دوراهی عشق و نفرت
دوراهی عشق و نفرت
p²⁴
ا/ت:دوساعتى گذشته بود تو اتاقم نشسته بودم و مشغول كتاب خوندن بودم تهيونگ ديگه بهم زنگ نزده بود
بعد اينكه جوابشو ندادم فكر كنم ميدونست كه ميخوام تنها باشم و با خودمو حسم كنار بيام جونگكوكم تو اين دوساعت خبرى ازش نبود يه نگاه به ساعت اتاق انداختم 8:00 شبو نشون ميداد، درگيرياى تو ذهنم حتى باعث ميشد گرسنگيم رو حس نكنم در اتاقم به آرومى باز شد بعدم جونگكوک با يه سينى غذا اومد تو سينى غذارو رو گذاشت رو ميز كنار تختم وگفت جونگکوک:چرا نيومدى پايين شام بخورى؟
ا/ت:زياد گرسنه نيستم
جونككوک:اما نميشه غذانخورى، توجهش به كتاب تودستم جلب شد
چى ميخونى؟
ا/ت:يه رمانه، موضوعشو دوس دارم، انگار اون دختره ى تو داستان خيلى شبيه منه
جونگكوک:اوه اسمش چيه حالا اين رمان موردعلاقت؟ رو تخت كنارم نشست
ا/ت:مافياى خطرناک من
جونگكوک:يه مافياى واقعى كنارت نشسته (به خودش اشاره كرد)بعد رمان مافيايى ميخونى؟(با لبخند) خندم گرفت از طرز حرف زدنش انگار با حسادت داشت اين حرفارو ميزد
ا/ت:فقط گفتم موضوعشو دوس دارم نه چيز ديگه اى ميخواست جوابمو بده كه يه نوتيف رو گوشيش اومد و بهش اجازه نداد نوتيفو كه خوند اخماش توهم رفت، كنجكاو شدم، چى بود كه اينقدر زود باعث شد لبخندش جاشو به اخم بده..
ا/ت:حالت خوبه؟ چيشده؟ اتفاق بدى افتاده؟
جونگكوک:نه چيزى نيست، از رو تخت بلند شد اما هنوز عصبى بود٠
مشخص بود كلافه شده و هزارتا سؤال تو سرش در رفت و آمدن
ا/ت:ولى مشخصه يه چيزى اذيتت ميكنه، به اون پيامى كه برات اومد مربوط ميشه؟
جونگکوک:(با جديت) گفتم كه چيزى نيست، به سمت در اتاق رفت قبل بيرون رفتن به غذا اشاره كرد و گفت تا تهشو بخوريا بعدشم صداى بسته شدن دركه نشون ميداد باز تو اتاقم تنها موندم.. يعنى چه اتفاقى داشت مى افتاد؟
ادامه در پارت بعدی منتظر باشید
p²⁴
ا/ت:دوساعتى گذشته بود تو اتاقم نشسته بودم و مشغول كتاب خوندن بودم تهيونگ ديگه بهم زنگ نزده بود
بعد اينكه جوابشو ندادم فكر كنم ميدونست كه ميخوام تنها باشم و با خودمو حسم كنار بيام جونگكوكم تو اين دوساعت خبرى ازش نبود يه نگاه به ساعت اتاق انداختم 8:00 شبو نشون ميداد، درگيرياى تو ذهنم حتى باعث ميشد گرسنگيم رو حس نكنم در اتاقم به آرومى باز شد بعدم جونگكوک با يه سينى غذا اومد تو سينى غذارو رو گذاشت رو ميز كنار تختم وگفت جونگکوک:چرا نيومدى پايين شام بخورى؟
ا/ت:زياد گرسنه نيستم
جونككوک:اما نميشه غذانخورى، توجهش به كتاب تودستم جلب شد
چى ميخونى؟
ا/ت:يه رمانه، موضوعشو دوس دارم، انگار اون دختره ى تو داستان خيلى شبيه منه
جونگكوک:اوه اسمش چيه حالا اين رمان موردعلاقت؟ رو تخت كنارم نشست
ا/ت:مافياى خطرناک من
جونگكوک:يه مافياى واقعى كنارت نشسته (به خودش اشاره كرد)بعد رمان مافيايى ميخونى؟(با لبخند) خندم گرفت از طرز حرف زدنش انگار با حسادت داشت اين حرفارو ميزد
ا/ت:فقط گفتم موضوعشو دوس دارم نه چيز ديگه اى ميخواست جوابمو بده كه يه نوتيف رو گوشيش اومد و بهش اجازه نداد نوتيفو كه خوند اخماش توهم رفت، كنجكاو شدم، چى بود كه اينقدر زود باعث شد لبخندش جاشو به اخم بده..
ا/ت:حالت خوبه؟ چيشده؟ اتفاق بدى افتاده؟
جونگكوک:نه چيزى نيست، از رو تخت بلند شد اما هنوز عصبى بود٠
مشخص بود كلافه شده و هزارتا سؤال تو سرش در رفت و آمدن
ا/ت:ولى مشخصه يه چيزى اذيتت ميكنه، به اون پيامى كه برات اومد مربوط ميشه؟
جونگکوک:(با جديت) گفتم كه چيزى نيست، به سمت در اتاق رفت قبل بيرون رفتن به غذا اشاره كرد و گفت تا تهشو بخوريا بعدشم صداى بسته شدن دركه نشون ميداد باز تو اتاقم تنها موندم.. يعنى چه اتفاقى داشت مى افتاد؟
ادامه در پارت بعدی منتظر باشید
- ۱۶۲
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط