پارت ۳۷

پارت ۳۷
چند روز از شام سه‌نفره گذشته بود.
عصر، من روی مبل دراز کشیده بودم که گوشی‌ام زنگ خورد.
سوفیا.
ـ الو؟
ـ لیناااا!
گوشی رو از گوشم کمی دور کردم.
ـ چیه؟ چرا داد می‌زنی؟ 😂
ـ امشب با من میای بیرون.
ـ کجا؟
ـ کلاب.
ـ نه!
ـ چرا؟
ـ حوصله ندارم.
ـ تو هر بار همینو می‌گی! فقط یه شب بیا خوش بگذرونیم.
ـ سوفیا، من اصلاً اهل این جاها نیستم.
ـ موسیقی، رقص، دوستامون... تازه قول می‌دم زیاد هم نمونیم.
ـ نه.
ـ لینااا...
ـ گفتم نه.
ـ فقط امشب. خواهش می‌کنم.
چند ثانیه سکوت کردم.
ـ چه ساعتی؟
سوفیا با ذوق گفت:
ـ یعنی قبول کردی؟!
ـ فقط چند ساعت.
ـ قول می‌دم بهت خوش بگذره!
تماس که قطع شد، به کمد لباس‌ها نگاه کردم.
ـ حالا چی بپوشم؟ 😂
همون موقع، طبقه بالا، دوست تهیونگ بهش زنگ زده بود.
ـ امشب میای؟
ـ کجا؟
ـ کلاب.
ـ نه.
ـ چرا؟
ـ حوصله ندارم.
ـ داداش، چند وقته بیرون نیومدی. بیا دیگه.
ـ نمی‌دونم...
ـ فقط چند ساعت. موسیقی خوبه، بچه‌ها هم هستن.
تهیونگ بعد از کمی سکوت گفت:
ـ باشه.
دوستش خندید.
ـ بالاخره!
ـ ولی زیاد نمی‌مونم.
ـ هرچی تو بگی.
چند ساعت بعد، من و سوفیا آماده شدیم.
وقتی جلوی آینه ایستادم، لباسم رو نگاه کردم.
لباسم برای یک مهمونی شبانه کوتاه و متفاوت از لباس‌هایی بود که معمولاً می‌پوشیدم.( اسلاید دوم )
سوفیا پشت سرم ایستاد.
ـ خیلی خوشگل شدی!
ـ مطمئنی زیادی کوتاه نیست؟
ـ نه بابا! امشب قراره خوش بگذرونیم.
ـ باشه...
کیفم رو برداشتم.
ـ بریم.
آن طرف شهر، تهیونگ هم همراه دوستش راه افتاده بود.
هیچ‌کدوم خبر نداشتیم...
چند ساعت دیگه، وسط یک کلاب شلوغ، قرار بود کاملاً اتفاقی روبه‌روی هم قرار بگیریم.
دیدگاه ها (۱)

پارت ۳۸ صدای موسیقی از همون لحظه‌ای که وارد کلاب شدیم، همه‌ج...

پارت ۳۹ تهیونگ چند قدم پشت سر لینا رفت.ـ لینا، وایسا.لینا بر...

پارت ۳۶ صبح روز بعد، با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم.با خوا...

پارت ۳۵ بعد از شام، جین‌وو روی مبل لم داده بود و مشغول کار ب...

پارت ۷ ساعت نزدیک ده شب بود که از ماشین پیاده شدم.بعد از چند...

پارت ۲۷ساعت هفت و نیم بود و من جلوی آینه ایستاده بودم.با بی‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط