دوست داشتن دلیلی کافی برای ماندن نبود وگرنه می‌ماند.

دوست داشتن دلیلی کافی برای ماندن نبود وگرنه می‌ماند.
رفتن هم دلیلی بر دوست نداشتنش نبود،اگر به رفتن برخاست.
او می‌خواست بگوید در وهله ی نخست،
نبودِ هر چیز بهتر از بودنش است وَ بودنی که به اندازه‌ی کافی بزرگ یا کوچک نباشد،
نقطه‌ی عطفِ هیچ اتفاقی نخواهد بود.
او می‌خواست این ها را بگوید که نگفت.
من از چشم هایش که دوست داشت وَ از پاهایش که رفت، این ها را فهمیدم!

#سید_محمد_مرکبیان
دیدگاه ها (۱)

گنج من! در طلبت رنج فراوان بردمبی وضو، دستِ می آلوده به قرآن...

کاش هر صبح، به دیدارِ تو،بیدار شدنتو دوا باشی و،با عشقِ تو ب...

«...خیلی مهمّ است که یک نفر ، فقط یک نفر ... »کمی مکث کرد ، ...

با آن همه دلداده دلش بسته ی ما شدای من به فدای دل دیوانه پسن...

دنیا به قدرِ کافی بزرگ هست که بتوانی در آن گم شوی، اما به قد...

« وسواس مافیا »پارت ۱۲: دختری که نباید زنده می‌ماند جه-این ه...

همان‌طور که ایستاده بود، نفس‌نفس می‌زد. ایستادن روی پاهایش ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط