رمان گوشه امن سایه ها

#رمان گوشه امن سایه ها
##🖋️پیش نویس فصل اول:عطر ادکلن
و فولاد سرد

عشق در نگاه اول؟* نه، این توصیف اشتباه بود. عشق نیاز به صداقت دارد. این یک چیز بدوی‌تر، خطرناک‌تر بود. یک جذب مغناطیسی که شبیه به سقوط آزاد در تاریکی بود.

تهیونگ با آن چشمان بی‌قرار و لحن آرامش‌بخشش، نه تنها کنترل او را به چالش کشیده بود، بلکه یک دریچه را در روانِ قفل‌شده‌ی او گشوده بود. دریچه‌ای که پدرش همیشه از آن می‌ترسید: میل به شکستن قوانین. میل به درک هیولا، نه رام کردنش. او زنی بود که زندگی‌اش را بر اساس پیش‌بینی‌پذیری بنا کرده بود، و این مرد، تجسم کاملِ هرج‌ومرج بود که می‌توانست همه چیز را با یک حرکت ویران کند. و این ویرانی، به‌طرز عجیبی، برای هانا **جذاب** بود.

او دستش را برداشت. قلبش هنوز با ضربان نامنظمی می‌کوبید. «او یک بیمار است. یک جنایتکار سطح بالا. تو نباید تحت تأثیر قرار بگیری.» او این جمله را برای خودش زمزمه کرد، اما پژواک صدایش در اتاق خالی، بیشتر شبیه به یک اعتراف بود تا یک فرمان.

او پرونده‌ی ضخیم تهیونگ را باز کرد. عکس رسمی او در مدارک دولتی، خشن و بی‌روح بود. او یک عکس را با نگاهی طولانی مقایسه کرد: عکس رسمی در برابر تصویری که در ذهنش نقش بسته بود—مردی که با آرامشی مرگبار به او خیره شده بود.

هانا دو ساعت صرف مطالعه‌ی سوابق قتل‌ها، کارتل‌ها و تحلیل‌های روانشناختی عمیقی کرد که تیم‌های قبلی روی او انجام داده بودند. اما هر چه بیشتر می‌خواند، بیشتر متوجه می‌شد که این پرونده‌ها، تنها پوسته‌ای برای پوشاندن پیچیدگی‌های ذاتی او بودند.

او بالاخره تسلیم شد و تمام مدارک را روی میز پخش کرد، یک حرکت غیرعادی برای خودش. سپس، روی صندلی چرخید و به پنجره‌ی بزرگ اتاقش خیره شد که نمای خاکستری شهر را نشان می‌داد. او باید می‌خوابید. فردا روز کاری مهمی بود.

---

### سکانس دوم: صبح روز بعد

هانا با زنگ ساعت موبایلش در ساعت ۰۶:۰۰ صبح از خواب پرید. او همیشه منظم بود. آماده‌سازی‌ها برای روز جدید در سکوت کامل انجام شد. قهوه تلخ، دوش آب سرد برای محو کردن شب و آخرین بررسی پرونده‌ی "بیمار ویژه".

ساعت ۰۸:۰۰، با دلی که هنوز کمی سنگین بود، به سمت طبقه فوقانی حرکت کرد. این‌بار، راهروها پر از سر و صدا و کارکنان بودند.

وقتی به سلول تهیونگ رسید، نگهبانان طبق معمول در جای خود ایستاده بودند. او کارت را زد و اجازه ورود گرفت.

تهیونگ همانجا بود، در مرکز سلول، روی نیمکت سیمانی نشسته بود. او دیگر لباس کار تیره را نپوشیده بود؛ لباس خاکستری تیمارستان تنش بود، اما او به گونه‌ای آن را پوشیده بود که انگار پارچه‌ای گران‌بهاست.

وقتی هانا وارد شد، او چشمانش را باز کرد. این بار، چشمانش سردتر، اما عمیق‌تر به نظر می‌رسیدند.

"صبح بخیر، دکتر کیم." تهیونگ با لحنی گفت که انگار منتظر او بوده است، انگار که او تنها دلیل حضورش در آنجا بوده است. "امشب خواب راحتی داشتید؟ من صدای تپش قلب شما را از راهرو می‌شنیدم."

هانا خشکش زد. آیا این یک شوخی بود؟ یا... آیا واقعاً این مرد می‌توانست صداها را بشنود؟ او باید به سرعت این نکته را نادیده می‌گرفت.

"صبح شما هم بخیر، آقای کیم. ما امروز اولین جلسه رسمی خود را خواهیم داشت. می‌خواهیم ببینیم چه میزان از این وضعیت، ساختگی است." هانا سعی کرد تا با لحن حرفه‌ای‌اش، آن لرزش درونی را بپوشاند.

تهیونگ به آرامی از جا بلند شد، قامت بلندش دوباره فضا را پر کرد. او به سمت شیشه آمد، اما این‌بار کمی فاصله گرفت، به گونه‌ای که هانا احساس کند او کنترل موقعیت را به او واگذار کرده است.

"ساختگی؟ دکتر، اینجاییم چون شما و دولت می‌خواهید مرا با برچسب "دیوانه" در این قفس نگه دارید. من در دنیای بیرون، یک اسلحه بودم. شما، با آن چشم‌های عسلی‌تان، سعی دارید من را با یک تکه کاغذ کنترل کنید." او مکث کرد و سپس با لحنی که ترکیبی از وسوسه و خطر بود، ادامه داد:

"اما حقیقت این است، دکتر کیم. **من اینجا هستم تا تو را آزاد کنم.**"

هانا می‌دانست باید این جمله را نادیده بگیرد، اما نمی‌توانست. آزادی تهیونگ مساوی با نابودی کامل او بود. اما در همان لحظه، بخشی از وجودش فریاد می‌زد: *چه می‌شد اگر این مرد، تنها کسی باشد که می‌تواند نظم تو را به شکلی هیجان‌انگیز در هم بشکند؟*
دیدگاه ها (۰)

#رمان:گوشه امن سایه ها ##🖋️پیش نویس فصل اول:عطر ادکلنو فولاد...

رمان:گوشه امن سایه ها###🖋️پیش نویس فصل اول:فولاد سردوادکلنسا...

#گوشه امن سایه ها ##🖋️سر فضل اول:عطر ادکلنو فولاد سرد.اینجا ...

#رمان گوشه امن سایه ها##🖋️سر فصل اول:عطر ادکلن و فولاد سردکی...

نام فیک: راهی برای نجاتژانر:درام،ماجراجویی،مافیایی ...تعداد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط