشت سر صندلی جونگکوک ایستاد. او شاهد بود که آنها چطور دربارهی مرگ و زندگی آدمها تصمیم میگیرند، در حالی که خودش دیگر حتی اختیارِ پلک زدنش را هم نداشت.
شام در فضایی سنگین ادامه داشت. جیمین که از سکوت و اطاعتِ محضِ آروشا کمی کلافه شده بود، چاقوی میوهخوریاش را برداشت و با پوزخندی به جانگ می نگاه کرد. او یک تکه سیب را برید و به سمت جانگ می گرفت.
«هی، خدمتکار...» جیمین با لحنی تحقیرآمیز گفت. «شنیدم خدمتکارهای خوب، غذای اربابشون رو از دستشون میخورن. بیا اینو بگیر.»
جانگ می بدون حرکت ایستاده بود و به دستور قبلی جونگکوک فکر میکرد: «تکون نخور.» اما نگاهِ جیمین تشنهی دردسر بود. جیمین سیب را روی زمین انداخت و با کفشِ گرانقیمتش روی آن فشار داد تا له شود. «اوه، از دستم افتاد! حالا خم شو و با دهنت اینو از روی زمین جمع کن. میخوام ببینم چقدر مطیعی.»
جانگ می لرزید. چشمانش ناخودآگاه به سمت جونگکوک چرخید تا کسب تکلیف کند. تمامِ غرورِ باقیماندهاش در حال فریاد زدن بود. یونگی با بیتفاوتی به تماشای این صحنه نشسته بود و نامجون زیرچشمی واکنشِ رئیس را میپایید.
🍓🫐✨
یونگی با خونسردی گفت: «فرشته یا شیطان، مهم اینه که حالا دیگه خطری نداره. درسته جانگ می؟»
جانگ می در حالی که شراب میریخت، هیچ واکنشی نشان نداد. اما وقتی نوبت به جونگکوک رسید، دستش برای لحظهای لرزید. جونگکوک متوجه شد. او دستش را روی ران پای جانگ می گذاشت و با فشارِ انگشتانش، هشداری خاموش به او داد.
«جانگ می فقط داره یاد میگیره که چطور مفید باشه.» جونگکوک رو به بقیه کرد و ادامه داد: «اون قراره از این به بعد تمام کارهای شخصی من رو انجام بده. از مدیریت اتاقها تا... هر چیزی که من اراده کنم. او دیگه بخشی از اموال این عمارته.»
او سپس به جانگ می نگاه کرد و با لحنی که بوی دستور میداد، گفت: «حالا برو کنار صندلی من بایست و تا آخر شام تکون نخور. میخوام حس کنم که بندگیات چقدر عمیقه.»
جانگ می مثل یک مجسمه، پشت سر صندلی جونگکوک ایستاد. او شاهد بود که آنها چطور دربارهی مرگ و زندگی آدمها تصمیم میگیرند، در حالی که خودش دیگر حتی اختیارِ پلک زدنش را هم نداشت.
شام در فضایی سنگین ادامه داشت. جیمین که از سکوت و اطاعتِ محضِ آروشا کمی کلافه شده بود، چاقوی میوهخوریاش را برداشت و با پوزخندی به جانگ می نگاه کرد. او یک تکه سیب را برید و به سمت جانگ می گرفت.
«هی، خدمتکار...» جیمین با لحنی تحقیرآمیز گفت. «شنیدم خدمتکارهای خوب، غذای اربابشون رو از دستشون میخورن. بیا اینو بگیر.»
جانگ می بدون حرکت ایستاده بود و به دستور قبلی جونگکوک فکر میکرد: «تکون نخور.» اما نگاهِ جیمین تشنهی دردسر بود. جیمین سیب را روی زمین انداخت و با کفشِ گرانقیمتش روی آن فشار داد تا له شود. «اوه، از دستم افتاد! حالا خم شو و با دهنت اینو از روی زمین جمع کن. میخوام ببینم چقدر مطیعی.»
جانگ می لرزید. چشمانش ناخودآگاه به سمت جونگکوک چرخید تا کسب تکلیف کند. تمامِ غرورِ باقیماندهاش در حال فریاد زدن بود. یونگی با بیتفاوتی به تماشای این صحنه نشسته بود و نامجون زیرچشمی واکنشِ رئیس را میپایید.
🍓🫐✨
- ۴۷۸
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط