شاملو یک شاعر یک عاشق و یک آدم معمولی
شاملو؛ یک شاعر، یک عاشق و یک آدم معمولی
همه دوستداران شاملو از شیفتگی او به موسیقی خبر دارند. او و آیدا در خانه، جاده و... موسیقی گوش میکردند. شاملو با موسیقی شارژ میشد و البته با خواندن شعرهای مولوی، حافظ و بعضی از شعرهای عطار. فیلم هم زیاد میدیدند.
به گزارش روزنامه اعتماد، شماره خانه مورد نظر ما زیر سبزی پیچکها پنهان شده است. کنار میزنیم این سبزها را و... درست است. همین جاست. بعد از یک شب توفانی، حالا آرامشی دلانگیز حاکم است. چند بزرگراه طولانی و چندین خیابان و محله را طی کردهایم تا رسیدهایم به این جا که انگار دنیای دیگری است، پر از آرامش و سکوت و رویا. بانوی میزبان در سفید آهنی را میگشاید و نگاهمان میچرخد بین زیبایی او و ضیافت رنگین گلها در باغچه خانه. بانوی میزبان سیاهجامه است با موهایی خاکستری که نگاهی دارد به روشنی صبح، با قامتی همچنان استوار و چهرهای که از جوانی پرشکوهی حکایت دارد.
برای لحظاتی مهمان ضیافت گلها میشویم با تمام رنگهایشان و مینوشیم آفتابی را که درخشان است و چشمنواز اما آنچه در نهایت نگاه ما را میگیرد، سردیس فلزی بزرگی در ایوان، کنار پنجره است. سردیس «بامداد» ما و اینچنین است که از حیاط با تمام رنگهایش گذر میکنیم تا برسیم به خانهای که احمد شاملو در آن زیسته و زیسته و زیسته...
هر کجا که سری بچرخانی و روی برگردانی، تصویر او را میبینی، او در خانه بدجوری حاضر است در تصاویری با ابعاد گوناگون. چشممان به تصاویر اوست و گوشمان به سخنان همسرش آیدا، زنی که او را به واسطه شعرهای شاملو میشناسیم و حالا او روبهروی ما است تا برایمان بگوید از خانهای که قرار است موزه شود؛ خانهموزه یا باغموزه بامداد.
خانه شاملو در دهکده است؛ محلهای در نزدیکی فردیس کرج. تفاوت این محله با محلههای اطرافش باورنکردنی است. نهتنها از بابت زیباییهای چشمگیرش بلکه از نظر فضا و حس و حال هم کاملا متفاوت است. شاملو و آیدا از سال ٦٨ در این خانه زندگی کردهاند. اما چگونه آنها از این محله و این خانه سر درآوردند، داستان جالبی دارد. سال ٦٨ بود و آنها خسته بودند از دود و دم تهران که آزارشان میداد. از صفهای طولانی بنزین و گازوییل عاجز بودند و کلافه.
شاملو؛ یک شاعر، یک عاشق و یک آدم معمولی
همه دوستداران شاملو از شیفتگی او به موسیقی خبر دارند. او و آیدا در خانه، جاده و... موسیقی گوش میکردند. شاملو با موسیقی شارژ میشد و البته با خواندن شعرهای مولوی، حافظ و بعضی از شعرهای عطار. فیلم هم زیاد میدیدند.
به گزارش روزنامه اعتماد، شماره خانه مورد نظر ما زیر سبزی پیچکها پنهان شده است. کنار میزنیم این سبزها را و... درست است. همین جاست. بعد از یک شب توفانی، حالا آرامشی دلانگیز حاکم است. چند بزرگراه طولانی و چندین خیابان و محله را طی کردهایم تا رسیدهایم به این جا که انگار دنیای دیگری است، پر از آرامش و سکوت و رویا. بانوی میزبان در سفید آهنی را میگشاید و نگاهمان میچرخد بین زیبایی او و ضیافت رنگین گلها در باغچه خانه. بانوی میزبان سیاهجامه است با موهایی خاکستری که نگاهی دارد به روشنی صبح، با قامتی همچنان استوار و چهرهای که از جوانی پرشکوهی حکایت دارد.
برای لحظاتی مهمان ضیافت گلها میشویم با تمام رنگهایشان و مینوشیم آفتابی را که درخشان است و چشمنواز اما آنچه در نهایت نگاه ما را میگیرد، سردیس فلزی بزرگی در ایوان، کنار پنجره است. سردیس «بامداد» ما و اینچنین است که از حیاط با تمام رنگهایش گذر میکنیم تا برسیم به خانهای که احمد شاملو در آن زیسته و زیسته و زیسته...
هر کجا که سری بچرخانی و روی برگردانی، تصویر او را میبینی، او در خانه بدجوری حاضر است در تصاویری با ابعاد گوناگون. چشممان به تصاویر اوست و گوشمان به سخنان همسرش آیدا، زنی که او را به واسطه شعرهای شاملو میشناسیم و حالا او روبهروی ما است تا برایمان بگوید از خانهای که قرار است موزه شود؛ خانهموزه یا باغموزه بامداد.
خانه شاملو در دهکده است؛ محلهای در نزدیکی فردیس کرج. تفاوت این محله با محلههای اطرافش باورنکردنی است. نهتنها از بابت زیباییهای چشمگیرش بلکه از نظر فضا و حس و حال هم کاملا متفاوت است. شاملو و آیدا از سال ٦٨ در این خانه زندگی کردهاند. اما چگونه آنها از این محله و این خانه سر درآوردند، داستان جالبی دارد. سال ٦٨ بود و آنها خسته بودند از دود و دم تهران که آزارشان میداد. از صفهای طولانی بنزین و گازوییل عاجز بودند و کلافه.
شاملو؛ یک شاعر، یک عاشق و یک آدم معمولی
- ۳۷
- ۰۲ خرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط