خب بریم برای پایان این سناریو الهه هام ✨

خب بریم برای پایان این سناریو الهه هام ✨


پدرش : راستش از اینکه تو دوست پسر داشتی خودم خبر داشم ا/ت و میخواستم جلوی این قضیه رو بگیرم اما حالا که اون پسر شین کوچولوی خودمونه مشکلی نداره.. من بهتون کاری ندارم و ازتون حمایت میکنم چون خوب شین رو میشناسم)
ا/ت جا خورد اما کمی بعد خنده ای عصبی زد و زیر لب گفت
+ فقط همین نیست
شین هم که تازه خوشحال شده بود ناگهان چهره اش وا رفت موند چی بگه که یهو مامانش اومد و روی مبل دقیقا روبروی پدر ا/ت نشست
مادر : خیلی رک و پوست کنده بهت بگم عزیزم...
ا/ت از شینیچیرو حامله است.
پدر ا/ت فنجون تو دستش افتاد و چهره ای خشمگین به خودش گرفت
+با.. ب.. بابا.. راس.. راستش... خب.. من.. و ش. شین. عاش.... عاشق همیم.. برای ه.. همین.... مشکلی.. ند.. نداره
مادر ا/ت یا چهره ای خونسرد گفت
.. حق داری اگه کل وسیله های خونه رو بشکنی اما یادت باشه بعدا خودت باید بری برام یه دسته نوشو بخری
+ مامااااان؟!!!
_ خنده های عصبی و استرسی * مادرم خیلی.... خونسرده هاااا هه هه هه
این وسط کسی..... که قراره بشکنه منم مادر جان هه هه هه
پدر : حق کاملا با شینه
_ تروخدا آروم..... باشید الان شما عصبید.... می‌زنید بچه مردم می‌کشید... بابام تو اون دنیا نفرینتون میکنه
پدر : با دختر دست گلم چیکار کردی؟
_ هیچی والا... الکی شلوغش نکنید
پدر : ها پس همینجوری حامله شده؟!!
_ خب نه راستش.... بلاخره دیگههه
شین از خونه فرار کرد پدرام دنبالش تا خود خونه ی شینیچیرو دویید منم پشت سرشون رفتم
مادرمم با خیال راحت نشست و چایشو خورد
وقتی رسیدیم به خونه شین پدربزرگش از خونه اومد بیرون و بابام خشکش زد و بلند داد زد بابااااااا
پدربزرگ : هوی پسره ی احمق داد نزن هنوزم مثل قدیمی
برای دارید دنبال شین میکنید
مایکی و اما از خونه زدن بیرون
اما از دیدن دوباره ی ا/ت خوشحال شده بود و ذوق زده بود و مایکی زیر لب میگفت : ( باز اینا اومدن زندگی رو بر ما حرام کردن) و با قیافه ای بی حوصله رو به پدربزرگش کرد و گفت ( بابابزرگ این نوه ی گلت به دست گلی به آب داده مطمئن باش)
بابابزرگ : ( آره مایکی خب به هرحال برادر توعه دیگه هردوتون بهم رفتید)
مایکی : ( بابابزرگ قلبم شکست!!)
پدرم به سمت بابابزرگ رفت ( خیلی وقت ندیده بودمتون)
بابابزرگ : دفعه ی پیش که باهم رفتیم نودل بخوریم همین چند روز پیش بود خیلی وقت چیه؟
ا/ت : پدر؟؟!!
پدر : به هرحال پدر جان توه ی گلد میدونی چه غلطی کرده؟
بابابزرگ. نگاهی زیرچشمی به شین کرد گفت : ( باز چه غلطی کرده؟ )
_ اوو. شمام خیلی بزرگش میکنید دیگه چیکار کردم مگه
پدر : چیکار کردم مگه؟!! گرفتی دخترمو حامله کردی بعد میگی چیکار کردم؟!!
بابابزرگ : چی؟؟ چیکا... کار
خب جونم براتون بگه که حالا دونفر دنبال شینیچیرو هستن پدربزرگ و پدر
مایکی که داشت به قیافه ی شین می‌خندید و اما هم هعی از من سوالاتی مثل میشه پیش ما زندگی کنی می پرسید و منم سعی می‌کردم جوابشون رو خیلی مهربان بدم اما.... اما خب هوش و حواسم به یه جای دیگه بود یعنی اصن شین زنده میمونه؟
دیگه خودمو جمع کردم و رفتم جلوی اونا وایسادم رو به پدربزرگ شین کردم
+ پدربزرگ یه کلمه بهم بگو میخوای من عروست شم یا نه؟
پدربزرگ :......!!خب.. خب معلومه
+ حالا تو بگو بابا میخوای من نه تنها با نوه ی بابات و با پسر رفیقت بلکه با عشق زندگیم ازدواج کنم و بچه دار بشم یا نه؟
پدر :... چی میگی.. خوشبختی تو ارزوی منه
+ خب پس برای چی افتادین به جون شین
پدر : مشخصه چون تورو اذیت کرده و اون کارو روت انجام داده
پدربزرگ شین هم به نشونه تایید سرشو تکون داد
+ ولی ما عاشق همیم وقتی دونفر عاشق هم باشن دوست دارن همدیگر رو بیشتر لمس کنن
پدر : ا/ت خواهش میکنم این حرفا رو نزن
+ پدررر
پدربزرگ : اگه شین قول بده که تورو خوشبخت کنه شاید به از جرمش گذشت
_ د آخه پدر من من کار خوبی دارم وگرنه نمیتونستم خرج این خونه رو بدم که
قول میدم برای ا/ت زندگی خوبی بسازم
پدر : هعی چی بگم دیگه ولی من هنوزم راضی نیستم ازت شین حق نداشتی اونارو قبل از خاستگاری و ازدواج انجام بدی
_ شرمنده حق با شماست
پدربزرگ و پدر : خیلی خب باشه دیگه
شین و ا/ت باهم ازدواج کردن و توی عروسی خواهر کوچکتر ا/ت و مایکی هی همو. اذیت میکردن و دعوا میکردن
خوب چند ماه بعد از عروسی هم بچه به دنیا اومد و بابام دوباره عصبی شده بود که چند ماه قبل ازدواج اینکارو کرده بودین و به من نگفته بودین
بچه یه دختر ناز گوگولی بود با چشم های سیاه و موهای زغالی که به باباش رفته بود
ادامشو الان میزارم ویسگون دیگه اجازه نمیده🎀
دیدگاه ها (۴)

ادامه پارت قبل : شینیچیرو شبا زودتر میومد خونه و وقتش رو بیش...

ای که من عاشق این بشرم 🎀

عادی ترین دلداری رفیقم به من :

دوستان خیلی دوستون دارممرسی که منتظرین خب بریمیکم هنتای داره...

پارت هفتمشینیچیرو سر سفره شما نشسته بود و سرشو آورد بالا و ب...

پارت هشتمباهم سوار موتور شدین و یه گوشه شینیچیرو زد کنار و پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط