دیشب داشتیم تلویزیون میدیدیم

دیشب داشتیم تلویزیون میدیدیم
یه دفه یه بچه ای رو نشون داد که پستونک دهنش بود . . .
یهو بابام زد زیر خنده......
گفتم چی شده؟
گفت یاد بچگیات افتادم, وقتی گریه میکردی انگشت بزرگ پامو میکردم تو حلقت چون شور بود خوشت میومد ساکت میشدی 
دیدگاه ها (۹)

I'm not jealous part ۲۹به سختی لای پلکامو باز کردم احساس کرد...

{ازدواج پر حاشیه من}☆پارت ۸☆از زبان ا/تبعد از مراسم رفتیم عم...

رمان تو خود منی

Part 6فلش بک به صبح روز بعد-ویو میونگ چشمام و باز کردم ...بد...

#کپشن

شب التیام.

رمان اسیر خان پارت پنجم 5

مافیای من

وقتی مجبور بودی نقش معشوقه اش رو بازی کنی💚 پارت ۳وقتی وارد م...

پارت ۱۲: سکوتِ صبحگاهی و نگاه‌های خیرهبا آرامشی که مدت‌ها بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط