Knife Dead
Knife Dead
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart 85 …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
جونکوک با دستش دست ات را از روی دهنش برداشت
جونکوک: باشه اصلا دیگه به هیچ کس نمیگم
ات: نبایدم بگی
جونکوک: نمیخواهی بشینی
نگاه اش سرخورد رو نشستن رو پاهای جونکوک با چشم های خجالت زده از رو پاهای جونکوک بلند شد و صاف ایستاد نفسی کشید و گفت
ات: ببخشید
جونکوک: اشکالی نداره خوشگله بگو ببینم چرا گفتی بیام اینجا
دختر موهایش را به پشت شانه هایش هدایت کرد و دست به سینه ایستاد
ات: خب وقتی دیدم خوب نیستی گفتم بیای کمی حالت خوب شه ولی بد کردم
جونکوک هر دو دست هایش را کنارش روی تخت گذاشت و چشمکی زد و گفت .... جونکوک: بد کردی .. ؟
ات: آره
جونکوک: یعنی حسودی نکردی نه
ات: نه خیرم اصلا
جونکوک مچ دست دختره را گرفت و سمت خودش کشاند حال که دخترک رو اش افتاد شوکه و بار ترس گفت ... ات: جونکوک اگه کسی بیاد چی ..... جونکوک: کسی ؟ نه نمیاد نگران نباش
به آرامی سرش را سمته گردن دخترک برد ولی زود از رو پاهایش بلند شد و کنارش نشست جونکوک کمی کلافه گفت ... جونکوک: چی میشد که ..
ات: نه نمیشه اینجا خونه ما هستش اگه یکی بیاد زشت میشه
جونکوک کلافه رو تخت دراز کشید و آه ای کشید نگاهی به کله اتاق انداخت با غنچه کردن لب هایش گفت ....
جونکوک: اینجا اتاقت تو هستش ؟
ات : آره
جونکوک: خوشگل . دنج راحت
دخترک لبخندی زد از شنیدن این حرف آن هم از دهان جونکوک برای خیلی خوب بود حتی یه زره هم بخاطر کوچیک بودنش اخم یا کنایه ای نزده بود برعکس راجب آن خونه کوچیک بهترین رفتار را در پیش گرفته بود ....
ات : من برم تو هم اگه خواستی زود بیا
از رو صندلی بلند شدو نگاهی ریزی به جونکوک انداخت و از اتاق خارج شد جونکوک بعد از ثبت خودزنی رو آن تخت روش نشست کله اتاق را آنالیز کرد از روی تخت به سمته کمد لباس رفت
جونکوک: پس الکی نبود که همش شلوار جین میپوشید استایلش این بود ...... در کمد را بست و به هر گوشه ای جدا چشم دوخت متعجب با خودش زمزمه کرد ( پس یعنی این دختر میز آرایش نداره ) بعد از گشتن ان اتاق کوچیک کنجکاو هایش را تموم کرد و از اتاق خارج شد و روی یکی از مبل ها نشست دیگه وقت رفتن بود نگاهی به سوهی انداخت و گفت ..... جونکوک: خب انگار این ساعت شما میگه باید برم
بیونگ سو : ساعت ؟ آهان
ات: احمق فهمیدی
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart 85 …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
جونکوک با دستش دست ات را از روی دهنش برداشت
جونکوک: باشه اصلا دیگه به هیچ کس نمیگم
ات: نبایدم بگی
جونکوک: نمیخواهی بشینی
نگاه اش سرخورد رو نشستن رو پاهای جونکوک با چشم های خجالت زده از رو پاهای جونکوک بلند شد و صاف ایستاد نفسی کشید و گفت
ات: ببخشید
جونکوک: اشکالی نداره خوشگله بگو ببینم چرا گفتی بیام اینجا
دختر موهایش را به پشت شانه هایش هدایت کرد و دست به سینه ایستاد
ات: خب وقتی دیدم خوب نیستی گفتم بیای کمی حالت خوب شه ولی بد کردم
جونکوک هر دو دست هایش را کنارش روی تخت گذاشت و چشمکی زد و گفت .... جونکوک: بد کردی .. ؟
ات: آره
جونکوک: یعنی حسودی نکردی نه
ات: نه خیرم اصلا
جونکوک مچ دست دختره را گرفت و سمت خودش کشاند حال که دخترک رو اش افتاد شوکه و بار ترس گفت ... ات: جونکوک اگه کسی بیاد چی ..... جونکوک: کسی ؟ نه نمیاد نگران نباش
به آرامی سرش را سمته گردن دخترک برد ولی زود از رو پاهایش بلند شد و کنارش نشست جونکوک کمی کلافه گفت ... جونکوک: چی میشد که ..
ات: نه نمیشه اینجا خونه ما هستش اگه یکی بیاد زشت میشه
جونکوک کلافه رو تخت دراز کشید و آه ای کشید نگاهی به کله اتاق انداخت با غنچه کردن لب هایش گفت ....
جونکوک: اینجا اتاقت تو هستش ؟
ات : آره
جونکوک: خوشگل . دنج راحت
دخترک لبخندی زد از شنیدن این حرف آن هم از دهان جونکوک برای خیلی خوب بود حتی یه زره هم بخاطر کوچیک بودنش اخم یا کنایه ای نزده بود برعکس راجب آن خونه کوچیک بهترین رفتار را در پیش گرفته بود ....
ات : من برم تو هم اگه خواستی زود بیا
از رو صندلی بلند شدو نگاهی ریزی به جونکوک انداخت و از اتاق خارج شد جونکوک بعد از ثبت خودزنی رو آن تخت روش نشست کله اتاق را آنالیز کرد از روی تخت به سمته کمد لباس رفت
جونکوک: پس الکی نبود که همش شلوار جین میپوشید استایلش این بود ...... در کمد را بست و به هر گوشه ای جدا چشم دوخت متعجب با خودش زمزمه کرد ( پس یعنی این دختر میز آرایش نداره ) بعد از گشتن ان اتاق کوچیک کنجکاو هایش را تموم کرد و از اتاق خارج شد و روی یکی از مبل ها نشست دیگه وقت رفتن بود نگاهی به سوهی انداخت و گفت ..... جونکوک: خب انگار این ساعت شما میگه باید برم
بیونگ سو : ساعت ؟ آهان
ات: احمق فهمیدی
- ۲۳.۴k
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط