روباه کوچولوی من

روباه کوچولوی من
پارت سی و سوم
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
@ویو چویا
داشتیم برمیگشتیم ورلاین از یه طرف منو بغل کرده بود از یه طرف لباس دازای رو گرفته بود رو زمین میکشید . منم حرص دازای رو میخواستم در بیارم پس...... دستمو دور گردن ورلاین گذاشتم .... لپشم بوس کردم.
@ویو دازای
چرا چویا داره این کار هارو میکنه.؟؟؟؟؟؟؟
دازای : چویا
چویا : بله
دازای : اگر حامله نبودی چنان توت میکوبیدم که تا یه ماه نتونی راه بری .
ورلاین یدونه از اون نگاها بهم کرد .واقعا فکر کرده کی هست ؟ فقط بریم عمارت .....( دلم برا چویا میسوزه )
>> در عمارت
ورلاین : خب چویا و دااااااازاااااااییییییی من میرم . بعدا میامااااااا چویا رو نکشیییییی دازاییییی .
دازای : باشه نمیکشم 😒
چویا : میشه منو با دازای تنها نذارییی
ورلاین : خونه کار دارم وگرنه میموندم .
_ یک ساعت بعد .
چویا : هققققق خدافظ ورلاینننننن هقققققققق
چرا داره گریه میکنههههه
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
عااااااااااااا
دیدگاه ها (۱۱)

دوستان نگید کدوم گوری بودییییی .،بگید خوش برگشتییییییی .<اهم...

روباه کوچولوی من پارت سی و چهار ( رمانه داره میرینه به اعصاب...

بمیرم براتوننننن😝😝😝😝🤣✨️

موضوع: یک روز عادی با نیکولای*جونم براتون بگه که... شما اصن ...

روباه کوچولوی من پارت بیست و هفتم ꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> روز بعد...

رمان سوم پارت هفدهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚.@ ویو راوی >...

روباه کوچولوی من پارت بیست و یک ꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو دازای ب...

روباه کوچولوی من پارت بیست و شش ꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو دازای ا...

روباه کوچولوی منپارت بیست و هشت ꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو دازای ب...

رمان سوم پارت پانزدهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> داخل عما...

رمان سوم پارت شانزدهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚@ ویو راوی ...

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط