part

part

جونگ‌کوک با اون نگاهِ تیز و سردش، مستقیم رفت سمتِ دیوار که لِنا و بکهیون پشتش قایم شده بودن.
جونگ‌کوک: «اینجا چیکار می‌کنید؟ مگه نکته‌ای هست که من ندیدم؟»
بکهیون و لِنا از ترس خشکشون زد. بکهیون لکنت گرفت: «نـ... نه هیچی، فقط داشتیم... داشتیم حرف می‌زدیم!»

جونگ‌کوک نگاهِ نافذش رو از بکهیون گرفت و روی لِنا قفل کرد.
جونگ‌کوک با لحنِ دستور دادن گفت: «لِنا، بیا اینجا. باهات کار دارم.»
لِنا که بدجوری ترسیده بود، گفت: «باشه... باشه اوپا.»

همین که لِنا نزدیک شد، جونگ‌کوک بدونِ مقدمه، لنا رو محکم چسبوندش به دیوار!
لِنا: «آخ! چیکار می‌کنی؟»
جونگ‌کوک با صدایِ بم و تهدیدآمیز، درست کنار گوشش پچ‌پچ کرد: «فکر کردی نمی‌دونم به لارا چی گفتی؟ اون حرف‌ها رو دیگه تکرار نکن، وگرنه...»

«فلش بک»

جونگ‌کوک: «لارا، چرا اون کارا رو می‌کردی؟»
لارا که گیج شده بود: «کدوم کار؟»
جونگ‌کوک: «همون که ازم فاصله می‌گرفتی...
لارا: «آهااا...» (یادش اومد لِنا بهش گفته بود از جونگ‌کوک فاصله بگیر!)

لارا با یه لحنِ کمیِ جدی، سرش رو انداخت پایین: «تو... تو لِنا رو دوست داشتی، پس چرا اومدی با من؟»
جونگ‌کوک انگار که صاعقه بهش زده باشه، از جا پرید: «چی می‌گی؟ اهااا! پس اون این مزخرفات رو گفته که مارو دور کنه»
جونگ‌کوک با عصبانیت سمتِ در رفت. لارا با نگرانی گفت: «جونگ‌کوک! ولش کن، لطفاً!»

جونگ‌کوک ایستاد. برگشت و اون صورتِ مظلوم و کوچولوی لارا رو دید. یهو اخمش باز شد، نیشخند زد و گفت: «باشه... باشه خانوم خرگوشه. ولی حواست باشه!»
و با اینکه خندید، ولی ذهنش هنوز درگیرِ اون حرف‌هایِ لِنا بود.

**(فلش‌بک به زمان فعلی)**

جونگ‌کوک با اون نگاهِ ترسناکش، روبروی لِنا ایستاده بود: «یه بار دیگه می‌بینم نزدیکش می‌شی، می‌دونم باهات کنم..» و بعد با قدم‌هایِ سنگین رفت.

***

**صبح روز بعد...**

دنیایِ ویلا عوض شده بود. همه داشتن برایِ رفتن آماده می‌شدن.
شوگا با همون مدلِ همیشگی‌اش، داشت از میزد چرا زود بیدارش کردن
جین هم داشت غر می‌زد که چرا یه صبحانه کامل و درست‌وحسابی نخورده!
و وسطِ همه این‌ها، شوخی‌هایِ بقیه‌یِ اعضا و خنده‌هاشون فضا رو پر کرده بود.

لارا بینِ اون همه خنده، بکهیون رو دید که خیلی تنها و ناراحت بود. رفت سمتش: «بکهیون... ببخشید واسه اتفاقایِ دیروز...»
بکهیون فقط یه نگاهِ غمگین بهش انداخت. انگار می‌خواست چیزی بگه، ولی کلماتِ دهنش نمی‌اومدن.
لارا هم ناراحت شد گفت فقط اومدم خدافظی کنم
و دست تکون داد و سمته ماشین رفت

لِنا هم که اصلاً برایِ خداحافظی نیومده بود (و خب، لارا هم اصلاً براش مهم نبود!)

ماشین‌ها حرکت کردن. بکهیون واقعاً لارا رو دوست داشت، ولی انگار سرنوشت اینو نمی‌خواست

(چون نویسنده یه سرنوشت دیگه ای رو دوست داشت هههههه به من مربوط نیست)

ویو عمارت....


(لایک و کامنت فراموش نشه⁦(⁠◍⁠•⁠ᴗ⁠•⁠◍⁠)⁠❤⁩)
#چندشاتی_جونگکوک
#فیک_جونگکوک
#چندپارتی_جونگکوک***
جونگکوک #تصور جونگکوک #تکپارتی کوک#بی تی اس#bts#jungkook
Bts #BTS_ARMY_JIN_SUGA_J_HOPE_RM_JIMIN_V_JUNGKOOK
#فیک جونگکوک #سناریو بی تی اس #سناریو جونگکوک
#jungkook
#jungkook🐰****************
دیدگاه ها (۱)

part بکهیون با نگرانی وارد اتاق شد پرید سمت لارا: «حالت خوبه...

۳۴p***بکهیون در حالی که سعی می‌کرد چهره‌ی بی‌تفاوتش را حفظ ک...

**part*ماشین با ترمز ناگهانی جونگ‌کوک جلوی ویلای بزرگ و مجلل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط