پارت دهم | نزدیک‌تر از همیشه

پارت دهم | نزدیک‌تر از همیشه

قلب لیانا محکم به سینه‌اش می‌کوبید.

آرام از پشت دیوار بیرون آمد.

نگاهش مستقیم به جنگکوک افتاد.

چند لحظه فقط سکوت بینشان جریان داشت.

جنگکوک دست‌هایش را داخل جیب شلوارش برد و با همان لحن همیشگی گفت:

ـ «از کی تا حالا عادت کردی مردم رو تعقیب کنی؟»

لیانا اخم کرد.

ـ «تعقیبت نمی‌کردم.»

ـ «پس؟»

ـ «اتفاقی دیدمت.»

جنگکوک پوزخند کوتاهی زد.

ـ «اتفاقی...»

لیانا نگاهش را از او گرفت.

ـ «فکر نمی‌کردم به کسی کمک کنی.»

برای اولین بار، لبخند از صورت جنگکوک محو شد.

نگاهش جدی‌تر از همیشه بود.

ـ «هر چیزی که می‌بینی، تمام حقیقت نیست.»

لیانا خواست چیزی بگوید، اما جنگکوک بدون اینکه فرصت بدهد، از کنارش رد شد.

---

وقتی لیانا به ایستگاه اتوبوس رسید، هوا کاملاً تاریک شده بود.

باران ریزی شروع به باریدن کرد.

ایستگاه تقریباً خالی بود.

لیانا زیر سقف ایستاد و منتظر اتوبوس ماند.

چند دقیقه بعد...

صدای آشنای یک موتور به گوشش رسید.

همان موتور مشکی.

جنگکوک روبه‌رویش توقف کرد.

کلاه ایمنی را برداشت و گفت:

ـ «اتوبوس دیر میاد.»

لیانا با بی‌حوصلگی جواب داد:

ـ «خب؟»

ـ «بشین، می‌رسونمت.»

لیانا با تعجب خندید.

ـ «تو؟ منو؟»

ـ «فقط یه پیشنهاد بود.»

ـ «لازم نکرده.»

جنگکوک شانه‌ای بالا انداخت.

ـ «هر طور راحتی.»

درست همان لحظه، باران شدیدتر شد.

باد سردی وزید و لیانا بی‌اختیار لرزید.

جنگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.

بعد بدون اینکه چیزی بگوید، کاپشن مشکی‌اش را درآورد و روی شانه‌های لیانا انداخت.

لیانا جا خورد.

ـ «این...»

ـ «فردا پسش بده.»

قبل از اینکه لیانا بتواند حرفی بزند، جنگکوک دوباره کلاه ایمنی‌اش را سر گذاشت.

موتور را روشن کرد و دور شد.

لیانا همان‌جا ایستاده بود.

باران آرام روی زمین می‌بارید و کاپشن گرم جنگکوک روی شانه‌هایش سنگینی می‌کرد.

برای اولین بار...

دیگر نمی‌توانست مطمئن باشد که واقعاً از جنگکوک متنفر است.

اما از دور، پشت شیشه‌ی یک ماشین مشکی که کنار خیابان پارک شده بود...

مردی ناشناس، بی‌صدا آن دو را زیر نظر داشت.

او تلفنش را برداشت و آرام گفت:

ـ «بالاخره پیداش کردم...»

و تماس قطع شد...

پآیآن پآرت دهم...🏀⃢💍
دیدگاه ها (۴)

پارت یازدهم | شایعه‌ای که پیچیدصبح روز بعد...همین که لیانا و...

پارت دوازدهم | مسابقه‌ی بسکتبالزنگ آخر که خورد، صدای هیجان‌ز...

گایزززززز این مامی داره از ویس میرههههههه خواهش میکنمممممم ا...

دخملمو فالو کنیننن . رمانش خداسسسسسسسسسسسسسس🛐🛐🛐🛐🛐@thv_tae30

پارت چهارم | کتابخانهساعت، دقیقاً چهار بعدازظهر را نشان می‌د...

🧁 پارت یازدهم | زیر بارانچند روز بعد...از صبح، آسمان سئول اب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط