P
P.4
زمان گذشت ولی فضا هنوز سنگین بود.
جونگکوک گوشهی بار نشسته بود و به کف لیوان خیره مانده بود
ا.ت اندکی دورتر، میان نور سوسوزن شمعها و سایهی میزها ایستاده بود و سعی میکرد نفسش را آرام کند.
هرچیزی که میانشان پیچیده بود حالا سکوتی بریده شده داشت.
سپس صدایی از پشت او برخاست، بلند و خندهدار
همان اکسش که حالا با دو نفر دیگر...
زنی با لباس قرمز تند و زنی با پیراهن باز تا سینه بیپروا شوخی میکرد.
صدایش شبیه چاقو روی شیشه بود، تیز و زشت.
ا.ت برگشت. نگاهش سر خورد روی لبخندش..
دستهایی که آزادانه روی بازوی دیگران میلغزید...
بوسههایی کوتاه و ساختگ....
و همان صدای سبک و بیتفاوتش که هر کلمهاش بوی "هیچ" میداد
"تو هم قشنگی، چرا آدم نباید خوش بگذرونه!؟"
چیزی درون ا.ت شکست.
انگار خاطرات قدیمیاش در لحظه پوسیدند. لبخندی تلخ نشست گوشهی لبش...
نه از غصه از "آگاهی"
جونگکوک از دور تماشایش میکرد.
نگاه او به نگاهش افتاد و برای اولینبار نه خشم بود نه حسادت...
فقط شعلهای کوچک از درد و بعد آرامش
او بلند شد و نزدیک آمد صدایش آهسته بود
"تمام وقت فکر میکردم شاید هنوز یه چیزی بینتون مونده… ولی اون آدم، آدمی نیست که بشه دوستش داشت"
ا.ت با صدایی غمگین و آرام گفت
"نه، فقط یه اشتباه بود. یه اشتباه طولانی"
کوک دستش را گرفت.
نور بار روی موهایش تابید و موسیقی حالا تبدیل شده بود به ملودیای آرام و گرم.
"میخوای بریم؟"
"آره... نذار اینجا بمونیم"
آنها از میان جمع رد شدند
درحالیکه پشت سرشان هنوز صدای خندههای خالی و سبک آن مرد میپیچید.
در بار باز شد، هوای سرد بیرون روی پوستشان لغزید و با هر قدم که دورتر میشدند وزن تاریکی از شانههایشان کم میشد.
جونگکوک زیر لب گفت
"پرنسسم... چه خوب که هنوز میتونم ازت دفاع کنم"
ا.ت با لبخندی خسته جواب داد
"تو دفاع نکردی، نجاتم دادی"
و درست همان لحظه، صدای آخرین نت موسیقی از بار بیرون آمد
نتی که انگار برای پایان بود، نه آغاز.
The end...
خب خب " در امتداد موسیقی بار" تموم شد خوشحال میشم درخواستیاتون رو زیر این پست بگین تا بنویسم👇🏻
https://wisgoon.com/v/INX1548FF5
چون واقعا هیچی به ذهنم نمیرسه
با تشکر
_ یونا
زمان گذشت ولی فضا هنوز سنگین بود.
جونگکوک گوشهی بار نشسته بود و به کف لیوان خیره مانده بود
ا.ت اندکی دورتر، میان نور سوسوزن شمعها و سایهی میزها ایستاده بود و سعی میکرد نفسش را آرام کند.
هرچیزی که میانشان پیچیده بود حالا سکوتی بریده شده داشت.
سپس صدایی از پشت او برخاست، بلند و خندهدار
همان اکسش که حالا با دو نفر دیگر...
زنی با لباس قرمز تند و زنی با پیراهن باز تا سینه بیپروا شوخی میکرد.
صدایش شبیه چاقو روی شیشه بود، تیز و زشت.
ا.ت برگشت. نگاهش سر خورد روی لبخندش..
دستهایی که آزادانه روی بازوی دیگران میلغزید...
بوسههایی کوتاه و ساختگ....
و همان صدای سبک و بیتفاوتش که هر کلمهاش بوی "هیچ" میداد
"تو هم قشنگی، چرا آدم نباید خوش بگذرونه!؟"
چیزی درون ا.ت شکست.
انگار خاطرات قدیمیاش در لحظه پوسیدند. لبخندی تلخ نشست گوشهی لبش...
نه از غصه از "آگاهی"
جونگکوک از دور تماشایش میکرد.
نگاه او به نگاهش افتاد و برای اولینبار نه خشم بود نه حسادت...
فقط شعلهای کوچک از درد و بعد آرامش
او بلند شد و نزدیک آمد صدایش آهسته بود
"تمام وقت فکر میکردم شاید هنوز یه چیزی بینتون مونده… ولی اون آدم، آدمی نیست که بشه دوستش داشت"
ا.ت با صدایی غمگین و آرام گفت
"نه، فقط یه اشتباه بود. یه اشتباه طولانی"
کوک دستش را گرفت.
نور بار روی موهایش تابید و موسیقی حالا تبدیل شده بود به ملودیای آرام و گرم.
"میخوای بریم؟"
"آره... نذار اینجا بمونیم"
آنها از میان جمع رد شدند
درحالیکه پشت سرشان هنوز صدای خندههای خالی و سبک آن مرد میپیچید.
در بار باز شد، هوای سرد بیرون روی پوستشان لغزید و با هر قدم که دورتر میشدند وزن تاریکی از شانههایشان کم میشد.
جونگکوک زیر لب گفت
"پرنسسم... چه خوب که هنوز میتونم ازت دفاع کنم"
ا.ت با لبخندی خسته جواب داد
"تو دفاع نکردی، نجاتم دادی"
و درست همان لحظه، صدای آخرین نت موسیقی از بار بیرون آمد
نتی که انگار برای پایان بود، نه آغاز.
The end...
خب خب " در امتداد موسیقی بار" تموم شد خوشحال میشم درخواستیاتون رو زیر این پست بگین تا بنویسم👇🏻
https://wisgoon.com/v/INX1548FF5
چون واقعا هیچی به ذهنم نمیرسه
با تشکر
_ یونا
- ۱.۷k
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط