طناب را بگردنم انداختند وگفتند که:

طناب را بگردنم انداختند وگفتند که:
آخرین آرزویت چیست؟؟
گفتم دیدن بهترین دوستم
گفتند که خسته است وتا صبح برابت
طناب دار بافته!!!!
دیدگاه ها (۱)

رفاقت مثل برگ درخته...وقتی که از درخت کنده میشهباز به پاش می...

خداوندا......اراده ام را به دوران کودکیم بازگردانهمان زمان ک...

بی گناهی پای چوبه دار میخندیدبیچاره نمیدانست که...زمان ضرب ا...

نه سیل است اینکه میریزد به صحن خانه ازبامم*که برحال خراب من ...

پارت ۳ خوابم می‌امد حوصله حرف زدن حتی با بهترین دوستم هم ندا...

❤️ قلب بزرگ در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوش...

محو زیبایی او پارت ۴۳ویو رزا با درد زانو به خودم میپیچیدم! ک...

پارت ۲۵

KIM V

dark life = 13

وقتی بردیش ایران p¹

I'm not jealous part 49اشکامو پاک کردم روی تختم دراز کشیدم م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط