Part
Part ¹³¹
راوی:
مهمانی تمام شده بود..اما شور و هیجان در وجود ا.ت همچنان موج میزد..تهیونگ با لبخندی که همیشه در نگاهش موج میزد.. دستش را گرفت و گفت
تهیونگ:مهمونی تموم شد..اما شب ما تازه شروع شده..بیا بریم خونه..یه شب فراموشنشدنی رو درکنار هم بسازیم
ا.ت با هیجان و کمی دلشوره سری تکان داد..او هیچ چیز از آلمان نمیدانست..از این شهر بزرگ و پر زرق و برق..نمیدانست تهیونگ کجا زندگی میکند..خانهاش چگونه است..یا چه اتفاقاتی در انتظارش خواهد بود..فقط میدانست که در کنار تهیونگ احساس امنیت و عشق میکند
با هم از سالن بزرگ مهمانی خارج شدند نورهای خیرهکننده ماشینهای لوکس و صدای ماشین های روشن..فضا را پر کرده بود..تهیونگ در ماشین گران قیمتش را برای ا.ت باز کرد و او سوار ماشین مشکی و براقش شد(عکس ماشین اسلاید دوم) بوی چرم و خاص ماشین..به طرز عجیبی حس خوبی رو منتقل میکرد..تهیونگ در رو بست و ماشین رو دور زد و سوار شد..با روشن شدن ماشین چراغ های سفید رنگ هم روشن شدند و روی دیوار روبه روی ماشین افتادن..با به حرکت در آمدن ماشین دست تهیونگ روی دست ا.ت قرار گرفت..همه و همه حس غریبی از لوکس بودن و قدرت رو به ا.ت منتقل میکرد
ماشین در سکوت خیابانهای برلین به حرکت درآمد..ا.ت از پنجره به بیرون نگاه میکرد..ساختمانهای تاریخی..نورهای خیابان..و آدمهایی که با عجله از کنارشان رد میشدند..او هیچکدام را نمیشناخت..اما حضور تهیونگ..تمام این ناآشناییها را برایش قابل تحمل میکرد
تهیونگ گاهی به او نگاه میکرد..لبخند میزد و دستش را محکمتر فشار میداد نگاههایشان پر از حرف بود حرفهای ناگفته سه سال دوری..حرفهای عشق و دلتنگی..و حرفهای انتظار برای یک آینده نامعلوم
تهیونگ:نمیترسی؟
صدایش آرام و بم بود
ا.ت به چشمانش نگاه کرد
ا.ت:از چی؟
تهیونگ مکسی کرد و سپس ادامه داد
تهیونگ:از مردمان اینجا..از برلین..ازین جای ناآشنا
لبخندی گوشه لبهای ا.ت نشست
ا.ت:هرچیزی که باشه تا وقتی کنارمی..ترسی ازش ندارم
تهیونگ لبخند عمیقتری زد و دستان ا.ت که میان دستانش بود را محکم تر فشرد
مسیر طولانی بود..از مرکز شهر دور شدند و وارد منطقهای آرامتر و اعیاننشینتر شدند..خانهها بزرگتر..باغها وسیعتر..و سکوت بیشتر
ا.ت هرچه بیشتر پیش میرفتند..احساس شگفتی و همچنان اضطراب میکرد..او از دنیای تهیونگ..دنیای قدرت و ثروت..هیچ نمیدانست
بالاخره..ماشین جلوی در یک عمارت مجلل متوقف شد..نورهای ملایم..باغی پر از گلهای شببو..و عمارتی با معماری خیرهکننده..ا.ت نفسش را حبس کرد..این خانه نبود..قصری بود..ماشین به داخل حیاط عمارت روانه شد و جلوی پله های عمارت متوقف شد..ماشین خاموش شد..تهیونگ نگاهی به ا.ت کرد و لبخند زد
تهیونگ:رسیدیم
با این حرف ا.ت نفس حبس شدهاش را بیرون داد و در ماشین رو باز کرد و پیاده شد..به سمت تهیونگ مردی که در انتظارش بود رفت..تهیونگ دستش را گرفت و با هم وارد عمارت با شکوهاش شدند
داخل عمارت..ترکیبی از هنر مدرن و کلاسیک بود..تابلوهای نقاشی گرانقیمت..مبلمان شیک..و نورپردازی هنرمندانه..هر گوشه از خانه..نشان از سلیقه و قدرت صاحبش داشت..ا.ت با چشمان زیبا و قهوهای رنگش به اطراف نگاه میکرد
تهیونگ او را به سمت پذیرایی بزرگ هدایت کرد..ا.ت روی مبل بزرگی که روبه روی شومینه بود نشست و کت خزی که بر روی شانه هاش انداخته بود رو دراورد و کنارش گذاشت..تهیونگ به سمت قسمتی از عمارت رفت و مدتی بعد همراه دو لیوان بلورین و یک نوشیدنی برگشت..اونهارو روی میز روبه رویش گذاشت و کنار ا.ت نشست..شومینه روشن بود..موسیقی ملایم..و دو لیوان نوشیدنی روی میز
تهیونگ نگاهش را به چهره ا.ت داد:اینجا خونه منه که این سه سال داخلش زندگی کردم
این را گفت و به اطراف اشاره کرد
تهیونگ:اما از این به بعد..دوباره میشه خونه ما
ا.ت به او نگاه کرد..در چشمان تهیونگ عشقی عمیق و خواستنی موج میزد..او احساس میکرد که تمام ترسها و نگرانیهایش در این نگاه ذوب شدهاند
ادامه دارد
امیدوارم خوشتون بیاد زیبا رویانم✨️🍷
راوی:
مهمانی تمام شده بود..اما شور و هیجان در وجود ا.ت همچنان موج میزد..تهیونگ با لبخندی که همیشه در نگاهش موج میزد.. دستش را گرفت و گفت
تهیونگ:مهمونی تموم شد..اما شب ما تازه شروع شده..بیا بریم خونه..یه شب فراموشنشدنی رو درکنار هم بسازیم
ا.ت با هیجان و کمی دلشوره سری تکان داد..او هیچ چیز از آلمان نمیدانست..از این شهر بزرگ و پر زرق و برق..نمیدانست تهیونگ کجا زندگی میکند..خانهاش چگونه است..یا چه اتفاقاتی در انتظارش خواهد بود..فقط میدانست که در کنار تهیونگ احساس امنیت و عشق میکند
با هم از سالن بزرگ مهمانی خارج شدند نورهای خیرهکننده ماشینهای لوکس و صدای ماشین های روشن..فضا را پر کرده بود..تهیونگ در ماشین گران قیمتش را برای ا.ت باز کرد و او سوار ماشین مشکی و براقش شد(عکس ماشین اسلاید دوم) بوی چرم و خاص ماشین..به طرز عجیبی حس خوبی رو منتقل میکرد..تهیونگ در رو بست و ماشین رو دور زد و سوار شد..با روشن شدن ماشین چراغ های سفید رنگ هم روشن شدند و روی دیوار روبه روی ماشین افتادن..با به حرکت در آمدن ماشین دست تهیونگ روی دست ا.ت قرار گرفت..همه و همه حس غریبی از لوکس بودن و قدرت رو به ا.ت منتقل میکرد
ماشین در سکوت خیابانهای برلین به حرکت درآمد..ا.ت از پنجره به بیرون نگاه میکرد..ساختمانهای تاریخی..نورهای خیابان..و آدمهایی که با عجله از کنارشان رد میشدند..او هیچکدام را نمیشناخت..اما حضور تهیونگ..تمام این ناآشناییها را برایش قابل تحمل میکرد
تهیونگ گاهی به او نگاه میکرد..لبخند میزد و دستش را محکمتر فشار میداد نگاههایشان پر از حرف بود حرفهای ناگفته سه سال دوری..حرفهای عشق و دلتنگی..و حرفهای انتظار برای یک آینده نامعلوم
تهیونگ:نمیترسی؟
صدایش آرام و بم بود
ا.ت به چشمانش نگاه کرد
ا.ت:از چی؟
تهیونگ مکسی کرد و سپس ادامه داد
تهیونگ:از مردمان اینجا..از برلین..ازین جای ناآشنا
لبخندی گوشه لبهای ا.ت نشست
ا.ت:هرچیزی که باشه تا وقتی کنارمی..ترسی ازش ندارم
تهیونگ لبخند عمیقتری زد و دستان ا.ت که میان دستانش بود را محکم تر فشرد
مسیر طولانی بود..از مرکز شهر دور شدند و وارد منطقهای آرامتر و اعیاننشینتر شدند..خانهها بزرگتر..باغها وسیعتر..و سکوت بیشتر
ا.ت هرچه بیشتر پیش میرفتند..احساس شگفتی و همچنان اضطراب میکرد..او از دنیای تهیونگ..دنیای قدرت و ثروت..هیچ نمیدانست
بالاخره..ماشین جلوی در یک عمارت مجلل متوقف شد..نورهای ملایم..باغی پر از گلهای شببو..و عمارتی با معماری خیرهکننده..ا.ت نفسش را حبس کرد..این خانه نبود..قصری بود..ماشین به داخل حیاط عمارت روانه شد و جلوی پله های عمارت متوقف شد..ماشین خاموش شد..تهیونگ نگاهی به ا.ت کرد و لبخند زد
تهیونگ:رسیدیم
با این حرف ا.ت نفس حبس شدهاش را بیرون داد و در ماشین رو باز کرد و پیاده شد..به سمت تهیونگ مردی که در انتظارش بود رفت..تهیونگ دستش را گرفت و با هم وارد عمارت با شکوهاش شدند
داخل عمارت..ترکیبی از هنر مدرن و کلاسیک بود..تابلوهای نقاشی گرانقیمت..مبلمان شیک..و نورپردازی هنرمندانه..هر گوشه از خانه..نشان از سلیقه و قدرت صاحبش داشت..ا.ت با چشمان زیبا و قهوهای رنگش به اطراف نگاه میکرد
تهیونگ او را به سمت پذیرایی بزرگ هدایت کرد..ا.ت روی مبل بزرگی که روبه روی شومینه بود نشست و کت خزی که بر روی شانه هاش انداخته بود رو دراورد و کنارش گذاشت..تهیونگ به سمت قسمتی از عمارت رفت و مدتی بعد همراه دو لیوان بلورین و یک نوشیدنی برگشت..اونهارو روی میز روبه رویش گذاشت و کنار ا.ت نشست..شومینه روشن بود..موسیقی ملایم..و دو لیوان نوشیدنی روی میز
تهیونگ نگاهش را به چهره ا.ت داد:اینجا خونه منه که این سه سال داخلش زندگی کردم
این را گفت و به اطراف اشاره کرد
تهیونگ:اما از این به بعد..دوباره میشه خونه ما
ا.ت به او نگاه کرد..در چشمان تهیونگ عشقی عمیق و خواستنی موج میزد..او احساس میکرد که تمام ترسها و نگرانیهایش در این نگاه ذوب شدهاند
ادامه دارد
امیدوارم خوشتون بیاد زیبا رویانم✨️🍷
- ۷.۹k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط