تو را میخواهم ودانم که هرگز

تو را میخواهم ودانم که هرگز
به کام دل درآغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف وروشن من این کنج قفس،مرغی اسیرم.
دراین فکرم که در یک لحظه غفلت
ازاین زندان خامش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم ،کنارت زندگی از سر بگیرم.
زپشت میله ها هرصبح روشن
نگاه کودکی خندد به رویم،چومن سرمیکنم آواز شادی
لبش بابوسه می آید به سویم
اگرای آسمان،خواهم که یک روز
ازاین زندان خامش پر بگیرم
به چشم کودک گریان چه گویم
زمن،بگذر که من مرغی اسیرم
من آن شمعم که باسوز دل خویش
فروزان میکنم ویرانه ای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم
پریشان میکنم کاشانه ای را.
#mo30bat
دیدگاه ها (۳)

اگر کسی تو را با تمام مهربانیت دوست نداشت ... دلگیر مباش که ...

زن…همیشه"همه جا""حضور"دارد………و اگر تمام "این ها""یادت"رفت………...

تورا آرزو نخواهم کردهیچ وقت!تو را لحظه ای خواهم پذیرفتکه با ...

حکایت عجیبی ست! به شب که میرسیمدرد هایم...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 تو را می خواهم و دانم که هرگز به کام ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط