🦋گیسوی شب🦋

🦋گیسوی شب🦋
# پارت صد وچهل نه...


گیسو :
نگاهی بهش انداختم بی تفاوت خورشت قرمه ریخت رو پلو ومشغول خوردن شد منم بی حرف مشغول خوردن شدم ولی هر بار آریا میخواست چیزی رو برداره به من میخورد احساس گرما داشتم وگرمم شده بود گیر کرده بودم بین یاشین وآریا
فرهاد به سرفه افتاد وغذا پریده بود تو گلوش اومدم بلندشم دستمو گذاشتم روپای آریا وبلند شدم ورفتم پارچ آب رو آوردم وبه فرهاد آب دادم
فرزاد با خنده گفت : آرومتر داداش غذا زیاده
همه خندیدن برگشتم سرجام بنشینم دیدم یاشاربد نگاهم می کنه نمی دونم چرا دلم میخواست حرصش بدم نشستم کنار آریا اینبار بهش نزدیکتر نشستم حواسم به نگاه یاشار بود فک کنم برای تلافی حرفای دیشبش رفتارم یکم رو مخش باشه بد نبود
- ترشی رو بهم میدی آریا
آریا ظرف ترشی رو داد به دستم وخودشم یه تیکه ترشی برداشت
امیر : دستت درد نکنه گلین خانم دستپختت حرف نداره
گلین : دارید خجالتم میدید
فرزاد : یاد دستپخت فروغ جان افتادم
خودش وفرهاد باهم خندیدن فروغ با حرص گفت : خب من بلد نیستم آشپزی کنم به چی می خندی فرزاد
فرزاد باخنده گفت : حسرت یه بار دستپخت تورو خوردن تو دلمون موند
یاشار : خب هر کسی یه استعدادی داره فرزادخان
منو نگاه کرد وپوزخندی زد
آریاآروم گفت : ممنون گلین
بلند شد ورفت بیرون
بعدم کمکم دور سفره خلوت شد ولی عجیب بود چرا آریا چیزی نخورده ؟!
دیدگاه ها (۴)

🦋گیسوی شب🦋# پارت صد وپنجاه...یاشار : بی حوصله قوطی نوشیدنی ا...

🦋گیسوی شب🦋# پارت صدو پنجاه یک...‌گیسو:گلین یه نگاهی به اطراف...

🦋گیسوی شب🦋# پارت صد وچهل هشت ...گیسو : سفره رو انداختم و مشغ...

🦋گیسوی شب🦋# پارت صدو چهل هفت...آریا: یاشار داشت پشت سرهم آهن...

دختری که از سرنوشت فرار کرد ۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط