_____پارت¹⁹ نفرین گوچولو_____

_____پارت¹⁹ نفرین گوچولو_____

هرچه بیشتر به کلیسا نزدیک می‌شدم، احساسات عجیب بیشتری در وجودم شکل می‌گرفت؛ احساساتی که هیجان هم به طرز عجیبی بخشی از آن‌ها بود.

مسیر باریکی میان درختان وجود داشت که مستقیماً به حیاط کلیسا می‌رسید.

همین که قدم‌های آخر را برداشتم و وارد حیاط شدم، چیزی توجهم را جلب کرد.

رز...

تمام حیاط پر از رز بود.

رزهای سفید، آبی، قرمز و...

چیزی که برایم عجیب بود، این بود که این گل‌ها چطور در چنین جنگلی، جایی که حتی پرندگان هم جرئت ورود به آن را نداشتند، این‌چنین باطراوت رشد کرده بودند.

آرام خم شدم و به یکی از رزهای سرخ خیره شدم.

در راونوال، همه می‌دانستند که لوسیفر علاقه‌ی عجیبی به رزها دارد.

مردم می‌گفتند در باغ‌های قصرش تقریباً همیشه می‌شد انواع مختلفی از این گل را پیدا کرد.

بعضی‌ها می‌گفتند رز برای او نماد قدرت است.

بعضی دیگر معتقد بودند نشانه‌ی زیبایی و جاودانگی است.

اما هیچ‌کس واقعاً دلیل علاقه‌اش به این گل‌ها را نمی‌دانست.

اعتراف می‌کنم که سلیقه‌اش در انتخاب گل‌ها را تحسین می‌کردم.

دستم را به سمت یکی از گل‌ها بردم.

خواستم آن را بچینم، اما در آخرین لحظه خودم را متوقف کردم.

این گل‌ها برای لوسیفر بودند.

و من آمده بودم تا از او درخواست لطف کنم.

اما اگر با این کار عصبانی یا ناراحتش می‌کردم چه؟

آرام دستم را پس کشیدم.

نگاهم را از گل‌ها گرفتم و از جا بلند شدم.

چشمم به درِ بزرگ و سیاه کلیسا افتاد که درست مقابلم قرار داشت.

به سمتش رفتم و دستم را روی دستگیره گذاشتم.

سرد بود...

آن‌قدر سرد که انگار سال‌ها هیچ انسانی آن را لمس نکرده بود.

نفس عمیقی کشیدم و در را باز کردم.

قیژژژ...

صدای در، سکوت سنگین کلیسا را شکافت.

ناگهان، بادی وزید و شعله‌ی شمع را خاموش کرد.

تاریکی مطلقی مقابلم قرار گرفت.

چند ثانیه همان‌جا ایستادم تا چشم‌هایم کم‌کم به تاریکی عادت کنند.

ستون‌های بلند سنگی در دو طرف سالن دیده می‌شدند و ردیف‌هایی از نیمکت‌های چوبی، در دل تاریکی گم شده بودند.

دیوارها با نقش‌هایی قدیمی پوشیده شده بودند؛ نقش فرشتگانی با بال‌های شکسته و چهره‌هایی که گذر زمان تقریباً آن‌ها را محو کرده بود.

اما چیزی بیش از همه توجهم را جلب کرد.

در انتهای کلیسا...

محرابی از سنگ سیاه قرار داشت.

و درست بالای آن، صلیبی بزرگ آویزان بود.

قدم کوچکی به داخل برداشتم.

تق...

صدای قدمم در فضای خالی کلیسا پیچید.

ناگهان در پشت سرم با شدت بسته شد.

بوممم...

از جا پریدم و با وحشت برگشتم.

دستگیره را گرفتم و کشیدم.

باز نشد.

یک بار دیگر تلاش کردم.

هیچ فایده‌ای نداشت.

"نه... نه... لعنتی، چه اتفاقی داره می‌افته؟"

قلبم تندتر می‌زد.

در همین لحظه، شعله‌ی شمعی که در دست داشتم دوباره روشن شد.

اما این بار...

شعله به رنگ آبی درآمده بود.

نگاهم روی شعله خشک شد.

آرام‌آرام نور آبی شمع روی دیوارها افتاد و چیزهایی را نمایان کرد که تا آن لحظه در تاریکی پنهان مانده بودند.

روی دیوار روبه‌رو...

نقاشی بزرگی وجود داشت.

تصویر مردی بود با زیبایی‌ای که بیشتر از آنکه انسانی به نظر برسد، غیرطبیعی بود.

چشم‌های تیره و کشیده‌اش، زیر ابروهای پر و مرتب، حالتی سرد و نافذ داشتند؛ نگاهی که حتی از روی بوم هم می‌شد سنگینی‌اش را احساس کرد.

بینی صاف، لب‌های خوش‌تراش و فک مشخصش، ظرافتی اشرافی به چهره‌اش بخشیده بودند.

موهای سیاهش کمی روی پیشانی ریخته بود و چند تار سرکش، از نظم سلطنتی ظاهرش فاصله گرفته بودند.

تاجی تیره روی سرش قرار داشت و رزی سرخ میان انگشتانش، تنها رنگ زنده‌ی آن نقاشی بود.

زیبا بود...

بیش از اندازه زیبا.

چند لحظه به نقاشی خیره ماندم.

این چهره...

لوسیفر بود.

آرام به نقاشی نزدیک شدم.

زیر آن، جمله‌ای با حروفی قدیمی حک شده بود.

با زحمت توانستم آن را بخوانم:

"هرکس برای رسیدن به آرزویش وارد شود، چیزی را در این مکان خواهد گذاشت."

ابروهایم در هم رفت.

"چیزی را... جا خواهد گذاشت؟"

صدای آرامی از انتهای کلیسا به گوش رسید.

"نه..."

تمام بدنم یخ کرد.

این صدا...

صدای همان فرشته نبود.

این صدا...

متعلق به یک انسان نبود.

"چیزی را از او خواهند گرفت."

آرام سرم را بالا آوردم.

در انتهای تاریک کلیسا، درست کنار محراب...

سایه‌ی یک نفر ایستاده بود.

و در دستش...

یک رز سرخ بود.

____________ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱)

_____پارت¹⁸ نفرین کوچولو_____به‌خاطر آدرنالین، تمام بدنم به ...

_____پارت ¹⁷ نفرین کوچولو_____آدرنالین در تمام بدنم جریان دا...

_____پارت¹⁶ نفرین کوچولو_____خورشید آرام‌آرام پشت کوه‌ها پنه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط