پارت یازدهم
#پارت یازدهم
با لبخند مرموزی گفت :واسه امشب نیازش دارم....😄
با شنیدن حرفش به پاش افتادم و گریون گفتم:
- تروخدا بزار برم تورو قرآن بزار برم خونمون خواهش میکنم...بخدا من هیچی......
حتی نزاشت حرفم رو کامل کنم و رو به ملیحه گفت.:هی ملیحه مگه من با تو نیستم سریع از این جا ببرش کارهایی که گفتم رو انجام بده زود....
که ملیحه به سمت من اومد و از بازو من رو گرفت و بلندم کرد که شروع کردم به التماس به اون :خانمی تو رو خدا شما یه چیزی بگو نزارین تو رو خدا نزارین بلایی سرم بیاره خواهش میکنم من دخترم خانم خواهش میکنم ......😭 😭 😭
ملیحه با شنیدن حرف هام با چشم های پر از غم بهم نگاه کردو گفت؛:بلند شو دختر جان بلند شو دخترم....
و به زور منی رو که داشتم التماس میکردم و زار می زدم رو از روی زمین بلند کردو واز اون اتاق بیرون بردولی اون شهاب عوضی بی خیال به من گریون نگاه می کرد ولبخند موزی
می زد دوباره با ملیحه به همون اتاقی که از خواب بیدار شده بودم رفتم و داخل شدم و روی تخت رفتم و تو خودم جمع شدم و زانو هام رو بغل گرفتم و گفتم : خدایا من اصلا میرم زن اون مهرزاد میشم اصلا اشکال نداره که50 سالشه به خدا راضیم ولی تو منو بی ابرو نکن خدایا اصلا غلط کردم نا شکری کردم ....
با زجه داشتم با خدا حرف میزدم از ترس شب داشتم قالب تهی می کردم از ترس شب و از دست دادن دخترانگی هام از ترس بی ابرویی از ترس بدبخت شدن از ترس دیگه ندیدن پدر و مادرم دیگه داشتم از همه چیز میترسیدم ولی این رو هم میدونستم اگه اون شهاب عوضی بلایی سرم بیاره خودم رو میکشم اره من نمی تونستم این بی ابرویی رو تحمل کنم و از این زندگی نکبتی خودم رو خلاص می کردم اره اره من خودم رو خلاص میکنم.......😩 😩 😖
سر که بلند کردم ملیحه خانم رو با چشم های سرخ که با ترحم و غم بهم نگاه می کردم که گفت:
- گریه نگن دخترکم چی بگم اخه؟ هیچ کاری از منم برنمیاد من از 15 سالگی اینجا کار کردم این ها خانوادگی همین جوری هستن عزیزم اونا همگی بی رحمن ...اخه تو دخترک کجا بودی که اینا گیرت اوردن ؟ دلم برات میسوزه😔 😔 😔 😞 ....
با صدای بغض الود گفتم ؛:من خیلی بد بختم خیلی من تازه 19 سالم شده کلی آرزو واسه خودم حالا اون می خواد به راحتی دخترونگی هام رو بگیره به قرآن اگه بلایی سرم بیاره خودم رو خلاص میکنم....
که با این حرفم ملیحه با دست به صورتش زد و ....
گفت :خدا مرگم بده دختر جان چرا داری تو کفر میگی دخترکم میگذره گلک من تو باید صبور باشی خود کشی مال آدم های ضعیفه ولی تو قوی هستی.....
یا زجه گقتم: اخه چقدر ؟ چقدر صبر اخه ؟ منم خسته شدم از تمام نداشتن هام از بی پولی ها از خجالت کشیدن هام از زور گفتنا از مجبور کردن ها حالا اینجام تابه راحتی به دست شهاب عوضی بد بخت شم.....
ملیحه گفت.........
نظر لفطا😊 😊
با لبخند مرموزی گفت :واسه امشب نیازش دارم....😄
با شنیدن حرفش به پاش افتادم و گریون گفتم:
- تروخدا بزار برم تورو قرآن بزار برم خونمون خواهش میکنم...بخدا من هیچی......
حتی نزاشت حرفم رو کامل کنم و رو به ملیحه گفت.:هی ملیحه مگه من با تو نیستم سریع از این جا ببرش کارهایی که گفتم رو انجام بده زود....
که ملیحه به سمت من اومد و از بازو من رو گرفت و بلندم کرد که شروع کردم به التماس به اون :خانمی تو رو خدا شما یه چیزی بگو نزارین تو رو خدا نزارین بلایی سرم بیاره خواهش میکنم من دخترم خانم خواهش میکنم ......😭 😭 😭
ملیحه با شنیدن حرف هام با چشم های پر از غم بهم نگاه کردو گفت؛:بلند شو دختر جان بلند شو دخترم....
و به زور منی رو که داشتم التماس میکردم و زار می زدم رو از روی زمین بلند کردو واز اون اتاق بیرون بردولی اون شهاب عوضی بی خیال به من گریون نگاه می کرد ولبخند موزی
می زد دوباره با ملیحه به همون اتاقی که از خواب بیدار شده بودم رفتم و داخل شدم و روی تخت رفتم و تو خودم جمع شدم و زانو هام رو بغل گرفتم و گفتم : خدایا من اصلا میرم زن اون مهرزاد میشم اصلا اشکال نداره که50 سالشه به خدا راضیم ولی تو منو بی ابرو نکن خدایا اصلا غلط کردم نا شکری کردم ....
با زجه داشتم با خدا حرف میزدم از ترس شب داشتم قالب تهی می کردم از ترس شب و از دست دادن دخترانگی هام از ترس بی ابرویی از ترس بدبخت شدن از ترس دیگه ندیدن پدر و مادرم دیگه داشتم از همه چیز میترسیدم ولی این رو هم میدونستم اگه اون شهاب عوضی بلایی سرم بیاره خودم رو میکشم اره من نمی تونستم این بی ابرویی رو تحمل کنم و از این زندگی نکبتی خودم رو خلاص می کردم اره اره من خودم رو خلاص میکنم.......😩 😩 😖
سر که بلند کردم ملیحه خانم رو با چشم های سرخ که با ترحم و غم بهم نگاه می کردم که گفت:
- گریه نگن دخترکم چی بگم اخه؟ هیچ کاری از منم برنمیاد من از 15 سالگی اینجا کار کردم این ها خانوادگی همین جوری هستن عزیزم اونا همگی بی رحمن ...اخه تو دخترک کجا بودی که اینا گیرت اوردن ؟ دلم برات میسوزه😔 😔 😔 😞 ....
با صدای بغض الود گفتم ؛:من خیلی بد بختم خیلی من تازه 19 سالم شده کلی آرزو واسه خودم حالا اون می خواد به راحتی دخترونگی هام رو بگیره به قرآن اگه بلایی سرم بیاره خودم رو خلاص میکنم....
که با این حرفم ملیحه با دست به صورتش زد و ....
گفت :خدا مرگم بده دختر جان چرا داری تو کفر میگی دخترکم میگذره گلک من تو باید صبور باشی خود کشی مال آدم های ضعیفه ولی تو قوی هستی.....
یا زجه گقتم: اخه چقدر ؟ چقدر صبر اخه ؟ منم خسته شدم از تمام نداشتن هام از بی پولی ها از خجالت کشیدن هام از زور گفتنا از مجبور کردن ها حالا اینجام تابه راحتی به دست شهاب عوضی بد بخت شم.....
ملیحه گفت.........
نظر لفطا😊 😊
- ۱۰.۰k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط