پارت 1

پارت 1
رمان سرنوشت خاکستری

صبحی خاکستری بود؛ از آن صبح‌هایی که هوا نه روشن است و نه تاریک—انگار بین خواب و بیداری گیر کرده باشد. 
جونگ‌کوک کیف قدیمی‌اش را روی دوشش انداخت و از خانهٔ کوچک مادربزرگش بیرون زد. هنوز چشم‌هایش خواب‌آلود بود اما دلش می‌تپید؛ امروز اولین روزش در مدرسهٔ خصوصی «هانسو» بود… مدرسه‌ای که اسمش همیشه کنار آدم‌های ثروتمند می‌آمد.

هوای سرد گونه‌هایش را نیش زد. 
زیر لب گفت: 
«امروز فقط می‌خوام دردسر درست نکنم… فقط همین.»

ولی دنیا قرار نبود این‌قدر مهربان باشد.

***

نمای بیرونی مدرسه مثل یک قصر بزرگ بود؛ ساختمانی بلند با پنجره‌های شیشه‌ای تیره که نور را قورت می‌داد و به چشم‌ها می‌زد. چندین ماشین لوکس در حیاط صف کشیده بودند، در حالی‌که جونگ‌کوک کفش‌های کهنه‌اش را آرام روی زمین می‌کشید.

وقتی وارد حیاط شد، نگاه‌ها مثل تیر به سمتش برگشتند. 
پچ‌پچ‌ها شروع شد.

«این همون بچهٔ بورسیه‌س؟» 
«خیلی ساده‌ست… انگار از محلهٔ فقیرنشین اومده.»

جونگ‌کوک سعی کرد بی‌تفاوت باشد؛ نفسش را آهسته بیرون داد و مستقیم به سمت ساختمان کلاس‌ها رفت. 

اما درست جلوی در، صدای بلندی مثل فرمان ارتش پیچید:

«راه رو باز کنید.»

دانش‌آموزان کنار رفتند… و *او* وارد شد.

کیم تهیونگ.

قد بلند، یونیفورم کاملاً مرتب، گوشوارهٔ نقره‌ای کوچک، و نگاهی سرد و عمیق که حتی از پشت موهای مشکی‌اش هم خطر می‌چکید. هیچ‌کس جرئت نداشت به چشم‌هایش نگاه کند. 
او فقط قدم می‌زد و همه از مسیرش کنار می‌رفتند.

جونگ‌کوک لحظه‌ای مکث کرد. 
تهیونگ… همان کسی بود که شایعه داشت رئیس پنهان مافیای شهر است. 
اما ظاهرش بیشتر شبیه یک شاهزادهٔ بی‌احساس بود.

تهیونگ قبل از ورود به ساختمان ناگهان ایستاد. 
سرش را کمی چرخاند و چشم‌هایش روی جونگ‌کوک ثابت ماند. 
چند ثانیه‌ای طولانی… مثل اینکه زمان توقف کرده باشد.

تهیونگ آرام قدمی جلو گذاشت. 
صداهای اطراف محو شد. 
جونگ‌کوک نفسش را در سینه حبس کرد.

تهیونگ بدون هیچ احساسی گفت: 
«تو… تازه‌واردی؟»

جونگ‌کوک لب‌هایش را تر کرد. 
«آره.»

تهیونگ یک لحظه نگاهش را پایین آورد—به کفش‌های کهنهٔ او—و دوباره بالا آورد. 
تیغ سردی در نگاهش برق زد.

«تو… اینجا زیاد دوام نمیاری.»

و به ساده‌ترین شکل ممکن، شانه‌اش را محکم به شانهٔ جونگ‌کوک کوبید و وارد ساختمان شد.

جونگ‌کوک تعادلش را از دست داد و یک لحظه نفسش برید. 
همهٔ اطرافیان با تمسخر نگاهش می‌کردند… بدون هیچ حرفی. 
انگار این برخورد برایشان کاملاً طبیعی بود.

جونگ‌کوک آهسته زیر لب گفت: 
«اولین روز… و اولین دردسر.»

ولی نمی‌دانست این فقط شروع یک مسیر طولانی و خطرناک است… 
روابطی که قرار بود میان *نفرت* و *وابستگی* گره بخورد.

------------------------------------------------------
دیدگاه ها (۱)

پارت2رمان سرنوشت خاکستریروزهای بعد، مدرسه برای جونگ‌کوک تبدی...

fake. tehkookفصل چهارم: اولین سفر خارجیاولین باری که برای کن...

به پارت سه خوش اومدید!...امیدوارم خوشتون بیاد 🥀سایه Ⓟ³تهیو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط