نوه امام دانشجو بود و باید برای امتحانات آخر ترم ، هرروز
نوه امام دانشجو بود و باید برای امتحانات آخر ترم ، هرروز از قم به تهران می آمد . همان روز نخست ، دلش هوای دیدن پدربزرگ را کرد ، به جماران آمد و به اتاق امام رفت .
پدربزرگ دستش را دور بازوی نوه اش انداخت و پیشانی اش را بوسید .
دختر گفت : دعا کنید که امتحان ها را خوب بدهم .
امام گفت : دخترم ، هرروز بیا توی اتاق من ، اینجا سروصدای بچه ها مزاحم مطالعه ات نمی شود .
گفت : آقاجان ، می ترسم حواس شما را پرت کنم .
امام گفت : نه ، مطمئن باش حواسم را پرت نمی کنی .
اتاق ساکت بود ، نفهمید پدربزرگ کی از اتاق بیرون رفت و با یک سینی چای برگشت ، چای را جلوی نوه اش گذاشت .
دختر از خجالت سرخ شد ، با دستپاچگی گفت : آقاجان ، چرا شما زحمت کشیدید ؟ خودم این کار را می کردم .
لبخند شیرینی روی لب های امام نشست و به آرامی گفت : وقت مطالعه ، هرکس باید حواسش به درس باشد ، نه چیز دیگر .
دختر ، دستان روح الله را بوسید .
پدربزرگ دستش را دور بازوی نوه اش انداخت و پیشانی اش را بوسید .
دختر گفت : دعا کنید که امتحان ها را خوب بدهم .
امام گفت : دخترم ، هرروز بیا توی اتاق من ، اینجا سروصدای بچه ها مزاحم مطالعه ات نمی شود .
گفت : آقاجان ، می ترسم حواس شما را پرت کنم .
امام گفت : نه ، مطمئن باش حواسم را پرت نمی کنی .
اتاق ساکت بود ، نفهمید پدربزرگ کی از اتاق بیرون رفت و با یک سینی چای برگشت ، چای را جلوی نوه اش گذاشت .
دختر از خجالت سرخ شد ، با دستپاچگی گفت : آقاجان ، چرا شما زحمت کشیدید ؟ خودم این کار را می کردم .
لبخند شیرینی روی لب های امام نشست و به آرامی گفت : وقت مطالعه ، هرکس باید حواسش به درس باشد ، نه چیز دیگر .
دختر ، دستان روح الله را بوسید .
- ۶۸۰
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط