ادبیات_داستان _ایرانی

ادبیات_داستان _ایرانی

برادر بزرگترم تازنده بود، در مزرعه کار نمیکرد. وقتی مُرد، لباس هایش را مترسک مزرعه می پوشید. صبح روز بعد مترسک را با لباس هایش برده بودند. هرچه گشتیم پیدا نشد!. مزرعه مان ازصدای کلاغ ها، سیاه شد. چهل سالِ بعد که پیردخترِ همسایه مُرد، مترسک را توی اتاقش پیدا کردند، در حالیکه دکمه های پیراهنش باز بود.


کتاب: مترسک
نویسنده: علی ناصری
دیدگاه ها (۳)

غمخوار من! به خانه ی غم ها خوش آمدیبا من به «جمع» مردم تنها ...

غم که می‌آید در و دیوار، شاعر می‌شوددر تو زندانی‌ترین رفتار ...

از باغ می بــــــرند چراغانیت کنندتا کـــــاج جشنهای زمستانی...

نه مثل کوه محکمم نه مثل رود جاری امنه لایقم به دشمنی نه آن ک...

پارت دوم: داستان از دیدگاه جیمین: در اتاق کارش در امارتش نشس...

عباس شبرو

پدرم دوستی داشت که بهش می گفتند ممد سرگردانمی گفتند آن قدیم ...

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 77✦.....

«فریادِ بهرامِ محمدی بر خاکریزِ هویّت: تقابلِ بمبِ بیگانه و ...

«فریادِ بهرامِ محمدی بر خاکریزِ هویّت: تقابلِ بمبِ بیگانه و ...

روز آتش نشان بهانه‌ای اسـت. برای تجلیل از آنانی کـه در بینِ ...

«فریادِ بهرامِ محمدی بر خاکریزِ هویّت: تقابلِ بمبِ بیگانه و ...

«فریادِ بهرامِ محمدی بر خاکریزِ هویّت: تقابلِ بمبِ بیگانه و ...

♨️نامه سپاه به مردم آمریکا: حساب خودتان را از اشغالگران فلسط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط