پارت
پارت ۳۳:
پیغام
سوزومه و چیفویو هر دو به تلویزیون زل زده بودن و امیدار بودن بر سر شرطبندی نبازند
خانم ماتسونو با لبخند کمی ان طرف تر ایستاده بود و جدول حل میکرد
چیفویو: مطمئنم ابی میبره !!!
سوزومه : نه خیر هم قرمز اول میشـ...
ولی وقت نکرد حرفش را تمام کند چون صدای زنگ گوشی اش به صدا در اومد
سوزومه به اسم روی گوشی خیره شد بعد گوشی را از روی میز قاپید و جواب داد
سوزومه : نه خونه خانواده ماتسونو ام ...چی نه ! ای بابا باشه ...خیلی خوب کاری نداری ؟ وایستا اصلا تو خونه من چی کار میکردی ؟!؟ اه باشه خدافظ ـ
گفت و گوی کوتاهی بود ولی مشخص بود سوزومه را ناراحت نکردهاست
سوزومه به ساعت روی دیوار نگاه کرد و بعد بلند شد : شرمنده من باید برم خونه الان هم دیر وقته ببخشید بهتون زحمت دادم
رو به خانم ماتسونو کرد و گفت: ممنونم ببخشید مزاحم شدم
خانم ماتسونو همیشه مهربون بود جوری که نمیشد او را اعصبانی یا گریان تصور کرد : نه مزاحم چیه عزیزم
سوزومه لبخند گرمی زد انگار دلش برای چیزی یا شاید هم کسی تنگ شده بود
چیفویو تلویزیون رو کم کرد : عـ...میخوای بری ؟ بد شد اخر مسابقه رو ندیدم
سوزومه همینطور که به سمت در خانه میرفت گفت : باشه یه روز دیگه
خانم ماتسونو با حالتی سرزنش امیز گفت : چیفویو! اون که نمیتونه همیشه اینجا باشه حتما خانوادش نگرانش شدن
سوزومه تا این را شنید لحظه ای خشکش زد و بعد دهانش را باز کرد که حرفی بزند ولی انگار پشمون شد و گفت: اره حتما نگران شدن بهتره من برم !خیلی ممنون بابت مهمون نوازیتون
چیفویو تا دم در همراه سوزومه رفت و گفت : حیف شد خوش گذشت ولی بقیه نگرانت شدن...مگه نه ؟
سوزومه خندید : یه سوال چیفویو...ادم های مُرده هم نگران میشن ؟
چیفویو خشکش زد منظور سوزومه چی بود ؟ ادم های مُردی جوری حرف میزد انگار دارد معما میگوید
چیفویو: نـ...نمیدونم
سوزومه : اهوم... جالبه
بعد لبخند محوی زد و به وضوح سعی کرد بحث را عوض کند : تو مدرسه میبینمت چیفویو
∆=∆=∆=∆=∆=∆=∆
دو هفته بعد از دید دراکن :
روی صندلی های فلزی با تاکه میچی رو به روی اتاقک شیشیه ای نشسته بودیم ، اتاقکی که از پشت شیشش میتونستم کازوتورا رو ببینم درست مثل اون سال بود خسته ، درمونده با لباس های ابی رنگ مخصوص کانون اصلاح و تربیت مثل اون سالی شده بود که به جرم کشتن شینچیرو رفت کانون
کازوتورا با صدای گرفته و خسته گفت : گفتن... حداقل باید ده سال اینجا باشم
نفس عمیقی کشیدم میتونستم پریدن رنگ تاکه میچی رو از زیر چشم ببینم
کازوتورا ادامه داد : اما...این بار میمونم فرار نمیکنم اینو باجی یادم داد مـ...من این بار واقعا میخوام ادم خوبی بشم
سرم رو بالا گرفتم و مستقیم توی چشم هاش نگاه کردم شاید از نظر دیگران فقط یه بچه راهنمایی خسته و شُکه باشه اما نبود
اون فقط ادم پشیمونی بود خسته از زندگی در حال دست و پنجه نرم کردن با افکار خطرناکی که به سرش میزد من اون رو خوب میشناختم و بهتر از من سوزومه و مایکی اون رو میشناختن
دراکن : به هر چیزی که داری فکر میکنی ! بهش فکر نکن نمیبخشمت .... نمیبخشمت اگه برای راحت تر زندگی کردن خودت رو بکشی !!!
کازوتورا سرش پایین گرفت انگار هر لحظه نزدیک بود گریه کند
تاکه میچی به صورت عجیبی ساکت بود انگار حرف زدن برایش حرم بود یا چیزی شبیه این
نفس عمیقی کشیدم نمیدونم اون دوتا چرا من رو فرستادن این رو بگم ولی به هر حال باید میگفتم
دراکن : کازوتورا .... از طرف سوزومه و مایکی برات یه پیغام دارم
تا این را شنید سرش را بلند کرد در چشم هایش میشد کور سوی امید دید
ادامه دادم: اونها گفتن بهت بگم ...تو هنوز هم جزء از تومان هستی ...
∆=∆=∆=∆=∆
بقیه پارت بعدی
(~‾▿‾)~
پیغام
سوزومه و چیفویو هر دو به تلویزیون زل زده بودن و امیدار بودن بر سر شرطبندی نبازند
خانم ماتسونو با لبخند کمی ان طرف تر ایستاده بود و جدول حل میکرد
چیفویو: مطمئنم ابی میبره !!!
سوزومه : نه خیر هم قرمز اول میشـ...
ولی وقت نکرد حرفش را تمام کند چون صدای زنگ گوشی اش به صدا در اومد
سوزومه به اسم روی گوشی خیره شد بعد گوشی را از روی میز قاپید و جواب داد
سوزومه : نه خونه خانواده ماتسونو ام ...چی نه ! ای بابا باشه ...خیلی خوب کاری نداری ؟ وایستا اصلا تو خونه من چی کار میکردی ؟!؟ اه باشه خدافظ ـ
گفت و گوی کوتاهی بود ولی مشخص بود سوزومه را ناراحت نکردهاست
سوزومه به ساعت روی دیوار نگاه کرد و بعد بلند شد : شرمنده من باید برم خونه الان هم دیر وقته ببخشید بهتون زحمت دادم
رو به خانم ماتسونو کرد و گفت: ممنونم ببخشید مزاحم شدم
خانم ماتسونو همیشه مهربون بود جوری که نمیشد او را اعصبانی یا گریان تصور کرد : نه مزاحم چیه عزیزم
سوزومه لبخند گرمی زد انگار دلش برای چیزی یا شاید هم کسی تنگ شده بود
چیفویو تلویزیون رو کم کرد : عـ...میخوای بری ؟ بد شد اخر مسابقه رو ندیدم
سوزومه همینطور که به سمت در خانه میرفت گفت : باشه یه روز دیگه
خانم ماتسونو با حالتی سرزنش امیز گفت : چیفویو! اون که نمیتونه همیشه اینجا باشه حتما خانوادش نگرانش شدن
سوزومه تا این را شنید لحظه ای خشکش زد و بعد دهانش را باز کرد که حرفی بزند ولی انگار پشمون شد و گفت: اره حتما نگران شدن بهتره من برم !خیلی ممنون بابت مهمون نوازیتون
چیفویو تا دم در همراه سوزومه رفت و گفت : حیف شد خوش گذشت ولی بقیه نگرانت شدن...مگه نه ؟
سوزومه خندید : یه سوال چیفویو...ادم های مُرده هم نگران میشن ؟
چیفویو خشکش زد منظور سوزومه چی بود ؟ ادم های مُردی جوری حرف میزد انگار دارد معما میگوید
چیفویو: نـ...نمیدونم
سوزومه : اهوم... جالبه
بعد لبخند محوی زد و به وضوح سعی کرد بحث را عوض کند : تو مدرسه میبینمت چیفویو
∆=∆=∆=∆=∆=∆=∆
دو هفته بعد از دید دراکن :
روی صندلی های فلزی با تاکه میچی رو به روی اتاقک شیشیه ای نشسته بودیم ، اتاقکی که از پشت شیشش میتونستم کازوتورا رو ببینم درست مثل اون سال بود خسته ، درمونده با لباس های ابی رنگ مخصوص کانون اصلاح و تربیت مثل اون سالی شده بود که به جرم کشتن شینچیرو رفت کانون
کازوتورا با صدای گرفته و خسته گفت : گفتن... حداقل باید ده سال اینجا باشم
نفس عمیقی کشیدم میتونستم پریدن رنگ تاکه میچی رو از زیر چشم ببینم
کازوتورا ادامه داد : اما...این بار میمونم فرار نمیکنم اینو باجی یادم داد مـ...من این بار واقعا میخوام ادم خوبی بشم
سرم رو بالا گرفتم و مستقیم توی چشم هاش نگاه کردم شاید از نظر دیگران فقط یه بچه راهنمایی خسته و شُکه باشه اما نبود
اون فقط ادم پشیمونی بود خسته از زندگی در حال دست و پنجه نرم کردن با افکار خطرناکی که به سرش میزد من اون رو خوب میشناختم و بهتر از من سوزومه و مایکی اون رو میشناختن
دراکن : به هر چیزی که داری فکر میکنی ! بهش فکر نکن نمیبخشمت .... نمیبخشمت اگه برای راحت تر زندگی کردن خودت رو بکشی !!!
کازوتورا سرش پایین گرفت انگار هر لحظه نزدیک بود گریه کند
تاکه میچی به صورت عجیبی ساکت بود انگار حرف زدن برایش حرم بود یا چیزی شبیه این
نفس عمیقی کشیدم نمیدونم اون دوتا چرا من رو فرستادن این رو بگم ولی به هر حال باید میگفتم
دراکن : کازوتورا .... از طرف سوزومه و مایکی برات یه پیغام دارم
تا این را شنید سرش را بلند کرد در چشم هایش میشد کور سوی امید دید
ادامه دادم: اونها گفتن بهت بگم ...تو هنوز هم جزء از تومان هستی ...
∆=∆=∆=∆=∆
بقیه پارت بعدی
(~‾▿‾)~
- ۹۰۴
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط