ات وقتی با کوک رفت خونه انگار اون خونه و کوک غریبه شده و

ات وقتی با کوک رفت خونه انگار اون خونه و کوک غریبه شده و مثل قبل نبود ات .
کوک ات رو بغل کرد و حس ترس رو میتونست بفهمه یا اینکه شجاعت ات دیگه وجود نداشت و کمی ات لاغر تر شده بود .
ویو کوک
گرسنته؟ میخوای غذا بیارم بخوری؟
ات: اره...گرسنمه
کوک سریع رفت غذا آورد و به ات کمک کرد تا بخوره و ات گفت: دیگه نمیخوام برم پیش پدرم
کوک: باشه.
ات: دیگه برای درمانش هزینه نکن....لطفا
کوک: ات...چی شده میشه بگی.
چشمای ات پر از اشک شد و گفت: من ازدواج کردم....با پسر پسر عموی بابام.... اون یه احمق سادیسمی بود....کتکم میزد یا فحش میداد......من خیلی ترسیده بودم هق...هر روز دوست داشتم برگردم پیش تو...هق...وقتی بهم زنگ میزدی من...میترسیدم که نکنه صدای تلفن رو بشنوه و سوهین بیا هق....میترسم....میترسم....
کوک: پس چطور برگشتی
ات: هق...پدر سوهین یه تصادف و مرگ جعلی برام درست کرد...
کوک من ترسیده بودم......متاسفم.....
کوک: هر کسی که باعث این که تو بترسی شده....
ات: پدرم بود....تقصیر پدرم بود .....پدرم ۱۰ میلیارد به سوهین بدهکار بود
دیدگاه ها (۴)

ات: نمیخوام پدرم درمان شه.... اگه درمان شه..میره به سوهین می...

تا صبح ات لخت روی کوک و در بغل کوک خوابیده بود. هفته ها گذشت...

شبی که ات میرسه کره مستقیم میره خونه ی کوکدینگ دینگکوک در رو...

چند هفته میگذره کوک هی به ات زنگ میزنه ولی ات جواب نمیده. رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط