★彡   Part 58 彡★

★彡   Part 58 彡★

رینا بود.
آروم وارد شد و به سمتم قدم برداشت.
اونقدر آروم حرکت میکرد که لحظه ی کوتاهی با خودم فکر کردم چه مسئله ی مهمی رو میخواد پیش بکشه که انقدر از گفتنش بیزاره. آروم حرکت میکرد به خیال اینکه زمان متوقف بشه و دیگه نیازی نباشه حرفی رو بزنه.
یعنی چه مسئله ی مهمی پیش اومده؟
"اوه رینا، بیا بشین."
از روی لبخندم خستگی مشخص بود.
به سمت صندلی روبه روم رفت و اونجا نشست.
"خب، چیزی شده پرنسس کوچولو؟"
"من کی باید برم؟"
اگه بخوام صادق باشم، انتظار این سوال رو نداشتم. تا به امروز اصلا دنبال جوابی براش نبودم.
"منظورم اینه که، یعنی، میتونم برم؟ تو ... اوضاع رو درست کردی؟"
مگه میشه درست نکرده باشم؟
همون چند روز اول ورودش پرونده رو بستم و چند با چند دلار دهن همه ی رسانه ها بستم.
اما بحث این بود که میتونستم رهاش کنم؟
نه.
ولی این یه اجبار بود. به چه دلیلی میتونم نگهش دارم؟
چند ماه گذشته و اون هنوز اینجاست.
اما من اونقدر مغرور بودم که نتونستم بهش اعتراف کنم.
اعتراف به عشقی که نباید صورت میگرفت و حالا که گرفته، انگار داره روز به روز قوی تر میشه.
"چرا! چند وقت پیش قضیه حل شد. عکست از تموم رسانه ها پاک شد و حالا اوضاع طوری به نظر میاد که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده."
"اوه، واقعا! پس من میتونم چند روز آینده رو برگردم؟"
نه نه نه نه نه نه.
"البته که میتونی."
خدایا!
"و راستش، چندتا سوال دیگه هم داشتم. اجازه هست؟"
"گوش میدم."
"شما دایی منو از کجا میشناسین؟"
حدس میزدم دیر یا زود این سوال رو بپرسه.
دیدگاه ها (۱۴)

★彡   Part 59 彡★ ( رینا ) موندنی میمونه و رفتنی باید بره.من ه...

پست موقت*....استوری درخواستی یکی از خوشگلا🎀

نانازم فالو شه😭💘@miss_moon_89

🍥 قشنگ من فالو شههه:@sasa.w

★彡   Part 46 彡★ مدتی بعد از شام، همه تو سالن بودیم و هرکس یک...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁵صبح روز بعد...رینا تا ص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط