معامله نهایی

معامله نهایی



پارت ۱۶




« هیونجین چند لحظه همراه نامزدت بیا اینجا »
وای ، پدرم . همه چیز به اینجا بستگی داره . اون مزد تیزی ‍ه و ممکنه لو بریم . به رین نگاه کردم که برعکس استرسی که من داشتم ، خیلی ریلکس از جاش بلند شد ، ولی میتونستم از نحوه راه رفتنش کنارم بفهمم که اونم استرس داره ، ولی با این حال اون خیلی بازیگر بهتریه از من
روی صندلی های خالی کنار پدرم نشستیم ، یعنی رین مقابل من نشسته بود . پدرم اروم شروع کرد « راستش وقتی هیونجین بهمون گفت قراره نامزدش رو بهمون معرفی کنه ، من نگران بودم چون هیچ چیزی راجب سلیقه هیونجین نمیدونستم » مثل همیشه ، تنها جایی که تو بهم اعتماد داره تو کاره . همین و بس
« اما وقتی اون بهم گفت که انتخابش تویی ، رین ، من واقعا راحت شذم ! چون به تو اعتماد دارم و یقین دارم همراه خوبی برای هیونجین هستی »
رین لبخند موادبانه ای زد و اروم گفت « ممنونم » لعنت بهش . چرا انقدر بازیگر خوبیه ؟
« به هر حال ، هیونجین . گفته بودی پنج ماه دیگه عروسی میگیرین نه ؟ »
میتونستم چشمای رین که اندازه نعلبکی شده بود رو ببینم . من فقط یه چیز گفتم که فقطمتوجه شه تصمیمم جدیه . یا حداقل تصمیم من یک نفر
گفتم « آم ، حالا شاید دیرتر . من و رین باید به اندازه کافی باهم وقت بگذرون-»
« اره ! اون باید با خانواده هم زیاد اشنا بشه . رین ، اخر هفته بعدی همراه هیونجین بیاین به خونه مزرعه ای مادرهیون . اونجا خیلی دل بازه . میتونیم چند روز اونجا ریلکس کنیم ، میدونم حجم کار زیاده »
« اه پدر راستش ما یکم کار داریم . . .»
« حرف نباشه . خانواده خوشحال میشن کنار عضو جدیدشون وقت بگذرونن !»
رین گفت « باشه ، حتما . الان فکر کنم باید برم دستشویی » و از قصد کیفش رو روی میز گذاشت . اروم کیفو برداشتم و گفتم « فکر کنم باید اینو براش ببرم »
و دنبالش رفتم . تا یه جایی مسیرش مثل مسیر دستشویی بود ، ولی یهو به زیر پله که جای خلوت و کم نوری بود تغییر داد . به دیوار تکیه داد و دست به سینه شد . میدونستم الان به توضیح نیاز داره . دستم رو بین موهام بردم و گفتم « من فقط یه چیز الکی بهش گفتم »
« اونو کاری ندارم ! الان چی ؟ مثلا اخر هفته بعدی رو باید چیکار کنم ؟ چجوری بپیچونم ؟»
« بابت اومدن بهت پول میدم ، رین »
« من به پول احتیاج ندارم هیونجین ! »
لعنت به من . چرا اسمم روی زبونش انقدر قشنگه ؟
« پس چی ؟ بهم بگو باید چیکار کنم و من بدون لحظه ای فکر انجامش میدم . رین فقط کافیه تو بگی »
« اه نمیدونم . مغزم کار نمیکنه خستم »
و همون جور که به دیوار تکیه داده بود به سمت زمین سر خورد و نشست . زانو زدم و اروم گفتم « میشه بغلت کنم ؟»
جوری که بعدش به چشمام نگاه کرد باعث شد احساس کنم میخواد بگه اره
« نه ، معلومه که نه . ما فقط تظاهر میکنیم هوانگ » دیگه بهم نمیگه هیونجین ، دیگه بهم نمیگه هیونجین . لعنت به من و لعنت به کار های بدون فکرم .
« پس ، میشه حداقل کنارت بشینم ؟ »
چند لحطه تردید کرد و گفت « اینکه اجازه نمیخواد ، احمق »
اره . احمقم . واقعا احمقم که حتی کنارش نشستن با سی سانت فاصله هم کاری میکنه قلبم تند بزنه . لعنت به من که عاشق رین شدم


#هیونجین #فیکشن #سناریو #وانشات
دیدگاه ها (۱۰)

معامله نهاییپارت ۱۷چند دقیقست که بدون هیچ حرفی نشستیم . اون ...

معامله نهاییپارت ۱۸رین ویو : هوانگ عجیبه . خیلی عجیبه . همش ...

معامله نهایی پارت ۱۵هیونجین ویو :پسرعمو هام خیلی خسته کنندن ...

بلاخره به صد فالوور رسیدیم😭بچه ها ، میشه خواننده های فیکشن ا...

سناریو بلولاک ~~~

ادامه پارت ۳۴· «نه! اولش آره، فکر میکردم همهتون یه هستین. ول...

لعنت به این بزرگسالی!لعنت به اون روزی که مادرم رفتلعنت به او...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط