همسایه طبقه بالا

همسایه طبقه بالا
پارت ۱
اسباب‌کشی هیچ‌وقت جزو چیزهایی نبود که دوست داشته باشم.
کارتن‌ها همه‌جا پخش شده بودن و من از صبح مشغول مرتب کردن وسایلم بودم.
بالاخره آخرین کارتن رو گوشه‌ی اتاق گذاشتم و با خستگی روی مبل نشستم.
ـ بالاخره تموم شد...
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدای کوبیده شدن چیزی از سقف اومد.
سرم رو بالا گرفتم.
ـ چی بود؟
دوباره...
تق!
این بار شدیدتر.
از جا بلند شدم.
ـ جدی می‌گی؟
هنوز داشتم به سقف نگاه می‌کردم که صدای کشیده شدن چیزی روی زمین هم اومد.
ـ این دیگه چیه؟
روز اول بود که به این خونه اومده بودم و همسایه‌ی طبقه بالا داشت از همون اول اعصابم رو خرد می‌کرد.
سعی کردم نادیده بگیرم.
اما ده دقیقه بعد، صدای موسیقی بلند شد.
ابروهام بالا رفت.
ـ نه دیگه!
کفش‌هام رو پوشیدم و با عصبانیت از خونه بیرون زدم.
از پله‌ها بالا رفتم و جلوی در واحد طبقه بالا ایستادم.
محکم زنگ زدم.
چند ثانیه بعد در باز شد.
پسری مقابلم ایستاده بود.
موهای مشکی کمی به‌هم‌ریخته، تی‌شرت ساده و یه لیوان قهوه توی دستش.
نگاهش کردم.
اون هم منو نگاه کرد.
ـ بله؟
با اخم گفتم:
ـ میشه یکم آروم‌تر باشید؟
ابروهاش بالا رفت.
ـ ببخشید؟
ـ من تازه اومدم طبقه پایین. از صبح صدای کوبیدن و کشیدن وسایل و موسیقی از خونه‌ی شما میاد.
چند لحظه ساکت موند.
بعد با خونسردی گفت:
ـ خب؟
ـ «خب»؟
ـ آره. خب؟
ـ یعنی نمی‌خوای آروم‌ترش کنی؟
لبخند خیلی کوچیکی زد.
ـ نه.
با تعجب نگاهش کردم.
ـ چی گفتی؟
ـ گفتم نه.
ـ تو همیشه با همسایه‌هات این‌طوری حرف می‌زنی؟
ـ فقط با همسایه‌هایی که از روز اول میان دم در و دستور میدن.
ـ من دستور ندادم!
ـ پس چی بود؟
ـ درخواست کردم!
ـ با اخم؟
ـ چون صداتون روی اعصابه!
خنده‌اش گرفت.
ـ خیلی خب، خانم همسایه. سعی می‌کنم کمترش کنم.
ـ سعی می‌کنی؟
ـ آره.
ـ نه، باید کمش کنی.
ـ چرا؟
ـ چون من پایینت زندگی می‌کنم!
ـ و من بالات.
چند ثانیه فقط بهش خیره شدم.
بعد گفتم:
ـ واقعاً اعصاب نداری!
لبخندش بیشتر شد.
ـ تازه آشنا شدیم و همین الان فهمیدی؟
ـ امیدوارم دیگه نبینمت.
ـ متأسفانه آسانسور و راه‌پله مشترکه.
با حرص برگشتم سمت پله‌ها.
صدای خنده‌اش از پشت سرم اومد.
همون‌جا برگشتم.
ـ به چی می‌خندی؟
ـ هیچی.
ـ پس چرا می‌خندی؟
ـ چون فکر کنم همسایه‌ی جدیدم خیلی زود ازم متنفر شده.
با اخم گفتم:
ـ اشتباه فکر نمی‌کنی.
و رفتم پایین.
اما هنوز نمی‌دونستم...
این پسری که از همان روز اول روی اعصابم رفته بود، قرار بود بیشتر از هر آدم دیگری وارد زندگی‌ام شود.
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
دیدگاه ها (۱)

همسایه طبقه بالا✦ ژانر: عاشقانه | کمدی | روزمره✦ شخصیت اصلی:...

@lala_nayeon بانو فالو شه ؟

𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐬𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:: 𝟕𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫:: 𝐥𝐢𝐥𝐢𝐏𝐎𝐕 :: 𝐖𝐢𝐥𝐥...

فاصله یک لبخند تا جنون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط