دوستت میدارم و نزد دلم دُردانه ای

دوستت میدارم و نزد دلم دُردانه ای
بی تو در تاریکی ام ، تو چلچراغ خانه ای

من به یک بیت غزل مستم ولی دانم که تو
منشاء شعر منی آبادی ویرانه ای.....

چون شراب ناب کهنه ، مستی آور گشته ای
دوست دارم تا بنوشم از لبت پیمانه ای

خاک راهم ، نیک میدانم مرا مقدار نیست
زر از آن رویم که دارم دلبر فرزانه ای

شوق در دل دارم و میل جوانی میکنم
تا تو هستی در کنارم گرمی کاشانه ای

بوسه شیرین تو طعم عسل را میدهد
چون بهار پر شکوفه با خزان بیگانه ای

دانم آخر در دلم عشقت گلستان می شود
زد جوانه در دلم عشقی که بر آن دانه ای
دیدگاه ها (۴)

امشب احساس غزل ، وقف نگاهت میکنمواژه ها را سرخوش از رخسارماه...

بزن باران درین بستر که همراهِ تو می بارممیانِ عقل و احساسم ز...

دلم وقتی که می گیرد تو می آیی به دیدارمبه من آهسته میگویی " ...

صبح شد پنجره ها خندیدندشاخه ها رقصیدندهمه جا بوی شکفتن جاری ...

خیال یار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط