تو را میخواهم ودانم که هرگز
تو را میخواهم ودانم که هرگز
به کام دل درآغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف وروشن من این کنج قفس،مرغی اسیرم.
دراین فکرم که در یک لحظه غفلت
ازاین زندان خامش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم ،کنارت زندگی از سر بگیرم.
زپشت میله ها هرصبح روشن
نگاه کودکی خندد به رویم،چومن سرمیکنم آواز شادی
لبش بابوسه می آید به سویم
اگرای آسمان،خواهم که یک روز
ازاین زندان خامش پر بگیرم
به چشم کودک گریان چه گویم
زمن،بگذر که من مرغی اسیرم
من آن شمعم که باسوز دل خویش
فروزان میکنم ویرانه ای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم
پریشان میکنم کاشانه ای را.
#mo30bat
به کام دل درآغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف وروشن من این کنج قفس،مرغی اسیرم.
دراین فکرم که در یک لحظه غفلت
ازاین زندان خامش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم ،کنارت زندگی از سر بگیرم.
زپشت میله ها هرصبح روشن
نگاه کودکی خندد به رویم،چومن سرمیکنم آواز شادی
لبش بابوسه می آید به سویم
اگرای آسمان،خواهم که یک روز
ازاین زندان خامش پر بگیرم
به چشم کودک گریان چه گویم
زمن،بگذر که من مرغی اسیرم
من آن شمعم که باسوز دل خویش
فروزان میکنم ویرانه ای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم
پریشان میکنم کاشانه ای را.
#mo30bat
- ۳۵۷
- ۲۲ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط