از دو سه روز قبلش هدیه میگرفتند. توی خانواده ما رسم بود ب

از دو سه روز قبلش هدیه میگرفتند. توی خانواده ما رسم بود برادرها برای خواهرهایشان چیزی بگیرند و شب یلدا هدیه بدهند. ما یک عمه داشتیم. چهار برادر برای خواهرشان هدیه میگرفتند, عمه توی کرج ساکن بود, شب یلدا میرفتیم خانه عمه جان. همه عموها بودند, انار بود, هندوانه بود, تنقلات بود, دور کرسی جا نمیشد, ما بچه ها توی سروکله هم میزدیم, زمان از دست همه در میرفت, گاهی ساعت دو سه شب میرسیدیم خانه و فردایش هم مدرسه بود و بزرگترها هم باید سرکار میرفتند ولی باز کسی خسته نبود, آن دور هم بودنها انگار انرژی بیشتری به آدم میداد, یادم هست یکی دوباری برف هم آمد آن سالها, شب یلدا رنگ داشت آنموقع ها.مثل حالا توی هیاهوی زندگی گم نشده بود.
نمی دانم انگار از یک جایی به بعد کوچه ای را اشتباه پیچیدیم و گم شدیم.
دیدگاه ها (۵)

فرودگاه بهترین جای دنیاست، به شرط آنکه مسافر باشی و نه مهاجر...

در کودکی عاشق بادکنک بودم امکان نداشت با پدر و مادرم به سوپر...

"شب سردی بود... پیرزن بیرون میوه‌فروشی زُل زده بود به مردمی ...

اصلأ ما عادت داریمبه ترجمه کردن رفتار دیگران ،اگر اینطور نبو...

پارت ۴ دستم شیکست بالاخره زمانی که کاکاشی ازش عین چی میترسید...

پارت ۲۰ایتاچی با شوک افتضاحی از خواب پرید، سیخ روی تختش نشست...

پارت ۱۵ساسکه داشت جلوی سلول ناروتو راه میرفت. از انموقع که ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط