دخترک زیبا با پسرک مارباز ✨🐍
دخترک زیبا با پسرک مارباز ✨🐍
پارت۱۴
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتی پاتی یا همون چت جیپیتی اومد کمک نویسنده چون نویسنده هنوز داشت با ایدهها قایمباشک بازی میکرد🗿🎀)
[بعد از پایان جلسه هاشیراها...]
همه:*آروم از سالن بیرون اومدن.*
میتسوری:*لبخند میزد، ولی هنوز از فکر مأموریت مشترک با اوبانای ذوق داشت. 🥹🌸*
اوبانای:*آروم کنار در ایستاده بود.*
کابورامارو:*روی شونه اوبانای آروم هیس کوتاهی کشید.🐍*
اوبانای: ...فردا صبح حرکت میکنیم.
میتسوری:*با ذوق سرش رو تکون داد.* چشم ایگورو-سان!😀🎀
زنیتسو:*از پشت ستون یواشکی سرک کشید. 🗿🔍*
زنیتسو:*تو ذهنش: عملیات کشف حقیقت... از همین الان شروع شد!🗿✨*
تانجیرو:*از پشت سرش رسید.* زنیتسو... داری چیکار میکنی؟😀
زنیتسو:*جا خورد.* هیچی! داشتم... منظره رو نگاه میکردم!🗿💦
تانجیرو:*به ستون نگاه کرد.* ...ولی این ستون که منظره نیست.
زنیتسو: جزئیات مهم نیست!🗿💥
(همون موقع...)
اینوسکه:*یه کیسه بزرگ روی دوشش انداخته بود.*
تانجیرو: اون چیه؟
اینوسکه: آذوقه.🗿🍚
زنیتسو: واسه چی؟!
اینوسکه: اگه بخوام دنبالشون برم، گشنه میشم.🗿
زنیتسو:*چشمهاش برق زد.* صبر کن... تو هم میای؟!
اینوسکه: اگه غذا باشه، آره.🗿🍚
تانجیرو:*دستشو روی پیشونیش گذاشت.* وای نه...😀💔
میتسوری:*از دور دست تکون داد.* تا فردا، ایگورو-سان!🥹🎀
اوبانای:*لبخند خیلی کوچیکی زد.* ...تا فردا.
زنیتسو:*با هیجان مشت گره کرد.*
زنیتسو:*تو ذهنش: فردا... بالاخره همه چیز مشخص میشه!🗿🔍✨*
ادامه دارد...🥴🎀
نویسنده ✍️:خووووووو😂🐍🎀 زنیتسو رسماً میخواد مخفیانه دنبال اوبانای و میتسوری بره تا حقیقت رو کشف کنه🤣🔍 ولی اینوسکه فقط به خاطر آذوقه همراهش شده🗿🍚 نظرتون؟🤓 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
پارت۱۴
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتی پاتی یا همون چت جیپیتی اومد کمک نویسنده چون نویسنده هنوز داشت با ایدهها قایمباشک بازی میکرد🗿🎀)
[بعد از پایان جلسه هاشیراها...]
همه:*آروم از سالن بیرون اومدن.*
میتسوری:*لبخند میزد، ولی هنوز از فکر مأموریت مشترک با اوبانای ذوق داشت. 🥹🌸*
اوبانای:*آروم کنار در ایستاده بود.*
کابورامارو:*روی شونه اوبانای آروم هیس کوتاهی کشید.🐍*
اوبانای: ...فردا صبح حرکت میکنیم.
میتسوری:*با ذوق سرش رو تکون داد.* چشم ایگورو-سان!😀🎀
زنیتسو:*از پشت ستون یواشکی سرک کشید. 🗿🔍*
زنیتسو:*تو ذهنش: عملیات کشف حقیقت... از همین الان شروع شد!🗿✨*
تانجیرو:*از پشت سرش رسید.* زنیتسو... داری چیکار میکنی؟😀
زنیتسو:*جا خورد.* هیچی! داشتم... منظره رو نگاه میکردم!🗿💦
تانجیرو:*به ستون نگاه کرد.* ...ولی این ستون که منظره نیست.
زنیتسو: جزئیات مهم نیست!🗿💥
(همون موقع...)
اینوسکه:*یه کیسه بزرگ روی دوشش انداخته بود.*
تانجیرو: اون چیه؟
اینوسکه: آذوقه.🗿🍚
زنیتسو: واسه چی؟!
اینوسکه: اگه بخوام دنبالشون برم، گشنه میشم.🗿
زنیتسو:*چشمهاش برق زد.* صبر کن... تو هم میای؟!
اینوسکه: اگه غذا باشه، آره.🗿🍚
تانجیرو:*دستشو روی پیشونیش گذاشت.* وای نه...😀💔
میتسوری:*از دور دست تکون داد.* تا فردا، ایگورو-سان!🥹🎀
اوبانای:*لبخند خیلی کوچیکی زد.* ...تا فردا.
زنیتسو:*با هیجان مشت گره کرد.*
زنیتسو:*تو ذهنش: فردا... بالاخره همه چیز مشخص میشه!🗿🔍✨*
ادامه دارد...🥴🎀
نویسنده ✍️:خووووووو😂🐍🎀 زنیتسو رسماً میخواد مخفیانه دنبال اوبانای و میتسوری بره تا حقیقت رو کشف کنه🤣🔍 ولی اینوسکه فقط به خاطر آذوقه همراهش شده🗿🍚 نظرتون؟🤓 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
- ۳۲۹
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط