از دست تو جانا گله دارد دل زارم

از دست تو جانا گله دارد دل زارم
دلتنگ نگاهت شدم ، آرام ندارم

بی روی تو چون برگ خزان دیده ی زردم
شبنم زده بر دیده و بازیچه ی دردم

رفتی و ندارم ز تو یک نام و نشانی
در راه وصال تو هدر رفته جوانی

ترسم که شوی بلبل باغ دل دیگر
یا شمع شب افروز شب و محفل دیگر

از داغ فراغت شده این سینه شرر بار
دردانه ی من ، دست از این فاصله بردار

خستم به خدا زین همه تکرار گلایه
غمهای تو در پشت سرم سایه به سایه.....
دیدگاه ها (۵)

لیلی شعرم ... بیا اینجا هوا دم کرده استهجر چشمانت مرا لبریز ...

باران که گذشتدلم پرواز می خواهد…دلم با تو پریدن در هوای باز ...

هر بوسه پشت بوسه جاری شد لب ها که با لب ها تلاقی کردقدری عمی...

آمدی تنها نباشم حیف تنها تر شدم....از یقین گفتی برایم،پاک بی...

بخوان ترانه ی یاران که حالِ دل فانی ستکه سهمِ اهلِ وفا ا...

ــــــــــــــــــــــامروز نه آغاز و نه انجام جهان استای بس...

رفتنت، آغازِ یک ویرانیِ آرام و بی‌صدا بود؛ شبیه به پاییزِ نا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط