عشق آغشته به خون
عشق آغشته به خون🔪🩸
پارت3
ویو سانزو:
سانزو از رفتار جسورانه هامیا خوشش اومد و یه قهقهه دیوانه وار زد و بعدش با همون حالت از خود راضی و مغرور بهش خیره شد.
سانزو: چی شد کیتی کوچولو عصبی شدی؟
سانزو از عمد از این لقب استفاده کرد و بازوش رو گرفت و به خودش نزدیک کرد و اون یکی دستش رو برد رو کمرش و به خودش نزدیکترش کرد و جوری بهش خیره شد که هر کسی می بود عاشق می شد.
ویو هامیا:
هامیا به چشمای سانزو خیره شده بود،سرد بودن اما هامیا عاشق همین سردی چشما شده بود،افسونش کرده بودن و... یکم براش ترسناک بود. سعی کرد هلش بده اما نمی تونست شاید اون ازش قوی تر بود.
هامیا:ازم چی می خوای؟
ویو سانزو:
سانزو صورتش رو به صورت هامیا نزدیک کرد و با یه نگاه سرد جذاب بهش خیره شد و با یه لحن آروم اما بی حیا بهش گفت
سانزو: هیچی فعلاً دارم با زن ایندم معاشقه می کنم.
ویو هامیا:
هامیا یه لحظه دستاش لرزیدن، احساس کرد که باید برگرده، انگار اینجا بیشتر در معرض خطر بود. این مرد دیگه کی بود؟ این حرفا و اون رفتارا دیگه چی بودن؟ داره راجب چی حرف میزنه؟ قبل از اینکه بخواد چیزی بگه تصمیم گرفت تو همون بارون از اونجا بره، از کنارش رد شد و بعد از چند قدم شروع کرد به دویدن،خودشم نمی دونست چرا،از چی می ترسید؟ مگه اون دختر نترس و شجاع رئیس یکی از بزرگترین سازمان های جنایتکارانه ژاپن نبود؟ چرا باید اینقدر از یه نفر بترسه؟
نفس نفس زنان رو یه نیمکت ایستگاه اتوبوس نشست و کمی بعد بارون متوقف شد.
ویو هارونا:
هارونا همه همه توکیو رو تقریباً گشته بود اما وقتی هامیا رو روی یه نیمکت اتوبوس دید چشماش گشاد شد و با تعجب و شوک به اون نگاه کرد و سریع سمتش رفت. تا رسید بهش دست هاش روی صورت هامیا کشید و صورتش رو به دو طرف چرخوند تا ببین آسیب دیده یا نه.
هارونا: آسیب دیدی؟! حالت خوبه؟! کسی اذیتت کرد؟!
هارونا خیلی نگران به نظر می رسید.
ویو هامیا:
هامیا دستش رو زد کنار
هامیا:بزار به حال خودم باشم.
هامیا کاملا خیس شده بود از لباساش داشت آب می چکید. از جا بلند شد.
هارونا:باید بریم
هامیا:خودم میام،نمیخواد به زور ببریم.
پارت3
ویو سانزو:
سانزو از رفتار جسورانه هامیا خوشش اومد و یه قهقهه دیوانه وار زد و بعدش با همون حالت از خود راضی و مغرور بهش خیره شد.
سانزو: چی شد کیتی کوچولو عصبی شدی؟
سانزو از عمد از این لقب استفاده کرد و بازوش رو گرفت و به خودش نزدیک کرد و اون یکی دستش رو برد رو کمرش و به خودش نزدیکترش کرد و جوری بهش خیره شد که هر کسی می بود عاشق می شد.
ویو هامیا:
هامیا به چشمای سانزو خیره شده بود،سرد بودن اما هامیا عاشق همین سردی چشما شده بود،افسونش کرده بودن و... یکم براش ترسناک بود. سعی کرد هلش بده اما نمی تونست شاید اون ازش قوی تر بود.
هامیا:ازم چی می خوای؟
ویو سانزو:
سانزو صورتش رو به صورت هامیا نزدیک کرد و با یه نگاه سرد جذاب بهش خیره شد و با یه لحن آروم اما بی حیا بهش گفت
سانزو: هیچی فعلاً دارم با زن ایندم معاشقه می کنم.
ویو هامیا:
هامیا یه لحظه دستاش لرزیدن، احساس کرد که باید برگرده، انگار اینجا بیشتر در معرض خطر بود. این مرد دیگه کی بود؟ این حرفا و اون رفتارا دیگه چی بودن؟ داره راجب چی حرف میزنه؟ قبل از اینکه بخواد چیزی بگه تصمیم گرفت تو همون بارون از اونجا بره، از کنارش رد شد و بعد از چند قدم شروع کرد به دویدن،خودشم نمی دونست چرا،از چی می ترسید؟ مگه اون دختر نترس و شجاع رئیس یکی از بزرگترین سازمان های جنایتکارانه ژاپن نبود؟ چرا باید اینقدر از یه نفر بترسه؟
نفس نفس زنان رو یه نیمکت ایستگاه اتوبوس نشست و کمی بعد بارون متوقف شد.
ویو هارونا:
هارونا همه همه توکیو رو تقریباً گشته بود اما وقتی هامیا رو روی یه نیمکت اتوبوس دید چشماش گشاد شد و با تعجب و شوک به اون نگاه کرد و سریع سمتش رفت. تا رسید بهش دست هاش روی صورت هامیا کشید و صورتش رو به دو طرف چرخوند تا ببین آسیب دیده یا نه.
هارونا: آسیب دیدی؟! حالت خوبه؟! کسی اذیتت کرد؟!
هارونا خیلی نگران به نظر می رسید.
ویو هامیا:
هامیا دستش رو زد کنار
هامیا:بزار به حال خودم باشم.
هامیا کاملا خیس شده بود از لباساش داشت آب می چکید. از جا بلند شد.
هارونا:باید بریم
هامیا:خودم میام،نمیخواد به زور ببریم.
- ۶.۵k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط