بوی رفتن می دهد با من مدارا کردنت

بوی رفتن می دهد با من مدارا کردنت
سخت دلتنگم برای اخم و دعوا کردنت

عطر خوبی می زنی از در که بیرون می روی
دلخورم از این همه خود را فریبا کردنت

گفتم آیا خسته ای از زندگانی پیش من؟
سخت رنجیدم من از اینگونه حاشا کردنت

گفتمت میل سفر دارم تو گفتی صبر کن
خسته ام، دلخسته از امروز و فردا کردنت

می شنیدم دیشب آن لحن پر از افسوس را
صورت گریان و آن آه و دریغا کردنت

می هراسم از نگاه خیره تو سمت در
رنگ حسرت دارد آخر این تماشا کردنت

با زبان بی زبانی حرف خود را گفته ای
می روم دیگر نمی خواهم مدارا کردنت
دیدگاه ها (۸)

در آن نفس که بمیرم...در آرزوی تو باشم...بدان امید دهم جان......

خاتون ِ مو شرابی! هستم خمار امشب ابر ِ هزار خوشه! بر من ببا...

ناز شست روزها!!!حسی غریبم داده اند ظاهری آرام و قلبی ناشکیب...

از همان روزی که دست حضرت قابیلگشت آلوده به خون حضرت هابیلاز ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط