#اربابسنگدل
#اربابسنگدل
#پارت_9
بعد اون عروسی که شبیه. جهنم بود تموم شد
توی اتاق>>
ا.ت با اشک هایی که توی چشاش جمع شده. بود دستاش روی شونه کوک
اونو از خودش دور کرد
ا.ت : به من نزدیک نشو عوضیی
کوک با لبخندی و نگاهی خمار. گفت : چیه قلبت شکسته
ا.ت. پوزخندی زد و گفت : ایندفعه موفق نشدی آقای مافیا
کوک لبخندش از بین رفت
ا.ت : من فقط چون اون عاشقم بود باهاش قرار میزاشتم نه چیز دیگه ای تنها دلیل ناراحتیم این بود که قلب اون شکست همین
که کوک مکثی کرد بعد. قدم به قدم به ا.ت نزدکی تر میشد و ا.ت هم هی عقب میرفت
کوک با لبخندی کج : فک کردی فقط واسه همین باهات ازدواج کردم
خیلی ساده ای.....
ا.ت بیهوده. عقب عقب میرفت
که پاش به تخت گیر کرد. تعادلش رو حفظ کرد روی تخت نشسته
و ترسیده. ترسیده با کوک نگاه میکرد
کوک دستاش رو دو طرف ا.ت گذاشت و گفت : ولی اینکه بخاطر اون پسره ناراحت شدی....
بد شد که
و اروم خندید روی تخت و لب های ا.ت رو بوسید
با حرارتی و هوسی
ا.ت تلاش برای پس زدنش کرد ولی فایده داشت؟
دستش روی زیپ لباس ا.ت. و کشیدش پایین
لباس اروم لغزید پایین و کنار رفت
و ا.ت رو خوابوند روی تخت و کیس مارک های ریز و درشت روی گردنش میکاشت
و دکمه های لباس خودشو هم یکی یکی باز میکرد
و کم کم لباسای خودش رو هم کنار انداخت
خودشو. بین پاهای ا.ت قرار داد و.....
اولین ورود
چندی بعد کم کم. حرکاتش رو شروع کرد
ضربه هاش شروع شد تند و تند تر
و صدای ناله های ا.ت توی اتاق طنین انداخت
چندی بعد که هر دو خسته بودن
ولی کوک به کارش ادامه میداد
ا.ت : ب...بسهه
ولی. با این حرف فقط شرایط رو برای خودش. بدتر کرد
اونشب. با عشق ورزیدن نگذشت
با حس هوس و انتقام. و تنفر کوک. گذشت
و شکستن کامل ا.ت
فرداش>>>>
ویوی ا.ت :
#پارت_9
بعد اون عروسی که شبیه. جهنم بود تموم شد
توی اتاق>>
ا.ت با اشک هایی که توی چشاش جمع شده. بود دستاش روی شونه کوک
اونو از خودش دور کرد
ا.ت : به من نزدیک نشو عوضیی
کوک با لبخندی و نگاهی خمار. گفت : چیه قلبت شکسته
ا.ت. پوزخندی زد و گفت : ایندفعه موفق نشدی آقای مافیا
کوک لبخندش از بین رفت
ا.ت : من فقط چون اون عاشقم بود باهاش قرار میزاشتم نه چیز دیگه ای تنها دلیل ناراحتیم این بود که قلب اون شکست همین
که کوک مکثی کرد بعد. قدم به قدم به ا.ت نزدکی تر میشد و ا.ت هم هی عقب میرفت
کوک با لبخندی کج : فک کردی فقط واسه همین باهات ازدواج کردم
خیلی ساده ای.....
ا.ت بیهوده. عقب عقب میرفت
که پاش به تخت گیر کرد. تعادلش رو حفظ کرد روی تخت نشسته
و ترسیده. ترسیده با کوک نگاه میکرد
کوک دستاش رو دو طرف ا.ت گذاشت و گفت : ولی اینکه بخاطر اون پسره ناراحت شدی....
بد شد که
و اروم خندید روی تخت و لب های ا.ت رو بوسید
با حرارتی و هوسی
ا.ت تلاش برای پس زدنش کرد ولی فایده داشت؟
دستش روی زیپ لباس ا.ت. و کشیدش پایین
لباس اروم لغزید پایین و کنار رفت
و ا.ت رو خوابوند روی تخت و کیس مارک های ریز و درشت روی گردنش میکاشت
و دکمه های لباس خودشو هم یکی یکی باز میکرد
و کم کم لباسای خودش رو هم کنار انداخت
خودشو. بین پاهای ا.ت قرار داد و.....
اولین ورود
چندی بعد کم کم. حرکاتش رو شروع کرد
ضربه هاش شروع شد تند و تند تر
و صدای ناله های ا.ت توی اتاق طنین انداخت
چندی بعد که هر دو خسته بودن
ولی کوک به کارش ادامه میداد
ا.ت : ب...بسهه
ولی. با این حرف فقط شرایط رو برای خودش. بدتر کرد
اونشب. با عشق ورزیدن نگذشت
با حس هوس و انتقام. و تنفر کوک. گذشت
و شکستن کامل ا.ت
فرداش>>>>
ویوی ا.ت :
- ۱۲۸
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط