تو اتاق جلسه شرت بودد و داشتد ار مردد

تو اتاق جلسه شركت بوديد و داشتيد كار ميكرديد.
زمانى كه تايم استراحتتون شد، رئيسِ شركت با خونسردى تورو نشون داد و گفت:
"كى مايله كه با اين دختر قرار بزاره؟"
بعد از پرسيدن سوالش، نزديك به يازده نفر دستهاشون رو بالا بردن.
"عاليه!اسمشون رو بنويس؛ همه شون اخراجن!"
بعد از اتمامِ جمله اش، از اتاق خارج شد.

هميشه بخاطرِ سفت بستن موهات سر درد ميشدى و امروز هم دقيقا از همون روزها بود!
راهرو خونه رو طى و كليد رو؛ روىِ جاكفشى انداختى.
بوليزت رو از داخلِ دامنت بيرون كشيدى و با باز كردنِ چندتا دكمه اولش؛ دستت رو از زيرِ بوليزت رد و اون رو به قفلِ سوتينت رسوندى.
همونطور كه راهت رو سمتِ آشپزخونه كج ميكردى؛ قفلِ سوتينت رو باز و بالاخره اون رو از زيرِ لباست بيرون كشيدى و بدونِ اينكه اهميتى بهش بدى؛ پشت سرت انداختيش.
"فكر نميكردم منشىِ مخصوصم، انقدر شلخته باشه!"
يك صداىِ آهسته، نرم اما جدى.شنيدنِ همين يك جمله كافى بود تا تو جات بپرى و به سرعت به سمت مخالف بچرخى.
دستت رو روىِ قلبت گذاشتى و با ديدنِ رئيست، اونهم تو واحد خونه خودت درحالى كه با خونسردى بهت خيره شده بود و سوتينت بينِ يكى از دستهاش بود، گره محوى بينِ ابروهات نشست:
"تو اينجا..چيكار ميكنى؟"
دیدگاه ها (۱)

نامجون ابرويى بالا انداخت.يك قدم بهت نزديكتر از قبل شد و نگا...

اين جمله اى بود كه ميدونستى خيلى خوب ميتونه رو سيستمِ عصبيه ...

البته كه به خواسته خودت و خيلى يهويى مرد رو بوسيده بودى و تا...

اين رو پرسيدى چون حس ميكردى سكوتِ جیمین طولانى تر از حد معمو...

مرد نرم خنديد،انگشتهاش رو؛بينِ انگشتهات قفل كرد و بينيش رو آ...

پلكهات رو بزور باز كردى.با حسِ سوزش شديدِ مچ دستت،خواستى اون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط