...... این مطلب صد در صد واقعیت است.......حتما بخوانید
...... این مطلب صد در صد واقعیت است.......حتما بخوانید
***** جانباز سرافرازی که 30سال است نخوابیده!!!!!!!؟******
این مرد "رگ خوابش" را در جبهه جا گذاشته است...
این جانبازی من مربوط به اولین حضورم در مناطق عملیاتی در عملیات مسلمابنعقیل است. ٧ مهر ماه ١٣۶١ حدود ساعت ٨شب بود که به سمت تپه کله قندی حرکت کردیم .
نزدیک صبح بود از دور دیدیم که تانکهای زیادی به سمتمان در حال حرکت است، کمکم هوا روشن شد، عراقیها دقیقاً جایی که نیروهای ما بودند را نشانه میگرفتند.
تنها یادم هست که به یکباره سرم سوخت و از آن خون آمد. محمدجواد قائمی دوست صمیمی ام که از هممحلی هایمان بود، مرا به آمبولانس رساند، فکر میکنم از اولین کسانی بودم که در نخستین لحظات عملیات مسلمابنعقیل مجروح شدم و با آمبولانس از منطقه رفتم. یک ساعتی از میان تپه و راههای صعبالعبور کوهستان عبور کردیم یک ساعت و نیم مسیر بود که من بیهوش شدم. ٧روز بعد به هوش آمدم و از پرستارها پرسیدم، گفتند: اینجا بیمارستان سبزواری اصفهان است.
یک ماهی در آنجا بستری بودم تا اینکه مرا به مشهد منتقل کردند. ٢٠روزی در مشهد بودم که خبر شهادت همسنگر و همسایهمان جواد قائمی را برایم آوردند.
۴ماه بعد از بهبودی دوباره به جبهه اعزام شدم. راهی سومار شدم و در منطقه عشایری به عنوان بسیجی حضور پیدا کردم. از سالهای ١٣۶٣ تا ١٣۶۵ برای خدمت سربازی عازم جبهه شدم. عاشق جبهه بودم برای همین بیخیال معافی و کارت پایان خدمت شدم. اما از همان زمان مشکل بیدارخوابی را داشتم، یعنی شبها خوابم نمیبرد اما چون جنگ بود و جهاد باید میماندم و اصلاً در اندیشه گرفتن درصد و معافی و... اینها نبودم. ٢۵ ماه تمام هم خدمت سربازی داشتم و جمعاً ٣١ماه در جبههها با دشمن زبون مبارزه کردم.
اوج مشکل «بیدارخوابی» من از سال ١٣۶۶ شروع شد، یعنی بعد از ٣٣ماه خدمت به اوج خود رسید. از سال ١٣۶٩ تا ١٣٧٠که ازدواج کردم این بیدارخوابی شدیدتر شد. به حدود۵٠ ، ۶٠دکتر مراجعه کردم، اما مشکلم حل نشد. در حال حاضر هم نزدیک ٣٠سال است که با این مشکل جانبازی خود که شاید به ندرت در بین جانبازان وجود داشته باشد، دست و پنجه نرم میکنم.
در نهایت با بررسی پزشکان آلمانی به این نتیجه رسیدم که رگ خواب من قطع شده و من هیچ راه درمانی ندارم و تا زمانی که زنده هستم این مشکل برای من وجود دارد. در صد جانبازیام ٢۵ درصد است.
مدتی هم تحت درمان بودم وبا کمک آمپولهای قوی و سرم بیهوش میشدم و میتوانستم یک ساعتی را بخوابم اما کمکم بدنم در برابر داروها مقاوم شده و این بیدارخوابی ها به بیخوابی مطلق تبدیل شد. از طرفی هم کار یک روز و دو روز نبود، من که نمیدانم تا کی زنده هستم که این کار را بکنم. من هر شب ٩ قرص امپی ترین ١٠٠ که بسیار قوی است میخورم اما هیچ اثری در وضعیت و خوابم ندارد.
دوست دارم در جایی از دنیا زندگی کنم که شب نداشته باشد و همهاش روز باشد. تا١٢،١١ شب که خانواده بیدار هستند، همه چیز خوب است. چون در کنار من هستند اما بعد که خانواده میخوابند، من تنها میمانم. اگر هوا خوب باشد با موتور به بیرون از خانه میروم، به روستایمان در فریمان سر میزنم و گاهی هم به حرم امام رضا (ع) برای زیارت میروم. اما این شرایط در زمستان فرق میکند. شبها یک دقیقه هم خواب ندارم. بدترین و سختترین درد در دنیا بیخوابی است. زمستان در بیرون آتش روشن میکنم و بیرون میمانم تا زمان بگذرد. هرگز کسی نمیتواند خودش را جای من بگذارد. هیچ کس نمیتواند. بیشتر اوقات بچهها پسته می آورند و من بستهبندی میکنم و کار در خانه انجام میدهم. گاهی هم مطالعه میکنم و سعی میکنم اوقاتم را بگذرانم. از طرفی تمام تلاش خود را میکنم، تا بیداری من خانوادهام را اذیت نکند و شبم را به روز برسانم .
گاهی پارچه مشکی به چشمانم میبندم. گاهی اوقات، نخود میآورم و در نور کم آنها را چندینبار میشمارم تا اوقاتم بگذرد.
١۶سال داشتم که درس را رها کردم و به ندای رهبرمان، ولی فقیه زمانمان پاسخ دادم و وارد عرصه دفاع مقدس شدم.من هرگز و برای لحظهای پشیمان نیستم. هر انسانی وظیفه دارد به اسلام خدمت کند. درست است که ٣١ماه حضور داشتم و امروز حدود ٣٠ سالی میشود که نخوابیدهام، اما خوب میدانم که شهدا گردن من دین دارند. من هیچ کاری برای انقلاب و نظام نکردهام. من در برابر جانبازان که از همان روزی که از مناطق جنگی آنها را آوردند و هنوز رنگ آفتاب را ندیدند، چیزی برای گفتن ندارم....
و عزیزان:حرفی برای گفتن نمیمونه٬ببینید چقدر مسئولیت سنگینی داریم٬٬بشینید فقط یه کم رو مطلب فکر کنید٬ببینیم وظیفه ما چی هست٬فقط شرمندگی و ناراحتی کفایت نمیکنه٬عمل مهمه٬هر کسی ببینه الان وظیفش چیه در قبال این فدا
***** جانباز سرافرازی که 30سال است نخوابیده!!!!!!!؟******
این مرد "رگ خوابش" را در جبهه جا گذاشته است...
این جانبازی من مربوط به اولین حضورم در مناطق عملیاتی در عملیات مسلمابنعقیل است. ٧ مهر ماه ١٣۶١ حدود ساعت ٨شب بود که به سمت تپه کله قندی حرکت کردیم .
نزدیک صبح بود از دور دیدیم که تانکهای زیادی به سمتمان در حال حرکت است، کمکم هوا روشن شد، عراقیها دقیقاً جایی که نیروهای ما بودند را نشانه میگرفتند.
تنها یادم هست که به یکباره سرم سوخت و از آن خون آمد. محمدجواد قائمی دوست صمیمی ام که از هممحلی هایمان بود، مرا به آمبولانس رساند، فکر میکنم از اولین کسانی بودم که در نخستین لحظات عملیات مسلمابنعقیل مجروح شدم و با آمبولانس از منطقه رفتم. یک ساعتی از میان تپه و راههای صعبالعبور کوهستان عبور کردیم یک ساعت و نیم مسیر بود که من بیهوش شدم. ٧روز بعد به هوش آمدم و از پرستارها پرسیدم، گفتند: اینجا بیمارستان سبزواری اصفهان است.
یک ماهی در آنجا بستری بودم تا اینکه مرا به مشهد منتقل کردند. ٢٠روزی در مشهد بودم که خبر شهادت همسنگر و همسایهمان جواد قائمی را برایم آوردند.
۴ماه بعد از بهبودی دوباره به جبهه اعزام شدم. راهی سومار شدم و در منطقه عشایری به عنوان بسیجی حضور پیدا کردم. از سالهای ١٣۶٣ تا ١٣۶۵ برای خدمت سربازی عازم جبهه شدم. عاشق جبهه بودم برای همین بیخیال معافی و کارت پایان خدمت شدم. اما از همان زمان مشکل بیدارخوابی را داشتم، یعنی شبها خوابم نمیبرد اما چون جنگ بود و جهاد باید میماندم و اصلاً در اندیشه گرفتن درصد و معافی و... اینها نبودم. ٢۵ ماه تمام هم خدمت سربازی داشتم و جمعاً ٣١ماه در جبههها با دشمن زبون مبارزه کردم.
اوج مشکل «بیدارخوابی» من از سال ١٣۶۶ شروع شد، یعنی بعد از ٣٣ماه خدمت به اوج خود رسید. از سال ١٣۶٩ تا ١٣٧٠که ازدواج کردم این بیدارخوابی شدیدتر شد. به حدود۵٠ ، ۶٠دکتر مراجعه کردم، اما مشکلم حل نشد. در حال حاضر هم نزدیک ٣٠سال است که با این مشکل جانبازی خود که شاید به ندرت در بین جانبازان وجود داشته باشد، دست و پنجه نرم میکنم.
در نهایت با بررسی پزشکان آلمانی به این نتیجه رسیدم که رگ خواب من قطع شده و من هیچ راه درمانی ندارم و تا زمانی که زنده هستم این مشکل برای من وجود دارد. در صد جانبازیام ٢۵ درصد است.
مدتی هم تحت درمان بودم وبا کمک آمپولهای قوی و سرم بیهوش میشدم و میتوانستم یک ساعتی را بخوابم اما کمکم بدنم در برابر داروها مقاوم شده و این بیدارخوابی ها به بیخوابی مطلق تبدیل شد. از طرفی هم کار یک روز و دو روز نبود، من که نمیدانم تا کی زنده هستم که این کار را بکنم. من هر شب ٩ قرص امپی ترین ١٠٠ که بسیار قوی است میخورم اما هیچ اثری در وضعیت و خوابم ندارد.
دوست دارم در جایی از دنیا زندگی کنم که شب نداشته باشد و همهاش روز باشد. تا١٢،١١ شب که خانواده بیدار هستند، همه چیز خوب است. چون در کنار من هستند اما بعد که خانواده میخوابند، من تنها میمانم. اگر هوا خوب باشد با موتور به بیرون از خانه میروم، به روستایمان در فریمان سر میزنم و گاهی هم به حرم امام رضا (ع) برای زیارت میروم. اما این شرایط در زمستان فرق میکند. شبها یک دقیقه هم خواب ندارم. بدترین و سختترین درد در دنیا بیخوابی است. زمستان در بیرون آتش روشن میکنم و بیرون میمانم تا زمان بگذرد. هرگز کسی نمیتواند خودش را جای من بگذارد. هیچ کس نمیتواند. بیشتر اوقات بچهها پسته می آورند و من بستهبندی میکنم و کار در خانه انجام میدهم. گاهی هم مطالعه میکنم و سعی میکنم اوقاتم را بگذرانم. از طرفی تمام تلاش خود را میکنم، تا بیداری من خانوادهام را اذیت نکند و شبم را به روز برسانم .
گاهی پارچه مشکی به چشمانم میبندم. گاهی اوقات، نخود میآورم و در نور کم آنها را چندینبار میشمارم تا اوقاتم بگذرد.
١۶سال داشتم که درس را رها کردم و به ندای رهبرمان، ولی فقیه زمانمان پاسخ دادم و وارد عرصه دفاع مقدس شدم.من هرگز و برای لحظهای پشیمان نیستم. هر انسانی وظیفه دارد به اسلام خدمت کند. درست است که ٣١ماه حضور داشتم و امروز حدود ٣٠ سالی میشود که نخوابیدهام، اما خوب میدانم که شهدا گردن من دین دارند. من هیچ کاری برای انقلاب و نظام نکردهام. من در برابر جانبازان که از همان روزی که از مناطق جنگی آنها را آوردند و هنوز رنگ آفتاب را ندیدند، چیزی برای گفتن ندارم....
و عزیزان:حرفی برای گفتن نمیمونه٬ببینید چقدر مسئولیت سنگینی داریم٬٬بشینید فقط یه کم رو مطلب فکر کنید٬ببینیم وظیفه ما چی هست٬فقط شرمندگی و ناراحتی کفایت نمیکنه٬عمل مهمه٬هر کسی ببینه الان وظیفش چیه در قبال این فدا
- ۳.۰k
- ۱۶ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط