سایههای کلاغ
سایههای کلاغ
پارت هفدهم | مهمانی کلاغهای سیاه
آرمان بدون اینکه حتی یک کلمه بگوید، از اتاق بیرون رفت.
صدای بسته شدن در، مثل پتکی روی قلب آوا فرود آمد.
او هنوز کنار کاوه زانو زده بود.
چند قطره خون از نوک انگشتهایش روی فرش چکید.
نگاهش روی درِ بسته ماند.
چرا وقتی آرمان نگاهش کرده بود...
انگار دلش شکسته بود؟
...
کاوه با صدای گرفته گفت:
ـ «رفت...»
آوا به خودش آمد.
ـ «باید استراحت کنی.»
کاوه با زحمت نشست.
ـ «نه... وقت نداریم.»
ـ «داری خون از دست میدی!»
ـ «اگه امشب نرم... همهچی تموم میشه.»
آوا اخم کرد.
ـ «کجا؟»
کاوه چند ثانیه سکوت کرد.
بعد از جیب داخلی کتش، پاکتی مشکی بیرون آورد.
روی پاکت، فقط یک نشان کلاغ نقرهای حک شده بود.
آن را به آوا داد.
ـ «بازش کن.»
داخل پاکت...
یک ماسک مشکی مخملی با دوردوزی نقرهای بود.
و یک کارت طلایی.
روی کارت فقط یک جمله نوشته شده بود:
«هر کلاغ، نیمهشب به لانه برمیگردد.»
زیر آن...
یک آدرس.
---
آوا با تعجب پرسید:
ـ «این چیه؟»
کاوه لبخند زد.
ـ «مهمونی سالانهی رؤسای مافیا.»
آوا با ناباوری خندید.
ـ «شوخی میکنی؟»
ـ «نه.»
ـ «من چرا باید بیام؟»
کاوه نگاهش را مستقیم در چشمهای او دوخت.
ـ «چون امشب... همه دنبال تو هستن.»
سکوت.
ـ «و کسی که کلید راز خاندان کلاغ رو دزدیده... امشب اونجاست.»
---
همان لحظه...
در طبقهی پایین...
آرمان وارد دفترش شد.
محافظ مخصوصش، رامین، منتظرش بود.
ـ «رئیس... دعوتنامه رسیده.»
رامین پاکت مشکی دیگری روی میز گذاشت.
آرمان حتی لازم نبود آن را باز کند.
نشان کلاغ را از حفظ بود.
ـ «امسال هم برگزارش میکنن...»
رامین با نگرانی گفت:
ـ «این تلهست.»
آرمان بدون مکث جواب داد:
ـ «میدونم.»
ـ «پس نمیری؟»
آرمان آرام اسلحهاش را روی میز گذاشت.
ـ «آوا رو هم میبرن.»
رامین سکوت کرد.
جوابش را گرفته بود.
---
نیم ساعت بعد...
آوا کنار پنجره ایستاده بود.
به باغ تاریک خیره شده بود.
باران بند آمده بود.
اما بوی خاک خیس هنوز در هوا بود.
ناگهان...
صدای ضربهی آرامی از بیرون پنجره آمد.
تق...
تق...
وقتی پرده را کنار زد...
کاوه را دید.
کت مشکی تازهای پوشیده بود.
زخمش هنوز درد میکرد، اما انگار اجازه نمیداد کسی متوجه شود.
او فقط دستش را به سمت آوا دراز کرد.
ـ «بیا.»
آوا نگاهش کرد.
ـ «اگه آرمان بفهمه...»
کاوه لبخند زد.
ـ «فکر میکنی تا الان نفهمیده؟»
آوا چند لحظه مردد ماند.
بعد...
دستش را در دست کاوه گذاشت.
کاوه خیلی آرام او را از پنجره پایین آورد.
برای لحظهای...
تعادل آوا به هم خورد.
بدنش به سینهی کاوه برخورد کرد.
دستهای کاوه دور کمرش حلقه شد تا زمین نخورد.
فاصلهی صورتشان فقط چند سانتیمتر بود.
چشمهای سبز کاوه در نور ماه برق میزد.
او آرام زمزمه کرد:
ـ «مواظب باش...»
آوا بیاختیار چند ثانیه در چشمهایش خیره ماند.
بعد سریع خودش را کنار کشید.
ـ «بریم.»
کاوه چیزی نگفت.
فقط لبخند خیلی کوچکی زد...
لبخندی که برای اولین بار، واقعی به نظر میرسید.
---
چند دقیقه بعد...
یک خودروی مشکی مقابل عمارتی قدیمی و باشکوه توقف کرد.
صدها ماشین لوکس در محوطه پارک شده بودند.
همهی مهمانها...
ماسک به صورت داشتند.
زنها با لباسهای بلند و تیره.
مردها با کتوشلوارهای مشکی.
هیچکس اسم واقعی دیگری را صدا نمیزد.
فقط لقبها.
کلاغ...
روباه...
افعی...
گرگ...
و درست زمانی که آوا از ماشین پیاده شد...
صدای آرامی از پشت سرش شنید.
ـ «فکر نمیکردم بدون من وارد قلمرو گرگها بشی.»
قلبش فرو ریخت.
برگشت.
آرمان...
با کتوشلوار مشکی، کراوات زرشکی و ماسکی مشکی، چند قدم آنطرفتر ایستاده بود.
چشمهای خاکستریاش فقط آوا را نگاه میکردند...
بعد نگاهش آرام روی دستی افتاد که هنوز در دست کاوه بود.
فکش منقبض شد.
و برای اولین بار...
کاوه، عمداً دست آوا را محکمتر گرفت.
پارت هفدهم | مهمانی کلاغهای سیاه
آرمان بدون اینکه حتی یک کلمه بگوید، از اتاق بیرون رفت.
صدای بسته شدن در، مثل پتکی روی قلب آوا فرود آمد.
او هنوز کنار کاوه زانو زده بود.
چند قطره خون از نوک انگشتهایش روی فرش چکید.
نگاهش روی درِ بسته ماند.
چرا وقتی آرمان نگاهش کرده بود...
انگار دلش شکسته بود؟
...
کاوه با صدای گرفته گفت:
ـ «رفت...»
آوا به خودش آمد.
ـ «باید استراحت کنی.»
کاوه با زحمت نشست.
ـ «نه... وقت نداریم.»
ـ «داری خون از دست میدی!»
ـ «اگه امشب نرم... همهچی تموم میشه.»
آوا اخم کرد.
ـ «کجا؟»
کاوه چند ثانیه سکوت کرد.
بعد از جیب داخلی کتش، پاکتی مشکی بیرون آورد.
روی پاکت، فقط یک نشان کلاغ نقرهای حک شده بود.
آن را به آوا داد.
ـ «بازش کن.»
داخل پاکت...
یک ماسک مشکی مخملی با دوردوزی نقرهای بود.
و یک کارت طلایی.
روی کارت فقط یک جمله نوشته شده بود:
«هر کلاغ، نیمهشب به لانه برمیگردد.»
زیر آن...
یک آدرس.
---
آوا با تعجب پرسید:
ـ «این چیه؟»
کاوه لبخند زد.
ـ «مهمونی سالانهی رؤسای مافیا.»
آوا با ناباوری خندید.
ـ «شوخی میکنی؟»
ـ «نه.»
ـ «من چرا باید بیام؟»
کاوه نگاهش را مستقیم در چشمهای او دوخت.
ـ «چون امشب... همه دنبال تو هستن.»
سکوت.
ـ «و کسی که کلید راز خاندان کلاغ رو دزدیده... امشب اونجاست.»
---
همان لحظه...
در طبقهی پایین...
آرمان وارد دفترش شد.
محافظ مخصوصش، رامین، منتظرش بود.
ـ «رئیس... دعوتنامه رسیده.»
رامین پاکت مشکی دیگری روی میز گذاشت.
آرمان حتی لازم نبود آن را باز کند.
نشان کلاغ را از حفظ بود.
ـ «امسال هم برگزارش میکنن...»
رامین با نگرانی گفت:
ـ «این تلهست.»
آرمان بدون مکث جواب داد:
ـ «میدونم.»
ـ «پس نمیری؟»
آرمان آرام اسلحهاش را روی میز گذاشت.
ـ «آوا رو هم میبرن.»
رامین سکوت کرد.
جوابش را گرفته بود.
---
نیم ساعت بعد...
آوا کنار پنجره ایستاده بود.
به باغ تاریک خیره شده بود.
باران بند آمده بود.
اما بوی خاک خیس هنوز در هوا بود.
ناگهان...
صدای ضربهی آرامی از بیرون پنجره آمد.
تق...
تق...
وقتی پرده را کنار زد...
کاوه را دید.
کت مشکی تازهای پوشیده بود.
زخمش هنوز درد میکرد، اما انگار اجازه نمیداد کسی متوجه شود.
او فقط دستش را به سمت آوا دراز کرد.
ـ «بیا.»
آوا نگاهش کرد.
ـ «اگه آرمان بفهمه...»
کاوه لبخند زد.
ـ «فکر میکنی تا الان نفهمیده؟»
آوا چند لحظه مردد ماند.
بعد...
دستش را در دست کاوه گذاشت.
کاوه خیلی آرام او را از پنجره پایین آورد.
برای لحظهای...
تعادل آوا به هم خورد.
بدنش به سینهی کاوه برخورد کرد.
دستهای کاوه دور کمرش حلقه شد تا زمین نخورد.
فاصلهی صورتشان فقط چند سانتیمتر بود.
چشمهای سبز کاوه در نور ماه برق میزد.
او آرام زمزمه کرد:
ـ «مواظب باش...»
آوا بیاختیار چند ثانیه در چشمهایش خیره ماند.
بعد سریع خودش را کنار کشید.
ـ «بریم.»
کاوه چیزی نگفت.
فقط لبخند خیلی کوچکی زد...
لبخندی که برای اولین بار، واقعی به نظر میرسید.
---
چند دقیقه بعد...
یک خودروی مشکی مقابل عمارتی قدیمی و باشکوه توقف کرد.
صدها ماشین لوکس در محوطه پارک شده بودند.
همهی مهمانها...
ماسک به صورت داشتند.
زنها با لباسهای بلند و تیره.
مردها با کتوشلوارهای مشکی.
هیچکس اسم واقعی دیگری را صدا نمیزد.
فقط لقبها.
کلاغ...
روباه...
افعی...
گرگ...
و درست زمانی که آوا از ماشین پیاده شد...
صدای آرامی از پشت سرش شنید.
ـ «فکر نمیکردم بدون من وارد قلمرو گرگها بشی.»
قلبش فرو ریخت.
برگشت.
آرمان...
با کتوشلوار مشکی، کراوات زرشکی و ماسکی مشکی، چند قدم آنطرفتر ایستاده بود.
چشمهای خاکستریاش فقط آوا را نگاه میکردند...
بعد نگاهش آرام روی دستی افتاد که هنوز در دست کاوه بود.
فکش منقبض شد.
و برای اولین بار...
کاوه، عمداً دست آوا را محکمتر گرفت.
- ۲۰۷
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط